بعضی وقتا اگه بتونی یه حرفی، حرکتی و یا حتی نگاهی رو فراموش کنی شاید همه چیز به حالت اول خودش برگرده ولی حیف که بعضی چیزا رو نمی شه خیلی راحت فراموش کرد...
پ.ن1: باز هم این خانواده ی محترم رفتن مسافرت و من رو 10 روز تنها گذاشتن ... حالا بماند که همه دوستام و فامیل هم مسافرتن!!! ... رسما از تنهایی دارم لذت می برم!
پ.ن2: یاد خانه ی سبزش ... یاد سبز گفتنش به خیر... روحش شاد
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:45 توسط
|
گل یا پوچ؟
دستت را باز نکن، حسم را تباه مکن.
بگذار فقط تصور کنم که در دستانت برایم کمی عشق پنهان است.
- نسرين بهجتي -
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:38 توسط
|
امشب شب ِ آرزوهاست ...
توي اين شب اگه هر آرزويي رو از ته دل صافت كني مطمئن باش كه بي جواب نمي مونه...
وسط آرزوهاتون منم یادتون نره...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:52 توسط
|
چرا هیچ جا نیست که آدم بتونه بنویسه یا بگه که:
تــــــــــُــــــــف به این زندگــــــــــــــــــــــــی... تـــــــــُـــف
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:27 توسط
|
بچه بوم نقاشی نیست که به هر رنگی که دوست داری درش بیاری
اون یه آدمه...
مستقل و متفاوت از سایر آدم ها...
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:20 توسط
|
و دوست
نردبانی ست
که نجات از گودال را
پا بر گرده ِ او می توان نهاد
.
.
.
دوست؟! ... چه واژه ی غریبی
پ.ن:شاید اولین باری باشه که انقدر از دوستام زده شدم (البته نه از همشون)... حس ِ خیلی خیلی وحشتناکیه... می خوام بدونم یعنی واقعا ارزشش رو داره به خاطر چیزهای بی ارزش این طوری به دوستی هامون گند می زنن؟... واقعا متاسفم...
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:37 توسط
|
همه ی جانوران بعد از مرگ،فاسد می شوند و انسان پیش از مرگ ...
- فیلم ِ حس پنهان -
پ.ن:از فردا ترم تابستونیم شروع می شه هرچند که هنوز شروع نشده
پشیمون شدم ولی خوب هر چی فکر می کنم می بینم از بی کاری بهتره ... این یک هفته که
امتحانام تموم شده فقط خوابیدم ...نه به کتاب هایی که از نمایشگاه خریدم دست زدم نه
به کتاب هایی که از وبلاگ ندا جونی دانلود کردم و نه به فیلم هایی که با هزار
مکافات از مهدی کش رفتم به طور خلاصه فقط خوردم و خوابیدم ... مممم به این می گن
یک استراحت ِ مطلق...
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:31 توسط
|

همه ی مداد رنگی ها مشغول بوددند به جز مداد سفید
هیچ کس کاری به او نمی داد
همه می گفتند تو به هیچ دردی نمی خوری
یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند
مداد سفید تا صبح کار کرد
ماه کشید....مهتاب کشید....آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد
صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:51 توسط
|
جمعه شبه دقیقا 31 خرداد 87 ...از وقتی خبر رو شنیدی مثل
مرده متحرک فقط خودت رو از یه طرف پرت می کنی یه طرف دیگه و کز می کنی و گریه می
کنی ... فقط داری به این فکر می کنی که اون بدون باباش حالا می خواد چیکار کنه اون
که عاشق باباش بود الان چه حالی داره اگه تو الان حالت اینه اون تو چه حالیه ...
فردا امتحان داری ولی عین خیالتم نیست الان دیگه امتحان چه ارزشی داره ... همش
داری به این فکر می کنی که اگه خدای نکرده تو جای اون بودی چی می شد .. اگه اگه
اگه ...
میری دانشگاه اول میری آموزش درس رو براش حذف می کنی و
بعدشم میری سر جلسه امتحان... یکی داره یه ریز صدات می کنه ولی اصلا حال این رو
نداری که برگردی و ببینی کیه ... صندلیت رو پیدا می کنی و می شینی مثل همیشه جات
تو دل ِ دیواره و آقای مراقبم عاشق دیوار و چسبیده به صندلی تو... میای بیرون نمی
دونی خوب دادی یا بد فقط می دونی دیگه تموم شد ...
صبح خالش زنگ زده و آدرس مسجد رو داده ساعت 5:30 باید اونجا
باشی با بچه ها قرار می ذاری و راه می افتی ... ساعت 5:15 ولی هر چی دولت رو بالا
و پایین می کنی مسجد رو پیدا نمی کنی آخر سر بعد از یک ساعت گشتن بچه های رو می
بینی ... میریم بالا ... پاهات دارن عقب عقب می رن ولی تو به زور دنبال خودت می
کشیشون ... صدای گریه ها توی صدای جیغ مداح گم شده ... میری تو... می بینیشون سه
تا دختر و مادرشون کنار دیوار نشستن اول مادر رو نمی شناسی خواهر بزرگتر توی بغلت
گم می شه و گریه می کنه می خوای آرومش کنی ولی مگه چیزی هم هست که بتونه آرومش کنه
فقط آروم پشتش رو می مالی و می ذاری گریه کنه ... بعدش می ری سراغ مادرش نمی خوای
گریه کنی نمی خوای سوهان روهشون بشی داری خودت رو هر چند سخت ولی کنترل می کنی
مادرش چیزی می گه که آتیشت می زنه " نیلوفر جون دیدی النازم بی بابا شد دیدی
یتیم شد تنهاش نذاری ها اون باباش رو خیلی دوست داشت عزیز ِ باباش بود ..."
الناز سرش رو گذاشته رو زانوهاش و داره گریه میکنه می دونی براش سخته کسی اشکاش رو
ببینه سرش رو بلند می کن تو رو که می بینه سرش رو می ذاره رو شونت و گریه می کنه
نه اون چیزی می گه نه تو می تونی چیزی بگی دیگه نمی تونی تحمل کنی توهم گریه می
کنی توهم ناله می کنی...
از مسجد میای بیرون بچه ها همه چشماشون قرمزه ... صدای الهه
داره تو گوشت می پیچه " قدر باباهاتون رو بدونین ها ... هر چی گفتن فقط بگین
چشم هر چی گفتن... نکنه یه وقت اذیتشون کنین ها فقط بگین چشم ... "
سر
بر شانه ی همه گذاشت و گریست اما هیچیک شانه ی امن پدر نبود.نمی دانم غم این فقدان
را چگونه خواهد گریست؟؟؟؟؟
پ.ن: یه بار دیگه هم گفته بودم که از خرداد متنفرم ...
شاید به همین خاطرم باشه که همه اتفاق های بد زندگیم تو این ماه می افته شایدم بر
عکس!
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:10 توسط
|

هووووووووووووورا بالاخره این امتحانات نا به هنگام ما هم تموم شد و می
تونیم یه نفس راحت ِ راحت بکشیم ... الان دقیقا دو ساعت و ده دقیقه است که تابستون
من شروع شده... به به ...:دی:دی
عکسی که مشاهده می کنید نتیجه هنرنمایی یک سری از دانشجویان فارغ الامتحان
است!!!( هرچند که باید یه کم شادتر می بود ولی نمی دونم چرا غمَناکه)
پ.ن: کسی نمی دونه این بلاگفا چرا شکلک هاش رو قورت داده؟! من الان شدیدا" بهشون نیاز دارم خوب!!
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:10 توسط
|