
دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچکس اینجا گم نمی شود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندد
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در بــــــــــــــرف
آنچه بر جا می ماند
ردپایی است
و خاطره ای که هر از گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را
...
از شما خوانندگان عزیز دعوت می نماییم از سیزدهمین نمایشگاه بین المللی نفت،گاز، پتروشیمی دیدن فرمایید
...
پ.ن:همین!
هفته ی پیش سر کلاس اصول سرپرستی بحث نرخ جدید اس م اس ها شد و استاد با آب و تاب تمام داشت از اثر مثبت این کار در رواج زبان فارسی حرف میزد و حتی فرصت نمی داد کسی نظر بده و پشت سر هم هی تکرار می کرد " این کار یعنی رواج زبان فارسی یعنی از بین بردن فرهنگ غربی و خلاصه یعنی این که فارسی را پاس بدارید..."!
حالا این هفته با یه صدای آروم و تند و تند داشت جزوه می گفت نمی دونم چه اصراری داره که این همه کلمه قلنبه سلمبه و عربی توی جزوه هاش به کار ببره که حتی خودشم نتونه اون ها رو تلفظ بکنه ... هی پشت سر هم دارشت می گفت تفویض اختیار( ولی تلفظ می کرد تعویض اختیار)... دارشت نفس تازه می کرد که دوباره ادامه بده ... تا اومد بگه " برای تعویض اختیار(= تفویض اختیار)..." گفتم"استاد ببخشید ممکنه یه کم فارسی را پاس بدارید و فارسی همین کلمه رو بگید؟" گفت "اولا که این کلمه فارسیه! دوما که من از این کلمه ها استفاده می کنم تا شما با اصطلاحات روزنامه ها و شبکه های خبری آشنا بشید"... یکی از بچه ها گفت"استاد ما به قدر کافی آشنا هستیم "... گفت"گفتم که این کلمه فارسیه!" و دوباره ادامه داد... این دفعه دیگه همه از طرز تلفظ کردنش خندشون گرفته بود برای همین تا اومد بگه تفویض اختیار بلند گفتم"واگذاری اختیار..." استاد اولش اصلا متوجه نشد من چی دارم می گم ولی بعد از چند بار که معادل کلمه های عربی رو به فارسی با صدای بلند گفتم تازه دوزاریش افتاد و تا من یه کلمه رو تکرار می کردم هول می شد و دوباره از اول شروع می کرد!
انقدر این کار رو ادامه دادم تا آخر سر تا می اومد یه کلمه عربی بگه من رو نگاه می کرد و فارسیش رو تکرار می کرد ...![]()
پ.ن۱: به این می گن پس دادن حرف یه نفر به خودش!
پ.ن۲: من نمی خوام بگم من اصلا از کلمه عربی استفاده نمی کنم ٬خواه نا خواه هممون از این جور کلمه ها استفاده می کنیم ٬ ولی می خوام بگم حداقل بیاین اون جاهایی که می تونیم از معادل فارسیشون استفاده کنیم ... به جان خودم هم خوش آهنگ تره هم قابل فهم تره...

SO GOOD TO SO BAD
It went from so good…to so bad…so soon
So good, to so bad, so soon
But nobody told me, so I never knew
It goes from so good, to so bad, so soon
It went from sunshine … to shadows… to rain
It went from passion…to pleasure… to pain
From singing sweet love songs, to cry in’ the blues
So good… to so bad… so soon
It started with words like forever
And went from always, to sometimes, to never
From give me some lovin’…to give me some room
So good…to so bad… so soon
It went from so good… to so bad… so soon
So good, to so bad, so soon
If nobody’s told you, it’s time that you know
It goes from so good, to so bad, so soon
So good, to so bad, so soon
از خیلی خوب به خیلی بد
خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد
آفتاب...تبدیل شد به سایه،به باران
شور وشوق...تبدیل شد به لذت،به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن ِ سرودهای غم انگیز
خیلی زود
با " تا ابد" شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت
و " مرا دوست داشته باش" تبدیل شد به " جایی هم در قلبت برای من در نظر بگیر"
خیلی زود
خیلی خوب...زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود
اگر هیچکس به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب،خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد
خیلی زود
۱.سلااااااااام من برگشتم
...جای همگی خالی مسافرت خیلی خیلی خوبی بود سرشار از آرامش و استراحت کااامل به معنی واقعی ...
۲.از وقتی که برگشتم انقدر که کار ریخته بود سرم نتونستم آپ کنم ... از یه طرف دانشگاه و امتحان های غافل گیرانه
از طرفی هم خونه و نبودن مادر گرامی و خرده فرمایشات پدر و برادر گرام!
خلاصه که این هفته خیلی همچین خوش گذشته...
مخصوصا دوشنبه که با حراست دانشگاه دعوامون شد و یه جورایی کم مونده بود یه بلایی سرمون بیاد ولی از اون جایی که ما پرروتر از حراست دانشگاهیم و کم نمی یاریم اونا از ترس این که تو دانشگاه آشوب به پا بشه کوتاه اومدن و بعد از اعتراض ها و شکایت های ما از بد رفتاری و بددهنی حراست دانشگاه فرد ِمورد نظر به صورت تعلیق در اومد!![]()
![]()
۳.واااااای چه بارون ِ توپی دیروز می یومد یعنی یه لحظه عقل از سرم پرید... ساعت ۲:۳۰سر کلاس تجهیزات ۲ بودیم که ییهو بارون گرفت دوستای منم که از خودم پایه تر سه نفری کلاس و پیچوندیم و رفتیم زیر بارون خیلی خیلی حاااااااال داد فوق العاده بود بعد هم در کمال خونسردی بعد از قطع شدن بارووون مثل موش آب کشیده رفتیم سر کلاس!
قیافه استاده وقتی مارو دید خیلی خنده دار بود بیچاره به جای ما داشت یخ می زد...![]()
۴.امروز تولد یکی از بهترین و مهربون ترین و گل ترین کاکاهای دنیاست....
کاکا امین توووولدت مبارک انشاالله خودم تولد ۱۲۰ سالگیت رو تبریک بگم
( امین خان یه موقع فکر نکنی که از خیر ِصفاتت گذشتم ها... نخیر از این خبرا نیست پیرمرد ![]()
)

![]()
![]()
![]()
![]()
خووووب دیگه اگر بار گران بووودیمُ
.
.
.
همچنان خواهیم بود در خدمتتون ... البته بعد از یک پرواز ۱۰ روزه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یادته گلم یادته ... تا اومدم بهت عید رو تبریک بگم نیم ساعت پشت تلفن گریه کردی؟
یادته بهت گفته بودم" نترس اینم می گذره" یادته بهم گفته بودی" نیلو امکان نداره من بتونم بدون اون زندگی کنم؟" یادته بهت گفته بودم " خاک سرده عزیزم تو هم یه روزی اون رو فراموش می کنی، حالا شاید خیلی زود نه ولی یه روزی می رسه که همه چیز رو فراموش می کنی..." یادته با یه لبخند تمسخرآمیز گفتی" این امکان نداره تو عاشق نیستی که بفهمی من چی دارم می کشم".... یادته گفتم" زمان همه چیز رو حل می کنه، صبر داشته باش!"
یادمه گفته بودی " حالم از این دنیا بهم می خوره،آخه اون کجای این دنیا رو تنگ کرده بود که انقدر زود رفت... این همه آدم پیر راست راست دارن می گردن اونوقت یه جوون باید از بین بیره؟ حالم از هر چی زندگی و زنده بودنه بهم می خوره ... می دونی نیلوو احساس می کنم دارم توی یه حباب زندگی می کنم که هر لحظه ممکنه با یه تلنگر بترکه ... " یادته چقدر گریه کردی ؟ یادته حتی نمی خواستی درس بخونی ... یادته با چه التماسی کلمه کلمه کتاب تاریخ رو می خوندم برات تا تو تکرار کنی و یه کم درس بخونی؟...
آره عزیزم ... حالا دقیقا ۴ سال از اون روزها گذشته دقیقا ۴ سال... حالا تو سال سوم ادبیات انگلیسی هستی و با روحیه ای فوق العاده داری جلو می ری ... آره عزیزم تو همونی هستی که ۴ سال پیش حتی نمی تونستی تصور این رو بکنی که یه روز بیشتر زنده باشی ... ولی حالا به جای این که با ترس پاشیده شدن اون حبابی که برای خودت ساخته بودی زندگی کنی داری با هر نگاه و خندت به اطرافیانت عشق و امید رو هدیه میدی ...
امروز بعد از سالها افسانه ای رو دیدم که توی کلاس با یه لبخند برای شروع رابطه جلوم وایستاده بود و می گفت" خانوم شما ساعت ِ من میشید؟!"
پ.ن۱: نمی دونم چرا الان این چیزها رو نوشتم ولی یه لحظه دلم هوایی شد ...
پ.ن۲: میدونم الان می گین چرا اول سالی انقدر غم و غصه ای و اینا ... ولی باور کنید دست خودم نیست... ببخشید اگه انقدر پست های دپرسی می ذارم...

می دونی از اون شب که بهم گفتی دوباره همه چیز رو بهش گفتی و منتظره جوابی یه سوال برام پیش اومده بود... یه سوال که قاعدتا باید خیلی وقت پیش شکل می گرفت ولی شاید رفتار تو باعث شده بود هرجور سوالی کمرنگ شه ... این سوال که من واقعا برای تو چی هستم... اصلا جایگاه من توی ذهن تو چیه؟ ... یه هم صحبت، همدم، سنگ صبور، دوست یا...؟!یا چی؟
می دونی وقتی خوب ِ خوب فکر می کنم و می خوام یه جواب برای این سوال پیدا کنم گیج می شم ... هر وقت خواستم از روی رفتار تو یه جواب برای این سوال پیدا کنم یه حرف یا یه حرکت از طرف تو باعث شده که روی همه جواب هام خط بکشم ... می دونی کم کم دارم احساس می کنم تو خودت هم جایگاه من رو توی ذهنت نمی دونی... یعنی دیگه یقین دارم که نمی دونی...
پ.ن: سال جدید همچین خیلی زیبا با تمام سرعت داره جلو می ره! خدا آخرش رو به خیر کنه...

بر ماسه ها نوشتم:
دریای هستی من
از عشق توست سرشار
این را به یاد بسپار!
بر ماسه ها نوشتی:
ای همزبان دیرین،
این آرزوی پاکی ست ،
اما به باد بسپار!