تبليغاتX
روز نوشت های من
 

این جا همچنان تعطیله ها ...

ولی...!
چه حسی بهتون دست می ده اگه بیاین و ببینین ماشینتون رو دارن می دزدن؟!

هان؟!!

آهان ... خوب آره منم هیچ حس ِ خاصی نداشتم ... آقا دزده هم هیچ حس ِ خاصی نداشت فقط خیلی ریلکس از زیر ماشین دراومد رفت کنار ِجوب دستاش رو شست!!!!

.

.

.

همین!

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:13 توسط |

 

تا اطلاع ثانوی به علت رسیدن ِنا به هنگام ِ امتحانات پایان ترم تعطیل می باشد!!!

 هم اکنون محتاج دعای خالصانه ی شما هستیم...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 20:34 توسط |

 

            

من الان باید دشت شقایق باشم ولی نمی دونم چرا اینجام!

 

 پ.ن:تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن یعنی در نیافتن اینکه او را هم اکنون در وجود خود داری...

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:4 توسط |


نباید چیزی رو به زور و با اصرار از خدا خواست ... اون خودش بهتر از ما می دونه که کِی و کجا چه چیزی رو به ما بده ... شاید فکر کنی با اصرار زیاد می تونی چیزی رو که می خوای بدست بیاری ولی باید این رو بدونی که تا موقعی که وقتش نشده باشه حتی اگه به یک قدمی مقصودت هم برسی آنچنان از دستت پر می کشه و میره که خودت هم نمی فهمی چی شد! اون وقته که دلت بیشتر از اولش می سوزه...

باورکن...



+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:57 توسط |