تبليغاتX
روز نوشت های من
 

رفتم وتنهات می ذارم

با یه دنیا گله

واسه دست کشیدن از عشقت

چاره شد فاصله

روزی که چشمات رو دیدم

 چشم از همه بریدم

اما دریغ از عشق تو

دیگه تمومه

شادی حرومه

به قلب خستم زدی نشونه ، جووونم

دیگه نمی خوام

 دل دیوونه

از خاطراتم چیزی بمونه

ای وااااای

 از اون همه احساس

شد پرپر نگاه تو

حیف از دلی که با جونم

 می رفت به راه تو

حالا که دست دل سنگت

 رو شد واسه دل خستم

می خوام بدونی

 چشمام ُروی تو بستم

.

.

.

 

پ.ن1: خیلی وقت بود دست از سره این آهنگ برداشته بودم ...ولی امشب...

 

پ.ن2:   ای که تویی همه کسم

            بی تو می گیره نفسم... 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 2:11 توسط |

 

به نام تو

         امروز

             آواز دادم سحر را

                         به نام تو خواندم

                 درخت و

    پل و باد و

               نیلوفر صبحدم را

 

                                                میان دل خویش و دریا

                          برای تو جایی دگر باید ساخت

                  که نشنُفته باشد

صدای قدم ها و

                 هِی های غم را

 

....

 

پ.ن: باید اعتراف کنم وقتی شعر توی کارت تبریکم رو خوندم جداً احساس خود شیفتگی بهم دست داد!!!... این که بدونی شعری برای تو گفته شده واقعا لذت بخشه...مرسی!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 2:9 توسط |

 

و در یک همچین روزی...

                            نیلوفری آبی!

                                 م

                                     ت

                                          و

                                              ل

                                                   د

شد...

 

 

 

پ.ن: خوب بعضی ها شدیدا قر تو کمرشون گیر کرده بوده برای همین به بهانه ی من یک کم دارن قر می دن! اوووونم چه قرررری

 

-          خوب خانم ها این ور آقایون اونور!

-          رعایت شئونات اسلامی الزامی ست!

-          قر مجار می باشد مگر این که باعث تحریک شود

-          خودم به عنوان نماینده می تونم تو هر دو بخش رفت و آمد کنم که کسی خلاف نکنه!!!

-          اِاِاِاِاِ... خانم رعایت کن جورابت رو بکش بالا... اصلا برو عوضش کن کشش خرابه هی میاد پایین!

-          خوووووب برای تست کمر یه آهنگ حسن جوووووون! رو می ذازم همه تمرین کنین گرم شه بدنتون!!!

-          آهای شما دو تا فاصله بگیرین بی جنبه ها!!! اصلا نمی خواد با هم برقصین!

 

..........

و این ماجرا ادامه دارد!!!

حضور شما گرمی بخش مجلس ماست!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 1:31 توسط |

 

پس از تو رنگ گل ها هم فریب است

پس از تو روزگازم بی فروغ است

که می گوید پس از تو زنده هستم

دروغ است هر که می گوید دروغ است...

 

 

 

پ.ن: از تاثیرات ِ سفر به شمال و همسفر شدن با دخمل عمه ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 2:2 توسط |

تار میزدم
پیچک هایت دور تارم پیچید
و صدایم پاره شد..!
من نه!
دلم نه!
تارم اسیر تو شد!








*
فرزانه باقری

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 1:10 توسط |

 

الان که خوب فکر می کنم می بینم چیزی نشد که تو یهو شاکی شدی و برای ترسوندن من افتادی رووو گاز! ... چقدر خندم گرفته بود از این که  برای دیدن ترس من هی زیر چشمی نگاه می کردی و من رو  آروم تر از همیشه در حال زمزمه آهنگ می دیدی! ... قیافت جدا دیدنی بود... مخصوصا وقتی بعد از یک ربع ویراژ دادن توی نیایش پلیس جریمه ات کرد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 1:17 توسط |

 

وقتی رفتی من خیلی کوچیک بودم انقدر کوچیک که همه خوبی ها ، مهربونی ها ، خنده ها ، شیطونی ها و همه دوست داشتن ها رو توی وجود تو می دیدم ... با اون مو های یک دست سفید و دست های  همیشه باز برای در آغوش کشیدن ، توی دنیای بچگی هام یک شاهزاده بودی یک شاهزاده ابدی...

همیشه به عشق تو صبح ها با دمپایی های تا به تا می دویدم طرف خونه تون تا دوباره و دوباره به دامن مینی ژوپ و لپ های قرمزم نگاه کنی و بلند بلند بخندی و بگی " قررررررررررتی!" ( چقدر عاشق خنده هات بودم) ... رفتی ولی من هنوزم تصویرت  رو زنده ی زنده توی قلب و روحم دارم ...بعد از این همه سال هنوزم  یادمه هر دو روز یک بار دستم رو محکم می گرفتی و عصا زنون و با قدم های مورچه ای می رفتیم تا برای " شیطون فرنگی" خودت بستنی بگیری... یادمه هر سال علی رغم همه داد و فریاد ها می رفتی بالای  درخت خرمالو و از اون بالا رسیده ترین خرمالو رو برای نوه قرتیت می چیدی ...یادمه وقتی زمستونا بعد از کلی برف بازی و جیغ جیغ کردن با دست های یخ زده می اومدم دم بخاری دست هام رو می گرفتی و تند و تند به هم می مالیدی... یادمه همیشه توی هر شرایطی لبخند روی لب هات بود ... یادمه تا وقتی بودی همه چیز خوب بود همه با هم خوب بودن و با رفتنت انگار همه خوبی ها رو هم با خودت بردی... وقتی رفتی من خیلی کوچیک بودم انقدر کوچیک که رفتنت شد اولین تجربه تلخ زندگیم... هیچ وقت شبی که رفتی و خوابی رو که دیدم فراموش نمی کنم خوابی که هر سال  درست توی همون شب تکرار می شه!!... نمی تونستم بفهمم وقتی می گن تو رفتی پیش خدا یعنی چی! با خودم می گفتم یعنی هر کسی بخواد بره پیش خدا با یه ملافه سفید باید بخوابه روی تختش تا یک سری آدم با لباس های سیاه بیان و ببرنش پیش خدا؟! برام عجیب بود که چرا با اون ملافه سفید گذاشتنت توی یک چاله خاکی مگه خدا توی آسمونا نبود پس چرا تو رو توی زمین می ذاشتن؟!... وقتی رفتی من خیلی کوچیک بودم انقدر کوچیک که حتی کسی فکر این رو نمی تونه بکنه که بعد از این همه سال ، رفتن تو برای من هنوز هم تلخ ترین تجربه زندگیم باشه ...

آقا جون عزیزم امشب پانزده ساله که رفتی و من هنوز در حسرت اینم که ای کاش بودی و دست های مهربونت رو فقط یک بار دیگه می بوسیدم...

 

 

 

 

پ.ن1: بیاین قدر عزیزانمون رو تا وقتی که پیشمونن بدونیم که بعدا حسرت نداشتنشون رو نخوریم ...

 

پ.ن2: یعنی می دونی چقدر دلتنگتم...؟؟!

 

خوابیدی رو بال ابرها

کاش می شد بودم کنارت

...

دل من هوات رو کرده

کاش می شد تو رو ببینم

...

کاش بشه تو خواب

دوباره

رو ی تو رو ببوسم

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:32 توسط |

 

الان یک ساعت و نیمه که توی شرکت نشستم منتظر که مهمونای باباجون برن تا بریم خونه ولی اونا هم انگار خیاله رفتن ندارن... به عشق اینترنت پر سرعت اومدم سراغ کامپیوتر ولی از شانس بد من یه نت نفتی تر از نته توی خونه گیرم اومده!!اینجا یه شعر روی دیواره با یه قاب خیلی خوشگل ِ قدیمی از وقتی یادمه این شعر همیشه روی دیوار شرکت بوده  امشب  انقدر شعر روی دیوار رو خوندم که دیگه حفظ شدم... گفتم این جا هم بذارم...

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور

خودگری خود شکنی خود نگری پیدا شد

آرزو بیخبر از خویش به آغوش حیات

چشم واکرده جهان دگری پیدا شد

خبری رفت رگردون بشبستان ازل

خداری پرد کیان پرده دری پیدا شد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر

تا ازین کنبد دیرینه دری پیدا شد

- واشقانی -

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:29 توسط |

 

آن که می گوید دوستت می دارم

خنیاگر ِغمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

 

ای کاش عشق را

زبانِ سخن بود

.

.

.

آن که می گوید دوستت می دارم

دل ِ اندوهگین ِ شبی ست

که مهتاب اش را می جوید

 

ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود

.

.

.

                           عشق را

                                 ای کاش زبانِ سخن بود

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:0 توسط |

 

یادمه چند روز پیش در جواب ابن که بهم گفتی "هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر راحت باشی" خیلی رک بهت گفتم آخه تو هم هیچ وقت جنبه اش رو نداشتی! نمی دونم خودتم می دونستی چه قیافه جالبی به خودت گرفتی یا نه  ولی بذار بهت یک چیزی بگم همون نگاهت شاید روزنه ای بود به این که فکر کنم کم کم داری عوض می شی... ولی حیف که همیشه با کارهات توی ذوق طرفت می زنی.

دیشب وقتی اون کار رو کردی مطمئنم اگه توی اون جمع و توی اون شرایط خاص نبودم  حتما جواب  خیلی گرمی بهت می دادم گرم تر از اونی که انتظارش رو داشته باشی ولی فقط بهت یاد آوری کردم که هیچ وقت جنبه حتی یک لبخند رو هم نداشتی!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:6 توسط |

 

 

دیگر تو را به یاد نخواهم آورد

دیگر به خاطر ِ تو ، اشک از دیده نخواهم ریخت

دیگر پیرامُن ِ تو نخواهم گشت،

دیگر نام تو بر زبان ام نخواهد رفت

...........

بعد از این ، ای نور، سایه وار از تو می گریزم

بعد از این ، ای آفتاب ، شب پرده وار از تو دوری می گزینم

بعد از این ، من و راه ِ من ، سر ِ من و سودای من

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 1:19 توسط |

 

دیدی بعضی وقت ها فقط دلت می خواد غُر(قُر؟!) بزنی؟ ...الان دقیقا از همون وقت هاست!

 

پ.ن۱:این شعر رو توی بلاگ نوشین دیدم خیلی خیلی خوشم اومد گفتم این جا هم بذارمش...وصف حال بیشتر شب های من!

می‌دانم شب است
اما من خوابم نمی‌آيد
البته ديری‌ست که خوابم نمی‌آيد
نپرس، نمی‌دانم چرا ...!
...
گاهی اوقات
از آن هزاره‌های دور
يک چيزهايی می‌آيد
من می‌بينمشان، اما ديده نمی‌شوند
خطوطی شکسته
خطوطی عجيب
مثل فرمانِ جبرئيل به فهمِ فرشته می‌مانند
بعد ... من می‌روم به فکر
آب از آب تکان نمی‌خورد
اما باد می‌آيد
سَرْ خود و بی‌سوال می‌آيد
پرده را می‌ترساند
می‌رود ... دور می‌زند از بی‌راهیِ خويش،
بعد مثل آدمِ غمگينی، نااميد و خسته بَر می‌گردد
و من هيچ پيغامی برای شبِ بلند ندارم
فقط خوابم نمی‌آيد
مثل همين حالا
مثل همين امشب
.
"سید علی صالحی"

 

پ.ن۲:اینجا هم یک نگاهی بندازین شاید بدتون نیاد

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:53 توسط |

 

باز هوای حوصله ابریست
باز در دلم هوای دیگریست
باز این من و این همه همهمه های بیقراری
باز این کنج دل و هوای شرجی دلم
باز از تو  یک کلام نگفته
باز همان رازهای سر به مهرم
تنها تو بودی و بود و نبودم تو بودی


جاتون خالی سفر بودم به غیر از هوای گرم شرجی ش ٬ترش بودن ها٬ زنبور های عسل و ملخ های خوووووشگلش!!!!! ٬دویدن به دنبال پنکه برای حداقل باد توی اون گرما ٬بقیه اش خوش گذشت!!!
خوبی سفر یاد گرفتنه تخته بود (بعد از یک عمر خماری کشیدن!)که فعلا حریف هم می طلبیم !

نفس کِش حریف نبود؟؟

 

پ.ن: کشته ی این هوای شرجی توی شعرم!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 0:51 توسط |

لک بر عينک
نفس می کشم
پيشانی بر شيشه
محو می شود
آن سو
با دستانی بر پشت زده
سری افتاده
نگاهی به زير
تنها
تک

پ.ن:Ocean s 13

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:37 توسط |

وقتی آدم با یه تعداد آدم باحال!!!!! و پایه!!!! بره سفر بدون بردن یه همراه خوب و پایه بستنی قدراونایی که غائب بودن رو می دونه !
- قهوه نداری بخوریم ؟من نمی دونم اینا چرا اینقدر زود می خوابند.
+ تا چشم هاشون رو هم رفت یه ترقه بزن!
- بابا بمب هم اینا رو تکون نمی ده
+ پس فقط سوسک جواب می ده در این شرایط
- آره جک و جونور جواب می ده حسابی ! حیف که خودم در امان نیستم!
+ببین بهتره تو هم بری همرنگ جماعت شی !
- خوب چیزه منم برم همرنگ جماعت شم!

پ.ن:NEXT

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:10 توسط |

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 13:9 توسط |

برايم آينه اي تازه بفرست
آينه ام چنان پر شد از عكس شكسته ام
كه شكست.
گراناز موسوي

پ.ن:The Departed
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:20 توسط |

به هوای تو
تا نیلوفر دویدم
او
آموخته بود مرداب را
من فرو رفتم

مینو نصرت
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:24 توسط |

 

" چیزی تو دلش نیست"یعنی کشته ی این جمله ام !

می خوام بدونم یعنی فقط به خاطر این که طرف هیچی تو دلش نیست به خودش این حق رو می ده که هر کاری دلش می خواد بکنه ؟ یکی نیست بگه آدم یک بار چیزی تو دلش نیست و یک کاری می کنه دو

بار ، سه بار نه دیگه همیشه که!

مثل اینه که یکی هر روز بیاد یک چَک بهت بزنه و بعدش بگه وااای ببخشید نمی خواستم بزنما!

 

 

 

پ.ن۱: خیلی دلم میخواد بدونم اینایی که تو دلشون هیچی نیست و زندگی آدم رو به هم می ریزن اگه چیزی توی دلشون بود چی کار می کردن!

پ.ن۲: A Walk in the Clouds

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:15 توسط |

 

هر کسی هم نفسم شد

دست آخر قفسم شد

من ساده به خیالم

 که همه کار و کسم شد

اون که عاشقانه خندید

خنده های من ُ دزدید

پشت پلک مهربونی

خواب یک توطئه می دید

.

.

.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 1:6 توسط |

 

شب وقتی دوباره ماجرایی مشابه قبلی ها هر چند جدی تر هر چند با نگاهی متفاوت برام تعریف کردی  نمی دونم چرا نتونستم جدی بگیرمت...

توی تمام مدتی که داشتی با آب و تاب تعریف می کردی فقط یک چیز تو ذهنم بود ...این که چقدر زود فراموش می کنی!

 

 

پ.ن:بعضی حرف ها خیلی زود فراموش می شن... خیلی زود.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:22 توسط |

 

                    

:: همه رو نوشتی؟

- آره هر روز نوشتم اون روز هایی هم که ننوشتم حفظ کردم چند روز بعدش کامل نوشتم.

:: پس خووبه تکمیله اون روزهایی رو که ندارم ازت می گیرم!

- مگه جزوه اس که اونایی رو که ننوشتی می خوای از من بگیری دفتر خاطراتمه هاااا...

 

 

 

پ.ن: آخرش من از عشق ِ تو می میرم بااااااااااااااروووووووووووووووووووووووووون...

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:31 توسط |

 

                       

بابا جون مهربوووونم روزت مبارک...

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 14:56 توسط |

 

احساس سوختن به تماشا نمی شود

                                        آتش بگیر تا بدانی چه می کشد

 

 

پ.ن:

The Da Vinci Code  

                        

 

Memoirs of a Geisha

                      

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 0:55 توسط |

 

                                                 

 

چند روزه گیر دادم به کارت ها و کاغذ پاره هام و دونه دونه شون رو خوندم نمی دونم دقیقا دنبال چی می گشتم ولی یه حسی قلقلکم می داد که همشون رو بخونم ...

همشون رو خوندم. خیلی هاشون رو بی تفاوت کنار گذاشتم... خیلی هاشون رو چندین و چند بار خوندم... و خیلی هاشون رو هم فقط به عشق تاریخی که زیرش زده بودم خوندم ...

این وسط فقط یکی از کارت ها نخونده موند ... شاید تنها چیزی بود که خط به خطش رو حفظ بودم ...

یک سال پیش همه نوشته هایی رو که برات نوشته بودم خوندم و پاره کردم فقط این کارت مونده بود... برام عزیز بود ولی امشب اونم پاره کردم...

 

 

 

پ.ن: دلم می خواست

           بهانه ای باشی

              برای فراموش کردن همه چیز

                 اما حالا...

                   دلم می خواد

                     بهانه ای باشی

                        برای فراموش کردن تو...!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:40 توسط |

 

حرص می خورم وقتی جواب همه چرا هام رو با گفتن " به صلاحته!!!"و " این طوری بهتره"  می دی... چرا نمی خوای باور کنی که منم مثل خودتم عادت ندارم حرف زور بشنوم عادت ندارم حرفی رو بدون دلیل قانع کننده قبول کنم ...بفهم که احساس بی ارزشی می کنم وقتی حتی حاضر نمی شی باهام حرف بزنی و جواب سوال هام رو بدی...

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:41 توسط