تو نیستی
این باران بیهوده می بارد
ما خیس نخواهیم شد ...
بیهوده این رودخانه ی بزرگ
موج بر می دارد و می درخشد
ما بر ساحل آن نخواهیم نشست...
جاده ها که امتداد می یابند
بیهوده خود را خسته می کنند
ما با هم در آن ها راه نخواهیم رفت...
دل تنگی ها ،غریبی ها هم بیهوده است
ما از هم خیلی فاصله داریم
نخواهیم گریست...
بی هوده تو را دوست می دارم ...
بیهوده زندگی می کنم
این زندگی را قسمت نخواهیم کرد...
-عزیز نسین-
پ.ن۱: خوب ... بعد از مدت ها دعا ها و ناله و زاری هامون مورد درگاه حق واقع شد و امروووز بارون اومد ... ![]()
![]()
![]()
پ.ن2: هیچی نمی تونه جای خیس شدن امروزم تو بارون روبگیره ...خیلی خیلی خیلی زیاااااااااااااد حال داد ...
پ.ن3:خدا جونم شکرت...![]()
![]()
تو چه دانی که پس هر نگاه ساده ی من
چه جنونی
چه نیازی
چه غمی ست؟
...
پ.ن: می دونستی هِی داری من و می کشی و زنده می کنی؟!

چه غصه هایی بخاطر اتفاقات بدی که هرگز در زندگی ام پیش نیامد خوردم.
ـ ميکل آنژ ـ
پ.ن: همچین به مقدار زیاد دارم با قالب جدیدم حال می کنم![]()
...
ای مهربان تر از من ،
با من...
فراموش نکن...
یه روز از هین روزا – وقتش که بشه – چرت لحظه ها پاره می شه و جای خودش رو به تپش های قلب تو می ده ...
آره ... می دونم ..." این جا کسی برای کسی ، کس نمی شود"
ولی عزیزکم ...
تو، فراموش نکن ...
که فقط باید وقتش برسه...
اون وقته که آسمون و زمین و همه کس ِت می شه کسی که ، همه کسِش هستی...!
آره ... می دونم تازگی ها " معیار مهرورزیمان ، سنگ بودن است"
ولی مهربونم ...تو، فراموش نکن که گرمای چشمای تو هر سنگی رو می تونه آب کنه ...
آره ... گفتی...
"بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق"
ولی ... نه! نمی گم فراموش نکن ... اینبار می خوام بگم تجربه کن و یاد بگیر که این رسم ِ زندگیه...
باید از " جان" مایه بذاری!
آره...
آره مهربونم،
یادت نره که هیچ کس ارزش هرم نفس های تو رو نداره ...
و فراموش نکن ...که
"روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد..."
آره نازنینم...
این جوریاست!!!
عجله داشتم زودتر برم سر کلاس ...وقتی پام رو از در دانشگاه گذاشتم تو با یه جو خیلی سنگین روبه رو شدم همه بچه هایی که هر روز دور تا دور حیاط می شستن و صداشون همه حیاط رو پر می کرد حالا ساکت نشسته بودن و به یه نقطه خیره شده بودن ... چشم های بیشتر پسرها قرمز بود ... انگار همه جا گرد مرده پاشیده بودن ... کم کم داشت وهم برم می داشت که جلوی در ورودی دست بچه ها پارچه های مشکی و بشقاب های خرما دیدم ... نمی تونم بگم چه حسی داشتم انگار بند دلم یهو پاره شد ... وقتی اسمی رو که روی پارچه بود خوندم اول متوجه نشدم کیه ولی وقتی بعد از کلاس عکسش رو جلوی آموزش دیدم یه لحظه کپ کردم ... یکی از گل ترین بچه های دانشگاه از بین ما رفته بود ...
توی نماز خونه دانشگاه یه مراسم گرفته بودن از دیروز تا حالا صدای دعای کمیلی که بچه ها می خوندن از توی گوشم بیرون نمی ره ... ای کاش هیچ وقت نگاه مادرش رو ندیده بودم ... روحش شاد ...
آره مهربونم...
همیشه به این امید چشم به آسمون می دوزیم که یه جایی از اون کنبد کبود ستاره گم شدمون رو پیدا کنیم ولی غافل از اینیم که ستاره گم شده ی ما یه جایی همین نزدیکی ها روی همین زمین توی مهربون ترین چشم های دنیا پنهون شده ...
پ.ن:
تو می آیی زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد،هراسان،هرکجا،هرگوشه ای برق نگاهت را نمی پاید،
مبادا بر نگاه دیگری افتد!
...
تو می آیی، یقین دارم تو با عشق و محبت باز می آیی...
ولی افسوس...
آن گرما به جانم در نمی گیرد
...
نامهربانی را هم
از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی
بمانی مهربان ای دوست
....
امشب خیلی اتفاقی تسبیح قرمز آقاجونم رو پیدا کردم (تسبیحی که همیشه و همیشه یار دستای مهربونش بود ...) و یاد هفته پیش افتادم که توی بازار رضا با نگین داشتیم برای بابا بزرگش دنبال تسبیح یاقوت می گشتیم و من چقدر حسرت داشتن آقا جونم رو خوردم و می تونم اعتراف کنم که با تمام وجود یه لحظه به نگین حسودیم شد ...
پ.ن:هفته پیش دو روز رفتم مشهد و جای همگیتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت ...
می خواستم بنویسم سرم خیلی شلوغه ، یه خروار درس دارم ، یه عالمه کار نیمه تموم دارم ...
ولی می دونی چیه؟! وقتی کلی نوشتم و نوشتم و نوشتم تازه پیش ِ خودم اعتراف کردم که همه اینا بهونه ست ...آره ... بهونه! ... برای سرپوش گذاشتن روی همه بی حوصله گی ها ، سردرگمی ها ، خستگی ها و ... و همه اون اتفاقایی که داره درونم می افته و نمی دونم چیه! انقدر گیج و شوکه ام که حتی نمی دونم کاری رو که دارم می کنم درسته یا نه ... جالبه که تو این یه مورد حتی منطق هایی که همیشه دم دستم بود هم نمی تونه کمکم کنه ... انگار به یه چیزه تازه نیاز دارم ... به یه چیزی مثل ِ یه نشونه ...
پ.ن1: ...بهت گفتم "گیجم!شوکه ام!آخه چطور ممکنه؟!" و تو گفتی " از بعضی اتفاق ها باید ساده گذشت!" ...
پ.ن2: حسی لذت بخش تر از این که بدونی یکی ،یه جایی ،به فکرته هست؟!... نزدیک به دو هفته میشه که چیزی ننوشتم یا شاید بهتره بگم نزدیک به دو هفته اس حتی دست به کامپیوترمم نزدم! ... اگه بگم حتی فکرشم نمی کردم کسی نگرانم بشه یا کسی حتی نبودنم رو حس کنه دروغ نگفتم ولی وقتی بعد از اس ام اس ندا جووونم
اومدم و نظرخواهی وبلاگم و ایمیلم رو چک کردم نمی تونم بگم چه حسی بهم دست داد فقط می تونم بگم فوق العاده بود![]()
![]()
... این که بدونی یکی ، یه جایی، به فکرته لذت بخش ترین حس دنیاست ... مرسی![]()
![]()
همه شب با دلم کسی می گوید
«سخت آشفته ای زديدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود، می رود، نگهدارش»
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
«هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود، چشم من به دنبالش
برود، عشق من نگهدارش»
آه، اکنون تو رفته ای و غروب
سایه می گسترد به سینهء راه
نرم نرمک خدای تیرهء غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هائی همه سیاه سیاه
- فروغ فرخزاد -
پ.ن۱:<<همیشه عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم>>... نمی دونم چند شب پیش این جمله رو کجا خوندم ولی بدجوری توی ذهنم موند... اگه یکی اومد و دید این جمله ماله اونه من رو محکوم به دزدی نکنه ها ![]()
پ.ن۲: "اون دو تا مست ِ چشات من و خوابم می کنه
ذره ذره اون نگات داره آبم می کنه
داره می میره دلم واسه مخمله نگات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگه چشات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگه چشات"
از عصر تا حالا نمی دونم این دفعه چندمه که این آهنگ هی داره تکرار می شه و هر دفعه من رو بیشتر با خودش تو حس و حالی می بره که خیلی وقت بود منتظرش بودم ...

تنهاییم را با تو قسمت می کنم ، سهم ِکمی نیست
تنها تر از عالم ِ تنهایی من ، عالمی نیست
همواره چون من نه ،فقط یک لحظه ، خوب ِ من ، بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست!