خوب من اعتراف می کنم که الان به شدت خجلت زدم ...چون انگار تجهیزات داده ایم هم می خواد بیست بشه... دو تا درس سه واحدی بیست بگیری برای معدل کافیه دیگه؟!![]()
... اصلا برای جبران ِ این نمره های بد هم که شده قول می دم الکترونیک رو بیشتر از ۱۰ نگیرم
...
پ.ن۱: از همین الان ااسترس الکترونیک من رو فرا گرفته...![]()
![]()
التماس دعای شددددید دارم ...![]()
پ.ن۲:کسی نمی دونه این آقای میر عشقی چرا انقدر توی کتاباش توهم زده؟!... همچین خوشگل نوشته رفته هر کی ندونه فکر می کنه کنار دریا نشسته کتاب نوشته... بابا مردم خووووووب...![]()
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز،او
مارا...
فردا؟
پ.ن:بیش از حد خوشحالم ...اصلا فکرشم نمی کردم امتحان مخابرات دیجیتالم رو تا این حد خوب بدم و بخوام روی نمره ی بیستش حساب باز کنم ...![]()
![]()
![]()
![]()
نه خداااااااااایی این انصافه؟ ... ۳۵۰ تا لغت ِ داغووون بشینی برای زبان تخصصی حفظ کنی و هی بکنی تو اون مخت و تو این سرما و یخبندون با هزار سلام و صلوات بری برسی دانشگاه و با دستکش و شالگردن و کلاه بشینی سر جلسه ... اون وقت دریغ از یه دونه ی ناقابل کلمه ی آشنا که توی ورقه ببینی!!... یعنی کشته ی امتحان گرفتنشونم...
نی می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...
...
پ.ن۱: تا حالا امتحانی تا این حد تخیلی نداده بودم!![]()
پ.ن۲:اصلا چه معنی می ده همه دانشگاها امتحاناتشون لغو شده باشه الا دانشگاه ما؟؟؟هااان؟![]()
(عصبانی!!!!)
پ.ن۳:به قول ِ یه بنده خدایی" نَکه نَخواما ٬ نیمیشِد..."
این نگاهی که آفتاب صفت
گرم و هستی ده و دل افروزست
باز در عین حال چون مهتاب
دلفریب و عمیق و مرموزست
لیک با این همه دل انگیزی
همچو تیز از چه روی دلدوزست ؟
با چنان دلکشی که می دانم
از نگاهت چرا گریزانم ؟
چشم های سیاه چون شب تو
بی خبر از همه جهانم کرد
حال گمگشتگان به شب دانی ؟
چشم های تو آن چنانم کرد
محو و سرگشته ی نگاه تو ام
این نگاهی که ناتوانم کرد
ناچشیده شراب مست شدم
بی خبر از هر آنچه هست شدم
چون زبان عاجز ایدت ز کلام
نگه از دیده ی سیاه کنی
رازهای نهان مستی و عشق
آشکارا به یک نگاه کنی
لب ببند از سخن که می ترسم
وقت گفتار اشتباه کنی
کی زبان تو این توان دارد ؟
چشم مست تو صد زبان دارد
- سیمین بهبهانی-
پ.ن۱:کسی نمیدونه صیغه ی این ثبت نام کردن قبل از دادن ِ امتحانا چیه؟!...
پ.ن۲: فکر کنم اینجا تا اطلاع ثانوی به خاطر امتحانا تعطیل باشه...البته فقط فکر کنم!![]()
داشتم دنبال یه دفترچه قدیمی می گشتم .کنار دیوار کمد چند تا قاب تکیه داده شده به دیوار بود...
خیلی وقت بود اونجا بودند ... شاید بیشتر از 6 سال ...اونا نقاشی های قاب گرفته شده ام بودند، نقاشی هایی که با ساده بودنشون برام ارزشمند بودند ... نقاشی هایی که به وقتش مورد ستایش قرار گرفته بودند و قاب گرفته شده بودند و من چقدر ذوق می کردم وقتی نقاشی هام رو از پشت یه شیشه و قاب گرفته شده می دیدم!
نمی دونم از کی ... شاید از وقتی که همه چی برام تغییر کرد ، شاید از وقتی که مسیر آرزوهام مِه گرفته شد ، شاید از وقتی که جلوی رویاهام یه تابلو ِ ممنوع زدم ... نمی دونم از کی... ولی از یه روز به بعد دیگه نقاشی هام قاب گرفته نشدند دیگه دیده نشدند دیگه از پشت شیشه نگاهشون نکردم و ذوق زده نشدم ... اون وقت بود که نقاشی های قاب شده ام تکیه داده شدند به دیوار کمد و شیشه هاشون خاک گرفت ...اون وقت بود که نظاره گر تمام نقاشی هایی که می کشیدم فقط خودم بودم و سطل آشغال اتاقم ... اون وقع بود که نقاشی هام شد راهی برای خالی کردن درونم ...نقاشی هام شدند محرم اسرارم ، محرمی که نه صدایی داره برای شنیدن و نه چشمی برای برملا کردن راز درونش... محرمی که بعد از شنیدن درد و دلام تو خودش مچاله می شه...
پ.ن: اگه می دونستی با گفتن " تو حیفی!" چه بلایی سرم آوردی هیچ وقت این حرف رو نمی زدی...

خوب وقتی مامان و بابات برن مسافرت و با برادرت تنها بمونی مسلما به هیچ کار مفیدیت نمی رسی!...مخصوصا اگه برادرت این توهم رو داشته باشه که توی یه هتل 5ستاره داره زندگی می کنه و هر وقت اراده کنه جلوش یه منوی 2 متری! می ذارن و می گن "لطفا انتخاب کنید!"
پ.ن:همچین زیااااااااااااااااااااااااااااد مسرورم!!!! نه خدایی می خوام بدونم این مدیر گروه ها با چه انگیزه ای برنامه ریزی می کنن! نه خدایی؟ فکر کن هر 6 روز هفته برامون کلاس گذاشته حالا این هیچی عادت داریم ولی آخه زور داره 3روز در هفته از ساعت 10 تا 3 بیکار باشی خوووب! ... ببین به چه روزی افتادم که آرزو می کنم مثل ترم پیش 5روز در هفته از صبح تا شب کلاس داشته باشم ولی اینطوری بیکار نمونم!!
بعضی وقت ها انقدر نزدیک حسش می کردم که هر لحظه انتظار این رو داشتم که اتفاق بیافته ولی همیشه از اتفاق نیافتادن و به تعویق افتادنش متعجب می شدم شاید یه کم عجیب باشه ولی باور کن من از همون لحظه اول منتظر همچین اتفاقی بودم ... اتفاقی که با شدت تمام ازش فرار می کردم و به هر نحو ممکن می خواستم نابودش کنم ... به خاطر ترسم ازش فرار نمی کردم نه ... فرار می کردم چون می دونستم نتیجه ای که می خواد این اتفاق به بار بیاره خیلی گرون تموم می شه و نمی خواستم من باعث این موضوع بشم ...
میدونی مثل اینه که بعضی از حس هام رو گم کرده باشم انگار همه کس و همه چیزجایگاه خودشون رو توی ذهنم از دست دادن ...
پ.ن: انگار بالاخره وبلاگم درست شده و پست هام رو نشون می ده...![]()
همچین با شدت تمام دلم می خواد سرت رو بکوبونم تو دیوار!!...
پ.ن:به خدا هر چی میکشیم از دست ساده بودنمونه ...
حوصله نداری ولی دیرت شده تند و تند وسایلت رو جمع می کنی بدو بدو میری لباس می پوشی و راه می افتی طرف کلاست ... حس4 ساعت کلاس و برنامه نویسی و شوخی های بی نمک استاد و صدای قهقهه های یکی بی نمک تر از استاد رو نداری ولی خوب دو متری کلاسی و حیفت میاد نری ... ماشین و پارک میکنی و از پله ها می ری بالا و دقیقا توی آخرین پله برمی گردی و میری سوار ماشینت می شی و با دوستت می ری بیرون!...بازم هوا سرده و دست و پات داره می لرزه ولی طبق معمول به جای خوردن یه چیز گرم میرین میشینین بستنی می خورین ومثل همیشه به دیوونه بازی های خودتون می خندین ...بعدشم خیلی شیک میرین سینما و کل فیلم فقط آبغوره می گیری و دوستت رو به غلط کردن می اندازی!!...(دیگه کاملا حوصله ات اومده سر جاش و شارژ ِ شارژی!)... می رسی خونه و ولو می شی رو مبل " وای که امروز چقدر کلاس خسته کننده بود!!!"...
پ.ن1: باور کن بعضی وقت ها این طور کلاس پیچوندن فاااااااااااااااز می ده شدید!
پ.ن2:بچه های ابدی
و باز هم فال شب یلدا ...
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش
که ساز شرع ازین افسانه بی قانون نخواهد شد
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ
که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
...