دیدی بعضی وقت ها شرایطی پیش میاد که نمی دوی چه حرفی باید بزنی ، چه حرکتی باید بکنی و مثل یه مجسمه سر جات خشکت می زنه ؟ الان دقیقا یه همچین شرایطی رو دارم ... احساس آدمکی رو دارم که هر کاری می کنه مصنوعی به نظر میاد، شدم مثل آدم هایی که توی اوج اضطرب و دلهره اصرار دارن خودشون رو آروم و خونسرد نشون بدن ...
پنجره رو باز می کنم ... بوی بارون و خاک پر می شه توی همه لحظه هام ... تلفن زنگ می زنه ... صداش توی گوشم میپیچه ... برام فال حافظ گرفته ...... اونم لحظه هاش بوی بارون می ده ...
در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی و من خانه خدا می بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا می بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما می بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چها می بینم
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین
آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما می بینم
...
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
می شه یه لحظه فقط یه لحظه چشمات رو ببندی ؟... می خوام ازت یه خواهشی کنم خواهشی که شاید آسون به نظر نرسه ولی می تونه بهت کمک کنه... نگو چه کمکی ... فقط خواهش می کنم چشمات رو ببند و به هیچی فکر نکن ...حالا می خوام از خودت یه سوال کنی سوالی که شاید خیلی وقت ها از جواب دادن بهش فرار می کنی ولی حالا می خوام جوابش رو به خودت بدی...
وقتی بچه بودی ...این مهم نیست که چند سالت بود یا تو چه شرایطی بودی منظورم وقتیه که برای اولین بار برای خودت هدف تعیین کردی شایدم بهتره بگم وقتی که اولین آرزوهات شکل گرفتن و شروع کردی به خیال پردازی و ترسیم آیندت ... حالا فهمیدی منظورم کی ِ؟( اصلا چیزی یادت میاد؟)... حالا می خوام خواهش کنم برگردی به اون موقع واز خودت بپرسی "وقتی بزرگ شدی دوست داری و می خوای چطوری باشی؟!..." و بازم شروع کنی به گفتن ،فقط خواهش می کنم با خودت روراست باش...
وقتی جواب این سوالت رو دادی می خوام به زمان ِ حالت برگردی و خوب ِخوب دور و برت رو نگاه کنی و ببینی کدوم یکی از اون خواسته هات رو بدست آوردی، تا چه حد تونستی جلو بری ... ببینم اصلا تونستی ذره ای به اون چیزهایی که واقعا می خواستی و شادت می کردن برسی؟!... بذار حرفم رو نپیچونم!می تونی بگی تا چه حد تونستی خود ِ خودت باشی؟!
نمی دونم الان به چی رسیدی ... نمی دونم اصلا تونستی به این سوال جواب بدی یا نه ولی یه چیز رو هیچ وقت فراموش نکن که همیشه فرصت رسیدن به خودت رو داری!... و خواهش می کنم قبول کن و باور کن که همیشه ی همیشه می تونی خودت رو تغییر بدی فقط باید بخوای ...نگو من بیست سال، سی سال ،چهل سال این طوری زندگی کردم و نمی تونم خودم رو تغییر بدم باور کن که می تونی... شاید همین نقطه ای که تو الان روش وایستادی و داری زندگی می کنی همون نقطه ی شروعی باشه که سال های سال نادیده گرفتیش ...فقط باید خودت رو باور داشته باشی...سخته ولی شدنیه!... فقط فراموش نکن تو می تونی فوق العاده باشی ...پس باش!
...امروز یکی از عجیب ترین یا بهتر بگم خاص ترین روزهای عمرم به حساب میاد...روزی که برای اولین بار تونستم با خودم و رو در روی خودم وایستم و بعضی از نقطه های تاریک وجودم رو ببینم ... نقطه هایی که همیشه و همیشه درک میکردم چقدر آزارم میدن ولی سعی می کردم سرکوبشون کنم (بدترین کار ممکن... ولی کاری که بیشترمون هر روز داریم میکنیم!)... پیدا کردن این نقطه های تاریک مسلما برام خوشایند نبود ،نمی تونم بگم خیلی خوشحالم، نه!... ولی این که بتونی با خودت سر ِ بعضی از مسائل کنار بیای و قبول کنی که خودت و فقط و فقط خودت مسئول تمام اتفاق های زندگیت هستی یه حس خوبی بهت می ده حسی که دیگه دنبال کسی برای بازخواست کردنش نمی گرده!...حسی که تو هر شرایطی دنبال جواب های درست برای سوال های درست می گرده و میدونه این مهم نیست که همیشه باید بهترین ودرست ترین جواب رو پیدا کنه بلکه این مهمه که بدونه دنبال ِ چی و برای چی می گرده! ... من اون نقطه ها رو پیدا کردم و از همین الان دارم سعی میکنم که محوشون کنم ، میدونم که این کار ِ یه روز و دو روز نیست ولی امیدوارم روزی برسه که بتونم کمرنگ وکمرنگ ترشون کنم ...
پ.ن1:می دونی همه ی اینا با یه سوال ساده شروع شد ... یه سوال ساده که تازگی ها خیلی به گوشم می خورد ولی برام اهمیتی نداشت که حتی بخوام بهش فکر کنم ...یه سوال ساده که وقتی جدیش گرفتم خیلی راحت تونست همه فکرم رو به خودش مشغول کنه و به هیچ فکر مزاحم دیگه ای مجال خودنمایی نده!... آره یه سوال ساده که باعث شد به خودم بگم "واقعا اینه اون چیزی که باید باشی؟!"
پ.ن2:ای کاش مثل ِ اتفاق های ساده ای که هر روز اطرافم می بینم و ساده تر از کنارشون رد می شم از کنار بعضی حرف ها رد نمی شدم و به چشم ِ یه "شعار" بهشون نگاه نمی کردم!...
چرا رفتی،چرا؟-من بی قرارم،
به سر، سودای آغوش تو دارم-
نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟
نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بی قرارست؟
نگفتم با لبان بسته ی خویش
به تو راز درون خسته ی خویش؟
خروش از چشم من نشنید گوشت؟
نیاورد از خروشم در خروشت؟
اگر جانت ز جانم آگهی داشت
چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟
کنار خانه ما کوهسارست ،
ز دیدار رقیبان بر کنارست
چو شمع مهر خاموشی گزیند،
شب اندر وی به آرامی نشیند
ز ماه و پرتو سیمینه ی او
حریری اوفتد بر سینه ی او
نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست،
پر از عطر شقایق های خودروست
بیا شبی با هم آنجا سرآریم،
دمار از جان دوری ها برآریم!
خیالت گرچه عمری یار من بود،
امیدت گرچه در پندار من بود،
بیا امشب شرابی دیگرم ده!
زمینای حقیقیت ساغرم ده!
دل دیوانه را دیوانه تر کن،
مرا از هر دو عالم بی خبر کن
بیا!دنیا دو روزی بیشتر نیست،
پی فرداش فردای دیگری نیست
بیا ...اما نه،خوبان خود پرستند:
به بند مهر،کمتر پای بستند
اگر یک دم شرابی می چشانند،
خمارآلوده عمری می نشانند
درین شهر آزمودم بسی را :
ندیدم با وفا زانان کسی را
تو هم هرچند مهر بی غروبی،
به بی مهری گواهت این که خوبی
گذشتم من زسودای وصالت،
مرا تنها رها کن با خیالت!
- سیمین بهبهانی-
پ.ن1:خوبم خیلی خووووب...
پ.ن2:اگه این امتحان های نیم ترم تموم می شد یه نفس راحت می کشیدم!
پ.ن3: در کوچه درس رهگذریم هنوز
وین راه دراز می سپاریم هنوز
از اول ثبت نام سالها می گذرد
ما واحد پاس نکرده داریم هنوز
...روز دانشجو مبااارک![]()
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع شدم
وقتی او تمام شد
من شروع شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است،
مثل تنها مردن!
پ.ن1:هیچی بهتر از این نیست که ببینی بعد از کلی بدو بدو کردن تونستی کسی رو خوشحال کنی ... عزیزم بازم تولدت مبارک...
پ.ن2:خوب الان من همچین به مقدار زیاد حسووووودیم زده بالا و همین الان ِ الان یه خواهر می خوااااام!
یه چیزی رو می دونی؟!... موندم بین دو راهی ... نگو چرا، چون این تویی که من رو مدام می ذاری سر یه دو راهی، آره تو ... تویی که هی با دست پس می زنی و با پا پیش می کشی... تازه دارم معنی حرفت رو می فهمم، آره تو واقعا نمی دونی داری چیکار می کنی... رک بگم ، می ترسی!تو از احساسات خودت می ترسی ... می ترسی از این که یه روزی توی دادگاه عقلت محکوم بشی...ای کاش می تونستی من رو از این سردرگمی نجات بدی...
پ.ن۱:شاد و خوشحال بعد از 4 ساعت به کار گرفته شدن مخت با نیش باز از کلاس میای بیرون و همچین شیک شروع می کنی به لرزیدن... همچنان خیلی شاد می دویی بری سوار ماشینت بشی که می بینی شیشه هاش یخ زده! این جاست که بازم همچنان شااااد شروع می کنی به نوازش خودت که "تو بیخود کردی سر کوه اومدی کلاس ثبت نام کردی!"
... از همه جالب تر اینه که پررو پررو پاشی بری تو اون هوا در حال لرزیدن ِدست و پات بستنی هم بخوری!![]()
...(این جاست که باید به وجود بعضی چیزا شک کنی!!:-")
پ.ن2:الان که دارم فکر می کنم می بینم واقعا شانس آوردی امروز حالم خوب بود ... وگرنه مجبور می شدم هربار که تکرار می کردی " فردا امتحان نیم ترم زبان تخصصی داریم تو چرا دیجیتال حل می کنی؟!" کاری کنم که برای همیشه از دست این صیغه ی فوضولی خلاص بشی!![]()
![]()
دو تا طلبه بودن که با هم قرار گذاشته بودن هر کدومشون زودتر مرد بیاد تو خواب اون یکی و بگه که اون دنیا چه خبره و چیکار می کنه . یه روز یکی از اینا می میره و یه شب میاد توی خواب اون یکی که زنده بوده...
:: خوب بگو ببینم اونجا چه خبره چیکار می کنین؟
-وای دست رو دلم نذار که از وقتی اومدم این جا فقط دارم تقاص یه حرفم رو پس می دم!
:: چی؟ کدوم حرفت؟
-این که "وای چه بارون ِ به موقعی بود!" ... میگن ما کدوم کارمون بی موقع ست که این کارمون بی موقع بوده باشه!!!
پ.ن1:نتیجه می گیریم انقدر نگیم "وااای چه بارون ِ باحالی"!!!! ...:-"
پ.ن2:امروز کنکور کاردانی به کارشناسیه ... امیدوارم همه به بهترین نحو از پسش بر بیان
... ( قابل توجه بعضی ها: قربون ِ چشمای بادومیت بره!!!!!
سر جلسه به جای این که بیفتی رو بیسکویت و دو لپی بخوری یه کم تست بزن ...!!!!![]()
![]()
حالا ببین کی گفتم!
)