تبليغاتX
روز نوشت های من
 

افسوس...

ما دیگران را دیر می شناسیم، خودمان را دیرتر .

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:47 توسط |

 

                                                                                

                      

 

دل می سپاریم

                   بارها و بارها

بسیار ساده

به گمان هم قبیله بودن

و آنگاه همگام می شویم

                      در مسیری سخت

به جست و جوی نیمی دیگر

اما چه زود دیر می شود

وقتی که برجا می مانیم

                      ناتوان از همدلی

و با پاهایی پرآبله

که تا پایان زندگی

پیوسته آزارمان خواهد داد

 

  -یاسمین احمدی-

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 9:4 توسط |

 

و روزی ٬ باد ٬ ابرها را با خود خواهد برد...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:55 توسط

 

بعضی وقت ها به سرم می زد همه چیز رو بهت بگم ... همه ی همه چیز رو همه اون چیزایی رو که این همه وقت فقط با خودم می گفتم و بس ...

اگه بدونی...

بعضی وقت ها آنچنان وسوسه ای خرخرم رو می چسبید که حتی جرات نمی کردم از جام تکون بخورم ... می ترسیدم.آره می ترسیم اگه تکون بخورم شیشه ی تنهاییم بشکنه ... اون وقت بود که همه چیز تغییر می کرد ...

من

        تو

            همه چیز...

باور کن

.

.

.

حالا، همه چیز تغییر کرده ... ولی من هنوز هیچی نگفتم ... هیچی!

 

 

پ.ن: آه ای دل ! تو ژرف دریایی

 کس چه داند درون دریا چیست

بس شگفتی که در نهان تو هست

وز برون تو هیچ پیدا نیست

هیچ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:49 توسط |

 

دلم گرفته، از دست خودم عصبانیم ، انگار یه جورایی قاطی کردم ...از خونه می زنم بیرون هوا تاریکه، سرده ولی مهم نیست... راه می رم ،راه می رم، راه می رم ...نمی دونم چند وقته که همین جوری بدون مقصد دارم می رم ولی داره بهم مزه می ده ... برام اس ام اس میاد ... زده " تو این هوای سرد تک و تنها به یاد کی داری قدم میزنی؟!" ... نمی دونم از کجا دیده یا فهمیده که من کجام ولی برام مهمم نیست ، خنده ام گرفته ... به یاد کی دارم قدم می زنم؟!...راستی به یاد کی؟!... جوابش رو نمی دم دوباره اس ام اس می زنه "رفتی خونه صفحه 452 کتاب همیشگی رو بخون" ... دارم از جلوی یه کتاب فروشی رد می شم می رم تو و کتاب همیشگی رو بر میدارم و صفحه 452 رو میارم ،فروشنده می شناسدم و داره با تعجب نگاهم میکنه ولی برام مهم نیست ، می خونم...

نه باران می بارد و

نه تو بر میگردی

چه نگاه دلواپسی دارد این عشق

چه نگاه دلواپسی

هر روز

از درختان غبار آلود همین خیابان خسته

سراغت را می گیرم

همین درختانی که دیریست

رد پای عبور تو را

از یاد برده اند

کجایی؟

و تا چندمین روز این سال بی باران

باید به جستجوی تو باشم؟

نه باران می بارد

و نه

تو بر می گردی

....

 

پ.ن:شاید درست می گفت ... برای زنده بودن و توی حال زندگی کردن باید بتونی فراموش کنی نه این که فراموش بشی!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:35 توسط |

 

یک هفته است که دلتنگم
هنوز چشم به در دارم
دلم به ابر گره خورده است
هنوز یکسره می بارم
یک هفته است که شب بو ها
عزیز گمشده ای دارند
یک هفته است که شب تا صبح
در انتظار تو بیدارند
یک هفته است که گنجشکان
به شوق دانه نمی آیند
یک هفته است است کبوترها
به بام خانه نمی آیند
یک هفته است که دیگر نیست
کسی که عاشق گلها بود
کسی که در غم من می سوخت
کسی که آه چه تنها بود
یک هفته است که رازش را
کسی به آب نمی گوید
یک هفته است سلامم را
کسی جواب نمی گوید
یک هفته است در این خانه
صدای پای سفر مانده است
و چشم ماست که با حسرت
هنوز چشم به در مانده
یک هفته است که در هر صبح
کنار حوض نمی آیی
یک هفته است که دلتنگم
یک هفته است که تنهایی!!!
یک هفته است از سفرت رفته
یک هفته است که دل ابریست
یک هفته است که باران هست

 

 

پ.ن: واقعا لذت بخشه که بعد از یک هفته مسافرت یه همچین شعری بین ایمیل هات پیدا کنی...(البته فرستنده کمی شعر رو تحریف کرده!!)

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:29 توسط |

 

واااااااااااای که چقدر دلم برای این محیط مجازی تنگ شده بود... مردم از بی اینترنتی بابا! دلم برای همتون تنگ شده شدییییییید...

 جای همگی خالی به صورت قافل گیرانه ای بعد از آخرین امتحانم رفتم مسافرت ... خیلی خوش گذشت جاتون خالی...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 16:19 توسط |

 

 

می جویمت، می جویمت

با آن که پیدا نیستی

می خواهمت ، می خواهمت ...

...هرچند پنهان می کنم

 

 

 

پ.ن۱: In the Moment Every thing Can change…

پ.ن۲:غربت را نبايد در الفباي شهر غريب جستجو كرد- همين كه عزيزت نگاهش را به ديگري فروخت تو غريبي

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:31 توسط |

 

اصلا حس و حال ِ این رو نداشتم که برم و 2ساعت سیخ بشینم توی رستوران و به اصطلاح توی یه تولد شرکت کنم و در به در دنبال ِ یه بهونه بودم که بپیچونم ولی انگار این بشر عهد کرده بود همه بهونه های من رو خیلی ساده برطرف کنه بالاخره خیلی شیک یه بهونه دستم اومد و طرف رو دیروز پیچوندم و همچین خوشحااااال رفتم خونه... حالا امروز از سر امتحان که اومدم بیرون دیدم یارو وایستاده دم در ِ کلاس!

::سلام چطوری امتحان خوب بود؟

-مرسی بد نبود...

::ببین فقط به خاطر تو تولد رو انداختم دو روز جلوتر ...در ضمن از بچه ها هم پرسیدم  میدونم اون روز کاری نداری!

-....(توی دلم: ای خدا نسل ِ هر چی آدم ِ سیریش ِ کلید ِ سه پیچ ِ از رو زمین بردار!آآآآآآمین!!!)

 

 

پ.ن1:نگرانتم...ای کاش می دونستی...

پ.ن2:ااااااااااای خداااااااا! چرا نمی ذارین آخه آدم به حال خودش بمونه هان؟؟؟پنج سال؟! نه خدایی پنج سال رو از کجا آوردین؟ خیلی دوست دارم بدونم ... ای خدا بگم چیکارتون کنه که همه حس و حال خوبم رو دوباره زدین به هم ریختین...

پ.ن3: و اما!بازگشت دانشجوی سابق (الاف سابق و فعلی) را به عرصه ی علم و دانش تبریک عرض می کنم... مهندس تبریک میگم ولی یادت نره که تا وقتی که ناهار ندی عمراً قبولیت رسمیت پیدا کنه...

پ.ن۴:به دلیل ِ مسائل امنیتی نظر خواهی با تایید نمایش داده می شه! 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 0:51 توسط |

 

به انتظار ِ تصویر ِ تو

                  این دفتر ِخالی

                                    تا چند

                           تا چند

                                  ورق خواهد خورد؟

                              ...

 

 

پ.ن۱:این دفعه دیگه باید بگم "نَکه نَشِدها نی می خوااااااااااام!"... رسما کتاب میرعشقی و همه تمریناش رو جویدم و هضمش کردم ولی خوب باید اعتراف کنم که گند زدم!اصلا از اولشم آبِ من با این الکترونیک تو یه جوب نمی رفت البته شکی نیست که این مشکل ِ الکترونیکه نه من!

پ.ن۲:برنامه نویسی رو بیشتر از اونی که فکرش رو می کردم خوب دادم ... حالا خدا امتحان ِبرنامه نویسی فردا رو به خیر بگذرونه...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:15 توسط |