
چشم در راه کسی هستم
کوله بارش بر دوش،
آفتابش در دست،
خنده بر لب،گل به دامن،پیروز
کوله بارش سرشار از عشق،امید
آفتابش نوروز
با سلامش، شادی
در کلامش ، لبخند
از نفس هایش گل می بارد
با قدم هایش گل می کارد
مهربان ، زیبا، دوست،
روح هستی با اوست!
قصه ساده ست، معما مشمار،
چشم در راه بهارم آری،
چشم در راه بهار...!
-فریدون مشیری-
با آرزوی بهترین ها برای همه شما دوستای گلم ٬ امیدوارم سال ۸۷ سالی سرشار از شادی ٬سلامتی و عشق برای همتون باشه...
عیدتون مبارک...![]()
![]()
![]()
![]()
"من می توانم" را باور کن تا بتوانی...
عشق جزیی از تصور ماست, در زمین! اگر نیافتیمش, باید بنایش کنیم...
سه شنبه بچه ها توی دانشگاه یه برنامه تئاتر آماده کرده بودند که برخلاف تصور اکثر کسایی که از این برنامه خبر داشتند فوق العاده بود ... بچه ها یک هفته تمام با کمترین امکانات و در بدترین شرایط آنچنان برنامه ای آماده کرده بودند که همه متعجب شدند ...علاوه بر تسلطی که بچه ها روی بازی هاشون داشتن بیشتر از همه نمایشنامه و دیالوگ ها بودند که در عین ساده و خودمونی بودن تماشاچی رو میخکوب می کرد ... شاید یکی از بهترین تئاترهایی بود که توی عمرم دیده بودم ...
::توی این جامعه ای که من دارم زندگی می کنم هر کلمه ای برام یه معنی خاصی داره مثلا صبر توی جامعه من یعنی انتظار بلند مدت یا شایدم یه انتظاری که هیچ وقت تموم نشه ولی شاید همین کلمه جای دیگه ای معنی انتظار کوتاه مدت، انتظار برای یک چیز ملموس! رو داشته باشه... یا مثلا همین کلمه از خود گذشتگی ... این کلمه برای من یعنی از خودم بگذرم برای دیگران برای عزیزم برای کشورم ولی شما بگین من از کجا باید بدونم کسی که من براش از جونم می گذرم واقعا آدم خوبی هست یا نه واقعا ارزشش رو داره یا نه ،یا کشوری که من حاضرم عزیزترین چیزم رو براش فدا کنم از کجا معلوم که فردا کشوری باشه که بشه بهش افتخار کرد از کجا معلوم همون چیزی بشه که من و امثال من به خاطرش جونمون رو از دست دادیم...؟!
پ.ن: همه آدم هایی که به دنیا میان یه فرشته اند اما همه شون فرشته باقی نمی مونن...
اووووووووووووووفیش ![]()
![]()
چی بود اون قالب سیاه سوخته آخه!!!چشمام مرد!
اصلا همین قالب قدیمی خودم از همه قالب ها خووووشمل تره...واااالااا...!
- توجه داری که به طور رسمی تحریم شدیم ... فقط یه کشور به نفع ما رای داده...
:: اَی خاک تو سرشون کنن!!
-![]()
![]()
شاید تنها حرفی که در آن ِ واحد می تونست همه احساساتش رو بیان کنه!
پ.ن۱:این بی اینترنت بودن هم برای خودش عالمی داره ها...![]()
پ.ن۲:ندا جوونم مرسی به خاطر دعوتت به بازی Music awards ... دوست داشتم شرکت کنم ولی الان اصلا تو مودش نیستم ... خلاصه عذر من را بپذیر![]()
![]()
![]()
پ.ن۳:کسی نمی دونه این جا چرا انقذه تاریک شده؟! کم کم داره کلافم می کنه...![]()
یادمه یه بار می خواستم یه چیزایی رو بهت بگم، خیلی خوشحال بودم. برام مهم نبود که تو چی در مورد من فکر می کنی یا بعد از شنیدن حرف هام چه عکس العملی انجام میدی فقط می خواستم حرف دلم رو بزنم ...یادمه اون شب جفتمون با هم شروع کردیم به حرف زدن... یادمه تو انقدر هیجان زده بودی که حتی متوجه حرف های من هم نشدی من دیگه حرفی نزدم و به حرف های تو گوش دادم ... یادمه احساس کرده بودم چقدر احمقم یا شایدم چقدر خوش باورم... تو داشتی از اون حرف می زدی از کسی که از وقتی که دیده بودیش دیگه نتونسته بودی فراموشش کنی و مدام جلوی چشمهات بوده ... تو داشتی از کسی حرف می زدی که قرار بود فردا بهش ابراز علاقه کنی و از من می خواستی که دلداریت بدم!... یادمه تو اون شب با خیال راحت رفتی ومن تا خود صبح خیره شده بودم به آسمون ... حالا دنبال ِ چی می گشتم ... یادم نیست!
شب همه چیز را می پوشد
جز ماه را
ماهی که از هفتم تا بیست و یکم هر ماه
آشکارا پیداست
و بدر تمام،
ماه همه ماه ها.
می بینی! هیچ رازی در میان نیست
همه چیز روشن است
ماه می درخشد
و تو نیز
ماها ماه!
پس چنین منگرم
و مپرسم
- که چرا سی شب ِ ماه را
گاه روشنم گاه تاریک.
به خود بنگر
و از خود بپرس
که در یک ماه،
چند شب بر من می تابی؟!
-محمد حقوقی-
انتظار داشتم بعد از گرفتن برگه ها ایرادهام رو بگیره و بگه خسته نباشید ولی اون با تمرکز خاصی ذل زده بود به برگه هام و داشت چیزی رو می خوند... من برگه هام رو نمی تونستم ببینم ولی می تونستم ببینم که اون داره چیزی رو زیر لب هی تکرار می کنه ...هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم اون از بین یه مشت خط کج و کوله چی رو داره با این دقت می خونه و تکرار می کنه ...کم کم یه حس عجیبی توی همه وجودم پیچید .." نکنه اون داره نوشته ی من رو می خونه!"... مطمئن بودم که اون کاغذ توی کیفمه ولی اشتباه می کردم چیزی که اون داشت می خوند دقیقا همون چیزی بود که من در جواب شعرش زیر دست خط خودش نوشته بودم ... تنها چیزی که از اون روز یادمه نگاه ِخیره و متفکرشه و لب هایی که مدام تکرار می کرد
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
...
بیرون در همه ی بچه ها خسته و کوفته منتظرن تا جواب درخواست هاشون رو بگیرن. میای بیرون و خیلی ریلکس کاغذی رو که از صبح براش مخ صد نفر رو خوردی در کمال آرامش پاره می کنی! می تونی دقیقا نگاه هایی رو که با تعجب بهت خیره شدن رو حس کنی ولی دیگه اصلا برات مهم نیست فقط یه چیز تو ذهنته " این نیز بگذرد!"...
پ.ن:دارم از این حس لذت می برم ...