تبليغاتX
روز نوشت های من
 

          

وقتی بیرون رو نگاه می کردم حس می کردم دارم توی اون همه رنگ ، اون همه آرامش غرق می شم حس می کردم دارم جزئی از اطرافم می شم ... جزئی از کوه ، درخت ، خاک ، ابر و حتی باد ... احساس می کردم دارم توی رویا حرکت می کنم توی یه بوم ِ نقاشی مثل همون هایی که همیشه پشتِ شیشه ی گالری های نقاشی می بینم و محوشون می شم ... مگه آدم می تونه این همه زیبایی رو ببینه و به وجودت شک کنه ؟ مگه آدم می تونه عظمتی رو که توی تک تک ِآفریده هات موج می زنه رو ببینه و چشماش رو ببنده؟  ... دیروز دلم می خواست با تک تک ِ سلول هام تمام زیبایی ها رو ببینم و تا ابد توی ذهنم ثبتشون کنم ... دلم می خواست انقدر تندتند نفس بکشم که برای همیشه بوی درخت ها و خاک به مشامم برسه ... آره دروغ چرا ؟! من دیروز به بچه های  کوچولوی اونجا با اون لباس های گلی حسودیم شد ... یه لحظه تصور کردم اگه من جای اونها بودم چه جوری بودم ؟چیکار می کردم؟!... شاید وقتی بزرگ می شدم مثل ِ بقیه ی زنای ده با یه چادر دور ِ کمرم میشستم جلوی بقالی کوچولوی ده و ذل می زدم به گردشگرایی که شاد و بی خیال میان و میرن ، عکس می اندازن ، آب بازی می کنن، گل بازی می کنن  و بی خیال تر از همیشه می خندن و هیچ وقت هم به فکرم نمی رسید شاید یکی از همون ها دلش بخواد جای من باشه! نمی دونم ... ولی یک لحظه فقط یه لحظه خودم رو گذاشتم جای اونا و حسرت ِ آرامششون رو خوردم ...

دیروز با بچه های دانشگاه رفته بودیم قلعه الموت ... جای همگی تون خالی بود شدددددید ... رسما ً از ساعت 8صبح که حرکت کردیم تا 9 شب که رسیدیم تهران داشتیم می زدیم و می رقصیدیم و توی یک کلمه ترکوندیم... واقعا ً هیچی توی دنیا نمی تونه جای سفر کردن توی پاییز رو بگیره ...

عظمتت رو شکر ...

 

پ.ن1: شاید یکی از اون ها هم دلش می خواست جای من باشه ... کی می دونه؟!

پ.ن2: به قول ِ بعضیا دانشگاه که نیست موسسه سیر و سیاحته!

پ.ن3:آسمون هم داره تو رو به من یادآوری می کنه مهربونم ...داره بارون میاد ...

پ.ن۴:View My Photo Blog

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:58 توسط |

 

چیزی میان رسیدن و بودن ِ من است

شاید

ارواح پدرانم

نمی گذلرند

آن جا که رسیده ام ، باشم

شاید

تصویر تمام قدی

که در راه از تو می سزم

پیش رویم می ایستد

کوچکم.

 

پ.ن : امروز بعد از مدت ها رفتم سینما هرچند که بازم مثل ِ آخرین دفعه انقدر خندیدیم که نصف ِ دیالوگ ها رو نشنیدیم!(دست های خالی).

پ.ن۲:خوب کاملا واضحه که اگه آب انار ِ ترش و رب ِ انار! و آلوچه و لواشک رو ییهو با هم بخوری با سرگیجه و فشار ِ در حد مرگ می رسی خونه!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 0:46 توسط |

 

بعضی وقت ها، وقتی دری رو میزنی آن چنان چیزی به استقبالت می یاد که هر لحظه با خودت می گی "ای کاش هیچ وقت ِ هیچ وقت در نمی زدم!"

 

                             

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:32 توسط |

 

پیوسته تردیدی می گذاردت

                          بر سر دوراهی

                                      کجا باید رفت ؟

                     به کدام سمت

                               یا کدامین سو

                   اما راه دریا

     می شناسد

رود ....

 

پ.ن: این روزها انقدر می خندم و همه چیز خوبه که دارم شک می کنم که...  نکنه یه جای کارم می لنگه!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:10 توسط |

 

هرچه شکفتم،

تو ندیدی مرا رفتی و

افسوس نچیدی مرا ماندم و پژمرده شدم،

ریختم تا که به دامان تو آویختم

دامن خود را متکان

ای عزیز این منم ای دوست،

به خاکم مریز

...

 وای مرا ساده سپردی به باد

 حیف

که نشناخته بردی ز یاد

می رسم اما به تو روزی دگر

 پنجره را باز گذاری اگر

...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 22:23 توسط |

 

بهترین پست ها ...

1. هیچوقت روزی رو که داشتم این جمله ها رو می نوشتم یادم نمی ره ... روزی که با یه خبره غیر منتظره همه تفکراتم به هم ریخت ... چقدر گریه کردم ، چقدر زجر کشیدم ... چقدر خدا خدا کردم و به یه وجود نازنین قسمش دادم ...

2. شاید اولین ماه های سالِ ۸۳ برای من سخت ترین دورانی بود که گذروندم... دورانی که تحمل کردنش سخت بود ... دورانی که باید همه چیز و همه کس ِ بهترین دوستم می شدم ...

3. رویارویی با یه واقعیت ...

4. شبی که خدا پدرم رو دوباره بهمون بخشید ... روزی که دعاهای یازده سالمون برآورده شد ... شکرت خدا

5. چقدر اون شب دلم گرفته بود و هواش بارونیش بود ...

       "ای دیر به دست آمده بس زود برفتی

                              آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

       چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی

                             چون دوستی سنگدلان زود برفتی"

 

 6. بعضی وقت ها اگه بتونی یه تلنگر کوچیک به خودت بزنی ممکنه بتونی خودت رو از یه گرداب بزرگ بکشی بیرون ...

   "خیلی وقته چشام منتظره که یکی یه روزی از یه جایی بیاد و دوباره سبدم رو پر کنه...

                     پر کنه از سیبای قرمز ...      

                                  از سیبای عشق...

                                      از سیبای  خنده...

                                          از سیبای لحظه های با تو بودن!!!"

 

7. دلتنگی برای روزهای ساده و یک رنگ ِ کودکی...

8. رنگ زدن به تمام خاطرات ِ مبهم بچگیام ... یه دلتنگی عمیق برای یه وجود مهربون و همیشگی!

9. شاید یه تلنگر به خودم ...!

 

پ.ن۱:ندای عزیزم خیلی ممنون از این که من رو به این بازی دعوت کردی ... وقتی داشتم آرشیوم رو می خوندم فهمیدم چقدر اولا برام سخت بود که تفکرات و احساسم رو به زبون بیارم و همه رو از طریق شعر بروز می دادم ...

پ.ن۲:می خواستم چند نفر رو دعوت کنم که دیدم همشون قبلا دعوت شدن ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:52 توسط |

 

شگفتا

 

 

که نبوديم

 

عشق ِ ما

 

 

در ما

 

 

حضور ِمان داد.

پيونديم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم

 

واقعه‌ی نخستين دم ِ ماضي.

 

 

غريويم و غوغا

 

 

اکنون،

نه کلامي به مثابه ِ مصداقي
که صوتي به نشانه‌ی رازی.

 

 

هزار معبد به يکي شهر...

 

بشنو:
گو يکي باشد معبد به همه دهر
تا من آن‌جا برم نماز
که تو باشي.

 

چندان دخيل مبند که بخشکاني‌ام از شرم ِ ناتواني‌ خويش:
درخت ِ معجزه نيستم
تنها يکي درخت‌ام
نوجي در آبکندی،
و جز اين‌ام هنری نيست
که آشيان ِ تو باشم،

تخت‌ات و

 

 

تابوت‌ات.

 

 

يادگاريم و خاطره اکنون. ــ

 

دو پرنده
يادمان ِ پروازی
و گلويي خاموش
يادمان ِ آوازی.

 

                                 

پ.ن: یعنی می شه  انقدر با یکی توی شعر خوانی تفاهم داشته باشی؟!!... قربووونت برم دوست جووونم...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 1:59 توسط |

 

                   

عیدتون مبارک ... امیدوارم طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق واقع شده باشه (چه با ادب شدم)... این شبه آخری دعا یادتون نره

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 21:35 توسط |

 

می دونی؟ حس فوق العاده ای بود .نمی دونم دقیقا چطوری برات بگم ... شاید بیشتر از چند جمله ی خالصانه چیزه دیگه ای نبوده باشه ولی همون چند تا جمله برای من دنیایی از زیبایی بود ... شاید ده ها بار خوندم و خوندم و هر بار مشتاق تر از قبل ...  باورت می شه؟! باورت می شه که قلبم با خوندن هر کلمه داشت می پوکید ؟! ... (تا حالا برات پیش اومده چیزی رو با تمام وجود حس کنی و بخوای جزئی از خودت بکنیش؟! تا حالا شده از رسیدن لحظه ای که مجبور می شی چشم ازش بر داری بترسی ، بترسی از این که فقط یه خواب بوده باشه ... یه رویای شیرین؟ تا حالا شده برای یک لحظه بیشتر دیدنش برای خودت بهانه تراشی کنی؟...شده؟!) ...می دونی مهربونم ... تو اون لحظه بزرگترین آرزوم شکل گرفت ... آرزوی داشتن ِنگاهِ چشمان ِ تو رو...

 

 

پ.ن:آرزویی محال...!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:26 توسط |

 

نخست

     دیر زمانی در او نگریستم

     چندان که چون نظر از وی بازگرفتم

در پیرامون ِ من

                همه چیزی

                   به هیات ِ او در آمده بود

آن گاه دانستم که مرا دیگر

                                   از او

                                        گریز نیست...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:19 توسط |

 

           

اولین بارون ِ پاییزی باشه ... روبروت جز آسمون ِ خدا هیچی نباشه ... زیر بارون قدم بزنی و با خودت زمزمه کنی

...

با تب تنهایی جانکاه خویش،

زیر باران می سپارم راه خویش.

شرمسار از مهربانی های او،

می روم همراه باران کو به کو .

...

 

 دیگه چی می خوای؟!

 

پ.ن1: خدا جونم شکرت ... به اندازه ی تک تک قطراتی که امروز روی صورتم نشست شکرت ...

پ.ن2: حاااالا چیزه من نصفه شبی هوس ِ آب انار کردم یه چیزی نوشتم ... دیگه چیکار کنم که شما با دهن ِ روزه میاین این جا رو می خونین آخه ...اصلا بیاین یکی یه لیوانِ بزرگ آب انار مهمون ِخودم !!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 18:39 توسط |

 

دل تنگ...

دل تنگ...

دل تنگ...

دل تنگ...

.

.

.

منتظر!؟!

 

 

 پ.ن:دلم آب انار ترش می خواد!!!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 23:50 توسط |

 

 

 

 "زندگی چاله کوچولوییه که با چند قطره بارون پر می شه"

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:7 توسط |

 

       

 

گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ... خواندمت ، یا مُنتـَهَی الرَّجایا ، خواندمت ...

 

 

پ.ن: عکس از رضا

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:40 توسط |

 

این ترم از اون ترم هاست! ... سر همه کلاس ها بلا استثناء یه سوژه ی خنده ی ثابت داریم ... استادها هم که دیگه جای خود دارن ... مخصوصا استاد تجهیزات با لباس هایی که هر لحظه منتظری از تنش نقش زمین بشه یا استاد برنامه سازی با حرکت مداوم پاندول مانندش! ... کلاس میکروهم که دیگه نگم بهتره تا ده دقیقه اول هر کی وارد  کلاس بشه فکر می کنه اشتباه اومده چون استاد تا ده دقیقه اول  قرآن می خونه و ذکر می گه!! ... البته آز منطقی هم برای خودش عالمی داره!! عاشق نمره دادن های جلسه ای استادم!..." من هر جلسه برای هر آزمایش ها نمره میدم اگه درست باشه سان شاین میدم!!!! اگه خیلی درست باشه دَبل سان شاین می دم! اگه دختر باشین!!! و آزمایشتون درست باشه دبل سان شاین فِلاور می دم!!! البته اگه دخترا اشتباه هم انجام بدن بازم دبل سان شاین می گیرن! مهم این نیست که آزمایش درست باشه یا غلط مهم اینه که دختر باشین!!!!!!!!!!!!"...حالا بیابید فلسفه ی این نمره ها رو!

 

پ.ن: حالا وقتی من می گم مرده ی این دانشگاهم نَگین چراااا!

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:10 توسط |

 

واقعا فکر می کردم نمی دونی داری چیکار می کنی... پیش ِ خودم می گفتم امکان نداره بدونه داره چیکار می کنه و بازم ادامه بده ... ولی امروز باور کن بعد حرف هایی که ازت شنیدم از همه چیز متنفر شدم ... هنوزم نتونستم قبول کنم که چه طوری می تونی با احساسات پاک یه آدم بازی کنی ... با احساسات آدمی که یقین دارم برای اولین بار ه که داره معنی محبت رو می فهمه ... ای کاش می دونستی وقتی امروز داشتی با یه ژست افسرده حرف می زدی دلم می خواست خفه ات کنم ... نمی دونم چرا نمی خوای با خودت رو به رو شی و از خودت ،از واقعیت های خودت فرار می کنی تو حتی حاضر نیستی مسئولیت کارهای خودت رو به عهده بگیری، کارهایی که ازشون با افتخار حرف می زنی پس چرا می ترسی از این که حقیقت رو بهش بگی و انقدر باهاش بازی نکنی ... می گی من نذاشتم و نمی ذارم اون احساس دیگه ای نسبت به من پیدا کنه ولی خودت بهتر از همه می دونی که هر لحظه در حاله با دست پس زدن و با پا پیش کشیدنی ... بذار اعتراف کنم ... آره، عذاب می کشم وقتی که می بینم اون طوری نگران بهت خیره می شه و تو توی حال و هوای خودتی و حتی ذره ای نمی تونی درک کنی که اون ممکنه چه زجری بکشه آره، به خودتم گفتم توی تمام رابطه هات هیچ وقت دلم برای تو نمی سوزه هیچ وقت نگرانه تو نیستم! توی همه رابطه هات نگرانه اون طرف مقابلتم که صادقانه بهت دل می بنده و یهو با یه واقعیت انکار ناپذیر روبه رو  می شه، برای اونایی دلم می سوزه که با نامردی و بدون هیچ دلیلی پس زده می شن ... آره دلم برای تو نمی سوزه حتی با دیدن تمام ژست های افسردگی و گریه های دم مشکت!. کاملا ایمان پیدا کردم که تو عادت کردی به این گریه ها ،به این دل شکستن ها .برای تو فرقی نداره امروز این نشد فردا یکی دیگه ولی ای کاش باور می کردی که آهِ دلِ شکسته بد جوری دامن گیره ... نمی دونم چرا نمی خواستم قبول کنم که می فهمی چیکار داری می کنی ولی امروز فهمیدم بهتر از همیشه می دونی داری چیکار می کنی! ... ای کاش حداقل خودت رو به نفهمی می زدی که انقدر متنفر نشم ... امروز کاری کردی که برای دومین بار از همجنس های خودم متنفر بشم ...

 

 

پ.ن: متاسفم برای همه کسایی که به جز خودشون هیچ کس و هیچ چیز براشون اهمیت نداره ...  

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 22:15 توسط |

 

هرچقدر دنیای ما دورغی باشد روبه رو شدن با واقعیت خیلی هولناک تر می شود ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:56 توسط |

 

اينجا همه هر لحظه مي پرسند:
-«حالت چطور است؟»
اما کسي يکبار
از من نپرسيد:
-«بالت...

قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:23 توسط |

 

I'm so tired of being here

Suppressed by all of my childish fears

And if you have to leave

I wish that you would just leave

Because your presence still lingers here

And it won't leave me alone

...

 

پ.ن: به جای ِمردان سیاست بنشانید درخت ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:41 توسط |

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:36 توسط |

 

خیلی با انگیزه میری مانتو و مقنعه ات رو اتو می کنی ، کفشای نوت رو هی نیگاه می کنی ذوق می کنی ،کاغذ سفید می ذاری تو کلاسورت ، مدادات رو می تراشی! ، خودکار رنگی هات رو چک می کنی، کتابات رو می ذاری تو کیفت و ساعت رو کوک می کنی و با یه حس کلاس اولی می گیری می خوابی ... صبح خیلی شیک از خواب بیدار می شی یه نگاه به ساعتت می اندازی یه sms می زنی و بازم می گیری می خوابی! ... یهو احساس می کنی ساعت 8 قرار داشتی ولی الان ساعت دهه! " خوب عیب نداره 12 می رم!" ... خوب ساعت 12 می شه " ممم! دانشگاه که خبری نیست! حالا 2 می رم..." ساعت دو می شه خیلی شیک هنوز توی مبل لمیدی و داری کتاب می خونی یه نگاه به ساعتت می کنی یه sms می زنی " خوب اگه خبری باشه خبرم می کنن!" ... همچنان برای خودت شادی نیم ساعت گذشته خیلی اتفاقی به موبایلت نگاه می کنی و می بینی 10 تا میس کال داری  و کلی sms ...چه جالب 3 تا از کلاسات تشکیل شده بوده! همه هم اختصاصی... " خوب... ایشالا هفته ی دیگه حالا که گذشت!" ...

 

 

پ.ن۱:اینم از اول مهر ِ ما!

پ.ن۲: یعنی عاشقه همتونم ... یعنی انگیزه تا این حد بالا که از ساعت 7:30 تو حیاط صف! بسته بودین؟!... نکنین تو رو خدا! حالا هر کی ندونه فکر می کنه با این عشق و علاقه دارین  میرین شریف!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:38 توسط |

 

                

پاییز همیشه محبوب ترین فصل برای من بوده ... من عاشق ِ پاییزم ... عاشق ِ حس خاصی که تو تک تک لحظه هاش همراهیت می کنه ٬ عاشق ِ صدای نم نم ِ بارونش ٬ عاشق ِ هزاران رنگ بی نظیری که همه جا موج می زنه و عاشق ِ آرامشی که فقط صدای خش خش ِ برگ هاش می تونه بهت بده ... من تک تک لحظه های پاییز رو با تمام وجود می پرستم حتی بعد از ظهرهای دلگیرش رو ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:50 توسط |