تا حالا به این مورد توجه کردین که " تعارف اومد نیومد داره" ؟...الان من دقیقا به درک کامل این مورد رسیدم و رسما ْ ۴چنگووولی! موندم توش
...
پ.ن: اِنقدددددده بده!![]()
هیچ وقت نتونستم اون طور که با همه دور و وریام راحتم با اون راحت باشم ... من حتی نمی تونم اسم کوچیک اون رو به راحتی صدا کنم ... نمی دونم ولی هر بار که باهاش رو به رو می شم آنچنان حس احترامی بهم منتقل می کنه که من نمی تونم به راحتی از اون حس بگذرم ... و اون همیشه از این رفتار من ناراحت و شاکی می شه ... ای کاش می تونست قیافه خودش رو اون لحظه هایی که با صدای خفه می گه " دفعه آخرت باشه این طوری صدام می کنیا!" می دید ... ولی من بازم مثل همیشه بهش می خندم و بازم همون طوری صداش می کنم ... بعضی وقت ها واقعا از این حس احترامی که نسبت بهش دارم لذت می برم ... باید اعتراف کنم از این که این حس از بین بره می ترسم چون می دونم ممکنه جای اون رو چه حسی براش پر کنه ... و این اون چیزیه که من نمی خوام...!
پ.ن:
دنيا را بد ساخته اند
كسي را كه دوست داري تورا دوست نمي دارد
كسـي كه تورا دوست دارد تو دوستش نمي داري
كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسید و اين رنج است .
زندگي يعني اين....
(دكترعلي شريعتي)
الان دارم از شهر ِ بازی میام!
... رسما" صدام تعطیل شده انقدر که با بچه ها جیغ زدیم و خندیدیم
... واقعا جای همتون خالی
... بعضی وقت ها هیجان از هوا هم برای آدم واجب تره...![]()
پ.ن:
بدون ِشرح!![]()
وقتی بعد یک سال دقیقا یک سال به تلفنم جواب دادی انتظار داشتم مثل همیشه با صدای شاد و پر انرژی تو روبرو بشم ولی وقتی با بی تفاوتی تمام در جواب حال و احوال کردنای من خیلی رسمی گفتی " ممنون خوبم!!" اون هیجان اولیه منم فروکش کرد و مثل خودت شروع کردم به گفتنه حرف های کلیشه ای و مزخرفی که فقط خودم می دونم تا چه حد ازشون بدم میاد...اون موقع بود که گفتی "خیلی عوض شدی..." ولی من نگفتم این تویی که عوض شدی این بازتاب تغییر خودته دوست جونم ... میدونی هیچ وقت از این ناراحت نشدم که چرا توی سخت ترین شرایطی که برام پیش اومده بود پیشم نبودی یا حتی یه سراغی هم ازم نگرفتی ... هیچ وقت از این که حتی حاضر نشده بودی توی بزرگترین شادیم هم سهیم باشی ناراحت نشدم ... از این که یک ساله تمام هر هفته بهت زنگ می زدم و جواب تلفن ها و پیغام هام رو نمی دادی ، از این که حتی حاضر نبودی تبریک هایی رو که می خواستم از ته دلم برای همه موفقیت هات بهت بدم بشنوی ، از این که برای همه وقت داشتی و وقت نداشتی یک لحظه من رو ببینی و از خیلی چیزهای دیگه هم ناراحت نشدم ولی یه چیزی رو می دونی؟ می دونی کی دلم شکست؟ اون موقعی که من به رسم این 7 ساله بهت زنگ زده بودم و تو بعد یک سال نمی دونم چرا ولی بالاخره جواب داده بودی و به جای این که بگی چطوری خیلی بی اهمیت گفتی " چیزی شده؟...چرا زنگ زدی؟ " اون موقع بود که احساس کردم دیگه اون دوست مهربون و دوست داشتنی من اونی که همیشه برای دور و وریاش پرپر می زد نیستی اونی که حاضر نبود حتی یه نفر ازش رنجشی به دل داشته باشه اونی که اگه یک روز نبود انگار یه چیزی کم داشتیم اونی که ناراحتیش مثل این بود که گرد مرگ همه جا پاشیده باشن و خنده هاش یه دنیا شادی بود ... آره عزیزم تو دیگه اون کسی که من می شناختم نبودی ... تو دیگه حتی گل سر سبد گروه سه تفنگ دار ما هم نبودی... ای کاش مهلت می دادی تا بهت بگم تولدت مبارک دوست جون ...ولی حیف ...

AND IF you would know God be not therefore a solver of riddles.
Rather look about you and shall see Him playing whit your children .
And look into space; you shall see Him walking in the cloud , outstretching His arms in the lightning and descending in rain.
You shall see Him smiling in flowers, then rising and waving His hands in trees.
و اگر میخواهید خدا را بشناسید ، در پی کشف راز ها نباشید.
بلکه به گرداگرد خویش نگاه کنید ، او را خواهید دید که با کودکان تان سرگرم بازی است.
و به آسمان بنگرید ؛ او را خواهید دید که در میان ابرها گام بر می دارد ، در حالی که دست هایش را در آذرخش دراز کرده است و در باران پایین می آید.
او را خواهید دید که در گل ها می خندد ، آن گاه به پا می خیزد و در لابلای درختان ، دستانش را برای شما تکان می دهد.
- جبران خلیل جبران -

گيريم كه بر سر بام نشسته در كمين پرنده ايد... پرواز را علامت ممنوع ميزنيد با جوجه هاي نشسته در آشيانه چه مي كنيد؟؟؟؟؟
پ.ن: هیچی بدتر از این نیست که نصفه شبی وسط تختت یک سوسکه پشم آلو ببینی...![]()
(ساعت ۳:۱۲ بامداد)
گفته بودم عاشقه اون شیکم سبز و قلنبتم...!
.
.
.
ولی دیگه قرار نبود پات رو از گلیمت درازتر کنی!
پ.ن۱: بعضی وقت ها احساس می کنی که خوشبختی درست از بقلت رد شده و تو نا قافل ازش گذشتی... بعضی وقت ها هم خوشبختی رو درست روبه روی خودت داری و حتی نمی تونی یک قدم بهش نزدیک بشی... اون وقته که احساس می کنی داری تو یه جای تاریک فرو می ری جایی که هیچ روزنه ای نداره...
پ.ن۲:My Photo Blog

زندگي مثل بازي حکمه!! مهم نيست که دست خوبي نداري مهم اينه که يار خوبي داشته باشي؛ اينطوري شايد حتي بتوني بازي باخته رو ببري...
از وقتی یادم میاد عادت داشتم تا در باز می شه با چهره مهربون و لبخند همیشگیت بالای پله ها روبه رو بشم ... تا حالا نشده بود بدون حضور تو پا توی اون خونه بذارم ... اما این دفعه که در باز شد به جای یک لبخند گرم و مهربون با چند تا صورت شاد و خندون روبه رو شدم ولی هیچ کدوم از اون نگاه ها و از اون لبخند ها نمی تونست جای نگاه مهربون و بوسه های گرم تورو بگیره... تو همون ثانیه های اول با خودم عهد کردم دیگه هیچ وقت ِ هیچ وقت بدون حضور تو پام رو توی اون خونه نذارم... نا خود آگاه همه جا دنبالت می گشتم انگار انتظار داشتم هر لحظه از آشپزخونه بیای بیرون و بگی بیا دخترم این لواشک ها رو برای تو و مهدی گذاشتم کنار و آروم تر بگی سهم مهدی رو نخوریا منم بخندم و بگم چشم ولی جفتمون بدونیم که تا عصر نشده همه رو خودم تنهایی هاپولی می کنم... انتظار داشتم ظهر ها که همه خوابن صدای دمپایی های تو بیاد که از پله های حیاط می ری پایین تا جای شلنگ آب پای درخت های مو رو عوض کنی... انتظار داشتم عصرها که داریم چایی می خوریم بیای و یه مشت آلبالو خشکه بریزی تو دستم و بگی بخور همش ماله درخت حیاطه برای شما ها نگهش داشتم ...انتظار داشتم شب ها که میام پیشت بخوابم هی بزنی پشتم و بگی بخواب دیگه ووروجک چقدر وول می خوری... ولی حیف که این دفعه این خاطرات تکرار نشدن ... الان که دارم فکرش رو می کنم میبینم بیشتراز اون چیزی که فکرش رو میکردم جات خالی بود... ای کاش به جای این که هر شب صدات رو از پشت تلفن و راه دور بشنویم می تونستیم صدات رو از توی حیاط ، آشپز خونه ، صندوق خونه واز همه جای خونه بشنویم...
پ.ن1: فقط می خواستم یک بار دیگه بگم که خیلی دوستت داااااااارم بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی مامان بزرگ ِگوگولی ِ خودم.![]()
![]()
![]()
پ.ن2: کم تر از 1ماهه دیگه دوباره می تونم بوسه بارونت کنم ...![]()
![]()

بای بای ما رفتیم![]()
" نا ممکن ، واژه ای از لغت نامه احمق هاست "
این جمله نزدیکه هفت سالی می شه که همیشه تو هر شرایطی جلو چشمام بوده ولی اگه بگم تو این دو شبانه روز که برای رسیدن به نتیجه بی وقفه تلاش کردم تازه تونستم به معنی واقعی این جمله برسم دورغ نگفتم...
- چيکار ميخواي بکني؟
:: نمي دونم ... ولي بهش بگو از جلو چشمم دور شه ديگه نمي خوام ببينمش ... از خودش از دروغ هاش ديگه خسته شدم بهش بگو بره بگو هر جا مي خواد بره فقط جلو چشم من نباشه ... من ديگه تحملش رو ندارم ... نمي تونم مي فهمي؟ اون حتي ارزش فکر کردنم نداره...
ديگه واقعا نمي تونست ادامه بده چون اين دفعه جدا بيهوش شده بود... يه خواب سنگين.
بعد از تمام اين حرف ها داشت فقط به اين فکر مي کرد که ... " چطور ممکنه ادعا کني کسي برات انقدر بي ارزشه يعني تو براي تمام آدم هاي بي ارزش دور و اطرافت اين طوري بيهوش ميشي؟... تو با همين کارت ثابت کردي که چقدر برات با ارزشه... اي کاش قبول مي کردي قلبت ديگه تمام و کمال ماله اونه که مجبور نشي با ديدن کوچکترين رنجش از طرفش قلبت رو به حراج بذاري..."
ولي حيف که بيشتر وقت ها حتي با خودمونم رو راست نيستيم...
پ.ن: هنگامي که عشق را در مقابل ديدگانت داري، متوجه حضور آن نمي شوي...
تقدیم به یکی از بهترین ها ...
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهائی من بزرگ است
و تنهائی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم..آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
پ.ن۱: استاد جووونم تولدت مباااااارک![]()
![]()
![]()

پ.ن۲: دیدی بعضی وقت ها دل و رودت از دلشوره کم مونده جفت پا بپره بیروووون؟!... الان دقیقا از همون وقت هاست...![]()
![]()
پ.ن۳:رمانتیک می شوووویم
The Note Book

تو يه رستورا ن ٬خيلي شيک با دوستت نشستي داري ناهار مي خوري
. ته شيشه آبت يه ذره آب مونده مي خواي اون رو بريزي تو ليوان بخوري...
:: اِاِاِاِاِاِاِ... چيکار داري مي کني نخوووووور!
- بابا آبه چرا نخورم خوب تشنمه
:: نه نه نبايد بخوري ... اصلا بده من شيشه رو ببينم...
- خوب خره آب مي خواي مثل آدم بگو آب ميخوام ديگه کولي بازيت چيه...
شيشه رو ميدي دستش و اونم بدون هيچ درنگي شيشه آب رو خالي ميکنه توي گلدون!![]()
- گلم احيانا ييهوووو عشقت به گل و گياه که قلمبه نشد؟!!!
:: نه آخه تهش بود نبايد مي خوردي خووووب![]()
- دِ! چه معني ميده آخه
:: چيزه خوب مي دوني؟ اگه ته ِ هر چيزي رو بخوري بچه ات پسر ميشه !!!!!!!!!!!!من به خاطر خودت گفتم... باور کن! آخه گناه داري!!!
- ![]()
![]()
![]()
پ.ن۱:حالا کسی بچه من رو ندیده؟؟؟گناه دارماااا... باور کن!![]()
![]()
پ.ن۲: به حق چیزهای ندیده و نشنیده ... جلل خالق![]()
پ.ن۳:Tears of The Sun
![]()

نمی دونم چه حسی دارم اصلا نمی دونم باید واکنشی نشون بدم یا نه ولی می دونم که دارم از درون منفجر می شم . عصبانیم ... مطمئنم اگه دم ِ دستِ من بود قابلیت خفه کردنش رو داشتم... آخه اعتماد به نفس تاااااااا چه حد؟! ...نه خدایی؟! به شناسنامه ات نگاه نمی کنی تو آینه هم خودت رو نمی بینی؟!
پ.ن1: لعنت به هر چی آدم ِهیز و بی چشم و روئه...
پ.ن۲: بلاگفا چرا آیکن عصبانی نداره؟؟؟؟؟چه لطیفه این بلاگفا...
پ.ن۳:شکرت خداااا...
پ.ن۴: عیدتون مبارک ... تعطیلات خوش بگذره.![]()
![]()
کوچيکترين مخلوقات خدا هم در دل خودشون يک دنيا زيبايي دارن

من الان دلم میخواد توی این عکسه باشم...!اِکشالی داره؟!
پ.ن1: زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشههاست.
پ.ن2: عکس از رضا .
همیشه قیمتی ترین چیز ها آن هایی نیستند که در دور دست ها به دنبالشان می گردیم ٬گاهی همه ی هستی در کنار ماست ٬ کم سویی چشم هاست که ما را به بیراهه می اندازد.
I love you as much
as my hands could reach each other from behind
O littlest one in my family of relationship
Let the laughter from outside
Frighten us
Here
The only sound we hear is caress
آنقدر دوستت دارم
که دست هایم از پشت به هم برسند؛
ای کوچکترین فردِ خانواده ی ارتباطِ من!
بگذار خنده های بیرون
ما را بترساند؛
اینجا
تنها صدایی که میاید
نوازش است
پ.ن: ببینم می دونستی جنبه ی کتاب عشقولانه ندارم؟؟؟ .... این کتابت من رو کشت!(برای یک مخاطب خاص!)
همچین شاد و خندان وارد مجلس میشی و یه نگاه زیر زیرکی دور تا دور سالن می ندازی و همون یه نگاه بهت می فهمونه که تا آخر ِ شب باید مثله یه "..." لبخند ِ ژوکوند تحویل ملت بدی!
پ.ن1: شما را به بازدید از شانزدهمین نمایشگاه بین المللی فرش دستباف ایران دعوت می کنیم.
دیدی بعضی وقت ها اصلا حوصله نداری با کسی حرف بزنی و کسی بیاد طرفت و دقیقا تو همون موقع یکی گیر میده بهت و هیچ جوره هم بی خیال بشو نیست؟...
اون موقعست که مجبور میشی جواب همه حرف هاش رو با " اوهوووم " " آره " " نه!" " خوب؟" بدی و در نهایت هم طرف شاکی از این که هیچی از حرفهاش نفهمیدی با کلی بد و بیراه بذار بره!
حالا همه این ها به کنار بعد این که طرف رفته و خوشحالی از این که می تونی با خودت خلوت کنی توی خلوتت فقط به این فکر کنی که اون طرفت چی می خواسته بهت بگه و بفهمی که هیچی از حرف هاش نفهمیدی ... اون وقته که شدیدا می مونی تو خماری(فوضول درد می گیری!!!) و شروع می کنی به بد و بیراه گفتن به خو...!!!!
پ.ن: وقتی یه سیب گاز می زنی و یه کرم درسته می بینی ناراحت نشو اون موقعی ناراحت شو که یه سیب گاز بزنی و یه کرم نصفه ببینی... " شکسپیر"
نمی دونم چرا عادت کردیم وقتی کسی رو می بینیم که ترک برداشته به جای این که کمک کنیم ترک های وجودش رو بند بزنه یه کاری میکنیم که خرد بشه و بعدشم نمک بر میداریم و شروع می کنیم به پاشیدن روی زخمش ...
پ.ن:شنیدی می گن شاه بخشیده وزیر اِفه میاد؟!! حالا قضیه ی این خاله زنک هاست...