ای کاش اون هایی که به جایی می رسن و موقعیت های خوبی نصیبشون می شه جنبه اون موقعیت رو هم داشته باشن!!! ...
آدم وقتی به سرش می زنه تازه خودِ خودش می شه... تازه اونی می شه که دلش می خواد، اونی که باید باشه ولی به خاطر هزار و یک باید و نباید نیست...
آدم وقتی به سرش می زنه ... انگار زنجیر دست و پاش رو باز می کنن( شاید هم زنجیر دلش رو) اونوقته که نگاه های دزدانه و گاه به گاهش تبدیل می شه به یه نگاه ممتد و خواستنی... لبخند ها و خنده های سرکوب شده اش تبدیل می شه به خنده های از ته دل ... حرف های تلنبار شده توی دلش خود خود به زبون میان ... و اونوقته که همه با تعجب بهش نگاه می کنن و یه لبخند تمسخرآمیزم میذارن تَنگش... ولی اینا اصلا مهم نیست چون اون موقع هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه جای اون حس فوق العاده ی آزاد بودن رو ازش بگیره...
پ.ن: تنها آهنگی که تو این دو هفته اخیر به شدت گوش می دم... حالا چرا و برای چی خدا داند و بس ![]()
این آخرین تلاشمه واسه به دست آوردنت
باور کن این قلبو نرو این التماس آخره
چقدر میخوای تو بشکنی غرور این شکسته رو
هر چی میخوای بگی بگو اما نگو بهم برو
این دلو عاشقش نکن اگه منو دوست نداری
راحت بگو اگه میخوای قلبه منو جا بذاری
دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد
میترسم از دستم بری کاری ازم بر نمیاد
این آخرین تلاشمه واسه به دست آوردنت
باور کن این قلبو نرو این التماس آخره
چقدر میخوای تو بشکنی غرور این شکسته رو
هر چی میخوای بگی بگو اما نگو بهم برو
نرو نذار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه
هر کی دلش جای دیگست عشق رو بخواد ترک بکنه
نفس زدم از ته دل معصومه این قلب به خدا
نذار بشه محال واسش باور عشق آدما
مرگه دلم پای تو ِ اگه ازش گذر کنی
لب تر کنی رفیقتم کافیه با ما سر کنی
این دلو عاشقش نکن اگه منو دوست نداری
راحت بگو اگه میخوای قلبه منو جا بذاری
دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد
میترسم از دستم بری کاری ازم بر نمیاد
بعضی وقت ها تو زندگیمون سوال هایی برامون پیش میاد که دوست داریم به هر شکلی که شده اون ها رو بپرسیم و جواب هاشون رو هم چه به دل خواهمون باشه و چه نباشه بشنویم چون نمی خواهیم به خاطر وجود این سوالها زندگیمون متوقف بشه و همش توی یه نقطه درجا بزنیم یا بعضی وقت ها هم عقب گرد کنیم ... ولی بعضی وقت ها سوالهایی هم برامون پیش میاد که حتی جرات پرسیدن اون ها رو از خودمون هم نداریم چون از جوابی که قراره بشنویم می ترسیم، می ترسیم اون چیزی که می شنویم چیزی نباشه که انتظارش رو داریم و اونوقته که همه چیز برامون متوقف می شه و یخ می زنه و هیچ کس هم نمی دونه چقدر طول می کشه که این یخ ها آب بشن و دوباره همه چیز به حالت عادی خودشون برگردن ...
۱- این یک هفته که مامان اینا همگی رفته بودن مسافرت علی رغم در به در به دری هاش و دردسرهاش خیلی خیلی زود گذشت یهو چشم رو هم گذاشتم دیدم یه چمدون پر سوغاتی جلوم گذاشتن و هی دارن تحویلم میگیرن...![]()
![]()
۲- شنبه ی هفته ی پیش با دوستم رفتیم نمایشگاه مثلا کتاب!
... یعنی کشته ی این نمایشگاه گذاشتنشونم شبیه همه چیز بود به غیر از نمایشگاه کتاب آخه مصلی هم شد جای نمایشگاه گذاشتن؟
واقعا خدا رو شکر کردم که پارسال نرفته بودم نمایشگاه
... اصلا نمایشگاه بین المللی کجا و مصلی کجا ای بابا... حالا جدا از این ها از ساعت 10:30 که رسیدیم تا خود ساعت 4 فقط خندیدیم
... خدایی همه غرفه ها یه سوژه ای برای خنده داشتن مخصوصا این فروشنده های محترم با اون ذوق و شوقشون که هر کاری می کردن به جز جلب مشتری
... خدایی انقدر به ملت خندیدیم کم مونده بگیرن بزننمون ... هی به مهناز گفتم بیا بریم پشت بلندگو حلالیت بطلبیم ها ولی خوب نشد!
من هنوزم موندم که اون همه آدم تو اون شبستان چطوری نفس می کشیدن
... گشت ارشاد هم که قربونش برم نور علی نور بود اون وسط ...راستی شماها نمی دونین خانوم ها با اون تیپ های آنچنانی و دو کیلو آرایش و پاشنه های ۱۰ سانتی دقیقا با چه هدفی اومده بودن نمایشگاه؟!![]()
... آخرشم آرزوی اون فرفره های تلقی ِ رنگارنگ رو دلمون موووند به خدا
به قول یه خانومه شدیدا کودک درونمون بیداره و در حال شلوغ بازی در آوردن (حالا خانومه از کجا تو یه نگاه همه این ها رو فهمید خدا می دونه و بس
)
۳-من بیخود کنم دیگه بدون ِ بزرگترم سوار مترو بشم!!!! بعد از مدت ها سوار مترو می شویم و همچین شاد و خوشحال ییهو از صدای جیغ و داد و گیس و گیس کشی یک عدد دوشیزه ی به ظاهر با کلاس با یک عدد خانوم به ظاهر محترم در جا میخکوب می شویم و با صدای سیلی ای که دوشیزه خانوم به خانوم محترمه می زنه دو متر از جامون می پریم بالا!... خاطره زیبایی بود از مترو سوار شدن!
۴- اون وسط ها که از خستگی داشتیم می مردیم رفتیم و روی پله های داخل شبستان نشستیم کنارمون یه آقایی بود همراه چند نفر دیگه جاتون خالی این آقا آنچنان صدای گرمی داشت که خواه نا خواه مجذوبش می شدی
مخصوصا که داشت حافظ هم می خوند شاید بیشتر از نیم ساعت اون جا نشسته بودیم و داشتیم به صداشون گوش می دادیم خدایی خیلی چسبید...![]()
۵- راستی توجه کردین چقدر توی نمایشگاه قرآن بود؟!!! اولش شک کردم نکنه نمایشگاه علوم حدیث و قرآنه و ما خبر نداریم!!
۶- دوشنبه استادمون از روی دل خوشی به جای این که کلاس رو ساعت ساعت 5 بعد از ظهر تعطیل کنه ساعت 10 صبح تعطیل کرد !!!!![]()
ما هم که از خدا خواسته چون تا ساعت 5:30 کلاس نداشتیم رفتیم خوش گذرونی...
برای بار دوم فیلم زن دوم رو دیدم و برخلاف دفعه اول که هیچ گونه حس اشک ریختن نداشتم از اول تا آخر فیلم آبغوره گرفتم ... حالا بماند که وسط فیلم چقدر از دست جناب سوسک خندیدیم!(فقط مونده بود وسط سینما سوسک بیاد سراغمون که اونم اومد!) و بعد از سینما دقیقا وقتی که داشتیم از پارکینگ در می اومدیم کل کل ِ من و الناز گل کرد و همون طوری که داشتم پول پارکینگ رو می دادم نا خودآگاه رو به مرده و خطاب به الناز خیلی خشن گفتم " تو حرف نزن!" که مرده هم بلافاصله گفت "چشم!" ![]()
![]()
یعنی فقط باید می بودین و قیافه بیچاره مرده رو میدیدین...![]()
![]()
۷- چهارشنبه شب یه نامزدی دعوت بودم که جای همگی خالی برای قر دادن و جیغ جیغ کردن آخر شب از بس جیغ زده بودم صدام کاملا قطع شده بود...![]()
۸- جمعه قرار بود طبق معمول با گروه SOS(سیر و سیاحت) دانشگاه بریم کاشان که دقیقا به همین دلیل هم نتونستم ندا جوونی رو ببینم
ولی جمعه صبح یه مشکلی برام پیش اومد که کاشان رفتنم هم کنسل شد در واقع از این جا مونده و از اون جا رونده شدم( یا یه همچین چیزایی)... بیشتر از همه از این سوختم که ندا جوونی رو ندیدم آخه دلم براش خیلی تنگ شده بود...![]()
![]()
![]()
۹- وااای که من جمعه چقدر از دست این پسر استاد شهریار حرص خوردم
با اون حرف زدنش به خدا اگه حرف نمی زد سنگین تر بود ...انگار نه انگار که داره از پدرش از یه انسان فوق العاده صحبت می کنه آنچنان با اکراه حرف می زد که دلم می خواست درجا خفش کنم... با اون حرف زدن ِ مسخره اش و اون" حداکثرگرا"
گفتناش!!!...واقعا جای تاسف داره...
۱۰- این دفعه هم متنش طولانی شد ولی خوب چون این هفته دسترسی به اینترنت نداشتم اشکال نداره...![]()
![]()
1- اووووف یکی به داد من برسه!این یک هفته می تونم بگم یکی از پرمشغله ترین هفته های من بوده ... تا حالا تو عمرم انقدر امتحان پشت سر هم نداده بودم ... همه هم سه واحدی و اختصاصی یعنی الان همه چیز رو فرمول و مساله می بینم ... ![]()
![]()
2- نه خدااایی این بچه مدرسه ای ها هم برای امتحانات پایان ترمشون بیشتر از ما وقت دارن آخه این چه وضعشه؟!
فکرش رو بکن تا 16 خرداد همه کلاسها تشکیل بشه بعدشم 20 خرداد امتحانات شروع بشه و 1 تیر هم تموم شه! یعنی در عرض 13 روز باید 12 تا امتحان بدیم! نیمیخوااام...![]()
![]()
![]()
3- این مامان جان ما هم انگار خیلی خوشش اومده که من به کارهای خونه می رسم دیگه خیالش راحت شده و هر دو هفته یک بار میذاره می ره مسافرت
الان یه هفته است که رفته تبریز و امروز داره میاد همچین شدید هم بهش خوش گذشته حالا این اصلا مهم نیست نوش جووونش ولی خدایی این بی انصافیه که جمعه دوباره با مهدی می خواد بره آلمان
... نیمیخوااام خوب.
.. اصلا هیشکی من رو دوست نداره!![]()
خوب منم با خودتون می بردین چی می شد آخه....
4- دیروز عصر که از دانشگاه اومدم به هوای این که امروز مامان میاد شروع کردم به تمیز کردن خونه مخصوصا آشپزخونه که مامان خیلی روش حساسه ...همچین رگِ کدبانوگریم هم باد کرده بود شده بود این هواااااا![]()
... هیچی جاتون خالی از ساعت 8 هی غذا پختم ، ظرف شستم ، میوه شستم هر کاری فکر کنید کردم آخر سرهم افتادم به جون کف آشپزخونه خلاصه این که ساعت 11 آشپزخونه داشت برق می زد ... همچین شاد و خوشحال رفتم به کارهای دیگم رسیدم و حدود ساعت 1 بود که بابا جون هم داشت می رفت فرودگاه اومدم برم آب بخورم و برم بخوابم که احساس کردم یه چیزهایی داره زیر پام خش خش می کنه
اول فکر کردم توهمه ولی چشمتون روز بد نبینه وقتی چراغ رو روشن کردم به جای سرامیک های شیری آشپزخونه سرامیک هایی مملو از لکه های سیاه دیدم!!!!! ![]()
بابا جون خان لحظه آخر هوس چایی فرموده بودن و یه طرف آشپزخونه پر از خرده های چای خشک بود و طرف دیگه هم پر از لکه های چای دم کرده!!!!
یعنی حتی تصورشم نمی تونید بکنید که اون لحظه چه حس فوق العاده ای داشتم!!!!![]()
![]()
5- شرمنده انقدر زیاد شد... دیگه داشتم می ترکیدم![]()
![]()
![]()