تبليغاتX
روز نوشت های من
 

این توده ی شتابناک اندوه
که شیب های تند زندگی صورتش را
این چنین محو کرده است
تنها اشارتی است
بر ابعاد مبهم آن اتفاق دور
آن سیب سرخ
حوای پیر
آن لغزش بزرگ!




پ.ن:چیزه سیبش هنوز سبزه خوب!!!! 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:45 توسط |

 

امشب خوابم نمی بره !
یکی از ستاره ها کم است !
اصن امشب ماه خیلی از زمین دور شده !
خیلی دور
دور
دور
دور
دور
دور

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:21 توسط |

 

 

دیوار سایه ها شده ویران .

دست نگاه در افق دور

کاخی بلند ساخته با مرمر سپید

 

پ.ن:

:: وااای ببین تو این عکسه چه خوب افتادی!

- کووو کدوم عکسه؟

:: ایناها دیگه این!

- ممم... من که نمی بینم !!!

با دست یک گوشه از عکس رو نشون می ده میگه : ایناها اینجااایی بابا!!!!می بینی چه خوب افتادی؟!!!!

:: هاااا ...آره فقط چیزه میشه بگی چرا سرم تو عکس نیست؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 2:11 توسط |

 

بدم می یاد از ادم های فرصت طلبی که فقط وقتی کارشون گیره میان سراغت .

راستش رو بخوای نمی دونم تو این چند سال واقعا چند بار این رفتارت  رو دیدم و چیزی نگفتم. نمی دونم چند بار گفتم حتما فقط من میتونم کمکش کنم که اومده پیشم ... فکر نکن نمی فهمیدم .نه! بهتر از خودت می دونستم چرا اومدی سراغم بهتر از خودت  میدونستم هیچ کس به اندازه من حاضر نمی شه برات وقت بذاره  برای  اینه که همیشه تو سخت ترین شرایطت می یای سراغم ...

نمی دونم تا حالا یک ثانیه خودت رو گذاشتی جای من یا جای کسایی که باهاشون این کار رو میکنی تا ببینی چه حس بدی بهشون دست میده وقتی درک می کنن که فقط برای کارت! برای خودت رفتی سراغشون نه به خاطر خودشون نه به خاطر سال ها دوستی نه به خاطر دلتنگی؟؟ میخوام بدونم تا حالا خودت رو گذاشتی جای من؟ جای کسی که ادعا میکنی بهترین دوستته بهترین سنگ صبورته ولی تا حالا یک بارم  ازش نخواستی برات حرف بزنه برات درد دل کنه...جای کسی که ادعا می کنی از خواهر نداشتت بهت نزدیکتره ولی حتی حاضر نمیشی توی ساده ترین مسائلش کنارش باشی...

خواهش میکنم فقط یک بار فقط و فقط یک بار به خاطر خودت ، این کار رو بکن و خودت رو بذار جای طرف مقابلت!مرسی!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:49 توسط |

 

همچین زیاد خوشمااااااان آمد!

Curse of the Golden Flower

 

پ.ن:اینم لینکش .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:31 توسط |

 

            

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:15 توسط |

 

:: نیلوووووووووفر؟؟می تونم گواهینامت رو ببینم؟!!

- هااا! آره صبر کن بدم!... حالا برای چی می خوااای؟

:: می خوام ببینم جدی جدی بهت گواهینامه دادن یا این که تقلبیه!!!

 -

::

 

 

 

پ.ن: اصووولا این ترمز دستی چیزه بچه ضایع کُنیه!اصلا دوستش ندارم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 0:43 توسط |

وقتی نوه ها چتر خود را باز میکنند!!!

 

ساعت 11:30 و مثلا قراره بخوابیم( چه خوش خیاااال)!!! چراغ ها همه خاموووش همه مثل بچه های مثبت و مامانی مسواک زده توی جاشون دراز کشیدن.

ساعت 12 است صدای خر و پف عمه ها و مامان بزرگ رفته هوااا. بچه ها همه شاااادپچ و پچ و خنده و مسخره بازی شروع میشه ... اون وسط 3 نفر می خوان به زور چترشون رو روی من بدبخت وا کنن و از من شام بگیرن ( چه خوش خیاااااااااااال!)...

نگین :پس رستوران تصویب شد دیگه؟؟؟

من:آره!!!من پیتزا می خوام

نگین: ببین گلم قراره یک هفته دیگه بریم اون جا شما هر چی خواستی بخوووور

من: می دونم! ولی من پیتزا می خواااااااااااااااااااااام!

امیر: ولی یک جایی می رفتیم که حداقل یک کم فاااز بده!

نگین:بیشین بینیم بابااااااا دهنت بو شیر میده تو فاز رو چیکار میخوای!!!باید سوژه داشته باشه!

من: بله بله!!!!

امید: آخرش نگفتین بعد شاااام چی کار می کنیمااااا

همه با هم :

امید:خوب چه کاریه می ریم خونه!!!!من که از اولشم گفتم!

...ساعت 1:40 بامداد و ما هنوز در حال چونه زدن سر این که یه جایی بریم که هم سوژه داشته باشه!!! هم فااااااز بده!!!هم پیتزا داشته باشه!!!! هم این که بعدش بتونیم یک خاکی تو سرمون بریزیم...

ساعت 1:45بامداد  همه نیمه خواب!

امید: می گما چیزه الان که رفتم از رو میز آشپز خونه آب بردارم تو فریزر!!!! یه چیز خوشمزه دیدم!!!!

ساعت 1:50 بامداد  وسط لحاف دشک ها در حال خوردن بستنی!!!!!

و اما به روایت تصویر!!!

 

 

حمله!!! 

 

خوب دوباره حمله!!! 

 

چه سرعت عملی!!!! 

 

اواا چرا تمام شد؟!!!! 

 

فاتحه ! 

 

پاکسازی !!! 

 

 

 

پ.ن: من هنوز در عجبم با اون همه تلاش برای پاک سازی صبح اینا از کجا مدرک جرم بدست آوردند؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 3:4 توسط |

 

افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي
افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم
اي کاش براي يک نفس
تنها براي يک نفس
به حرف دلم گوش مي کردي
شايد
شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد

 

پ.ن:یک فیلم جدید می ده بهم و می گه طبق معمول باز خودم ندیدم همین دو ساعت پیش گرفتمش ولی می گن از اون تیپ فیلمایی که منتقدا خوششون میاد. و باز هم طبق معمول یادش می ره بگه که فیلمش فرانسویه و زبانشم فرانسویه!... حالا بماند که یادشم رفت بگه کیفیت دی وی دی ش در حده منفیه!و مجبوری با اعمال شاقه فیلم ببینی! ... ولی جدا از همه این حرفها عاشق آرامشي شدم که تو کل فيلم موج ميزد.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:15 توسط |

 

نمی دونم چرا یهو یاد ۳سال پیش افتادم  ... کلاس کنکور ادبیات... یهو یاد روزی افتادم که افتادیم به جون استاد جوونمون که الله و بالله  باید از شعر های خودت برامون بخونی ... و وقتی شروع کرد به خوندن از بیت سوم به بعد شعر رو با یک بغض خفه شده ادامه می داد... نمی دونم چی تو شعرش بود که همه با سکوت بی سابقه ای رفته بودن تو بحر شعر... و بعد خوندن شعر هم استاد بدون هیچ توضیحی بعد از یک سکوت طولانی گذاشت و رفت... نمی دونم چرا یاد این ماجرا افتادم شاید به خاطر عکس های اون موقع هاست...

 

پ.ن: مهم آن نیست که وجود داشته باشی، مهم آنست که به دیگران ثابت کنی که وجود داری!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 0:10 توسط |

 

دل ما به دور رویت زچمن فراق دارد

که چو سر و پای بند است و چو لاله داغ دارد

سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس

که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

من و شمع صبح گاهی سزد ار به هم بگرییم

که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد

شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن

مگر آن شمع رویت به رهم چراغ دارد

به فروغ چهره زلفت ره دل زند همه شب

چه دلاور است دزدی که به شب چراغ دارد

ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم

تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد

سزدم چو ابر بهمن که برین چمن بگریم

طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد

سر درس عشق دارد در دل دردمند حافظ

که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله

به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد

 

پ.ن۱: فال حافظ گرفتم ولی نفهمیدم با حس و حالم چه ارتباطی داره!!!

پ.ن۲: آخ که چه حالی میداد الان می تونستی بری زیر نم نم بارووووون...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:53 توسط |

 

بعضی وقت ها پشیمونی عجیبی از این که احساسم رو بهت نگفتم بهم دست میده ولی یک چیزی ته ته دلم میگه اگه می گفتی و می گفت برام مهم نیست! اگه می گفتی و مسخرت می کرد چی؟!

 

یادمه یک بار به دوستم گفتم "وقتی یکی رو دوست داشته باشی دیگه نباید غرورت برات انقدر مهم باشه که به خاطرش همه چیز رو فدا کنی چون اون موقع  کسی رو که دوست داری از دست می دی " ... حالا می بینم خودم نمی تونم این کار رو بکنم !!

کم کم دارم متوجه می شم بر خلاف گفته دیگران آدم مغروری درونم داره زندگی می کنه...

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:22 توسط |

 

:: خوب کیمیا جونم خیالت راحت شد در عرض 10 دقیقه 20 تا مهمون اومد خونت؟

- آآآآله ...تازه امید می گه باید اسمم رو توی "گاس" بنویسن...

:: "گاس"؟؟؟؟؟ گاس دیگه چیه کیمی جوون

یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم میکنه و میگه : گاس دیگه بابا گااااااس ... نمیدونی چیه؟!!!!

:: آهان چرا الان فهمیدم داد نزن!

 

بعدا کشف می کنم که منظورش از "گاس" ، کتاب رکوردهای "گینس" بوده!!!!جلل خالق...

 

 

پ.ن: بچه هم بچه های زمان خودموووون!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 3:33 توسط |

 

من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد

 

 

 

پ.ن۱: دلم لک زده برای یک شب٬ تنها یک شب بودنت ... نه بودن ِجسمت ٬ بودن ِ روحت! ای کاش می تونستی نشون بدی که چقدر برات مهمیم و چقدر برات عزیزیم ...همون طور که تو برای ما...

 

 

پ.ن۲:ای کاش می تونستم روزی هزاران بار دستات رو ببوسم مامان خوشگلم...روزت مبارک.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:23 توسط |

 

::خوب چرا پیاده نشدی یه چیزی بگی؟؟؟بابا یارو سه بار زده به ماشینت!!!!

- درم گیر کرده بود به دیوار... صدامم بهش نرسید!!

بعدش آروم می گه اگه پیاده می شدم که خودمم می زدم به ماشین عقبی!!!!

 

پ.ن: نمی دونستم وبلاگم به یه مجتمع تفریحی تبدیل شده!!! اینم متنی دیگر برای سرگرمی شما بازم پیش ما بیاین!!...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 1:48 توسط |

 

انقدر برای دل و جرات دادن بهش گفته بودیم که عملش درد نداره و عمله راحتیه که خودمونم باورمون شده بود یک عملی به اون سختی هیچ دردی نداره!!!!

وقتی بعد عمل زنگ زدم و حالش رو از خالم پرسیدم و گفت درد داره  مثل این که چیز عجیبی شنیده باشم با خودم می گفتم مگه قرار نبود درد نداشته باشه؟!!

به این نتیجه رسیدم که تلقین کردن تاثیر فوق العاده ای داره...

 

پ.ن:اگه قرار بود بازیگر بشم بدون شک بازیگر خوبی می شدم.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 2:8 توسط |

 

 

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

 

روز سوم هم گذشت، اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

با زندانبان خود بودم

 

آن من دیوانه عاصی

در درونم های و هوی می کرد

مشت بر دیوار ها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

 

در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

 

می شنیدم نیمه شب

های های گریه اش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

 

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم ، نمی دانی

 

در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیک تر می شد

ورطه تاریک لذت بود

 

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها!

 

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

 

- فروغ فرخزاد-

 

 

می دونم اگه سر جریان دیگه ای قول و قرارم رو با خودم می شکستم خیلی عصبانی می شدم و این عصبانیتم دامن اطرافیانم رو هم می گرفت ولی امروز من همه این چند ماه اخیر رو فراموش کردم همه اون شبای زجر آور همه اون اشک ها همه اون تلاش ها برای از یاد بردن ...و قول و قرارم و خودم رو همراهش شکستم ....نمی دونم ...نمی دونم چرا الان انقدر آرومم چرا عصبانی نمی شم چرا داد نمی زنم نمی دونم ...فقط می دونم که دیگه قول و قرارم رو نمی شکنم یعنی دیگه نمی تونم که بشکنم!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:29 توسط |

 

قلبم داره می پوکه!

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 23:31 توسط |

 

 می دونی  الان دلم هوای اون روز ها رو کرد ... روزهایی که خیلی کوچیک بودیم ولی دلامون نزدیک بود هر چی می شد برای هم می گفتیم حالا فرقی نداشت چی باشه از زمین خوردن توی بازی باشه یا پاره شدن عروسک هامون ... الان دلم هوای اون روزها رو کرده چون می بینم خیلی از هم دور شدیم خیلی زیاد... دیگه حرف هامون برای هم نیست فقط سکوته بینمون ...از هم دور شدیم خیلی دورتر از دو تا غریبه ... دلم هوای اون روز ها رو کرده چون از تو چشمات می خونم که حرف داری  می خونم که می خوای بگی ولی نمی دونم چرا نمی گی؟ نمی دونم ... ای کاش می دونستی که من همون هم بازیه بچگی هاتم ای کاش می دونستی من همون یار گریه ها و خنده هاتم ای کاش به من مثل بچگی ها نگاه می کردی  ....

 

پ.ن: دلم اسب می خواد!!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 2:35 توسط |

 

خوب الان دقیقا ۸ساعت  و ۳۰ دقیقه است که تابستون من شروع شده حالا وقتشه بریم شیطونی.

 

پ.ن:و باز هم بارون!!

      

     دلم مي خواهد تو باشي

     با قل خوردن باران روي گونه ات.

     گاهي كه تنهايي هوارم مي شود و

     آسمان يكپارچه ابر اندوه جهانم را مي باراند

     دلم مي خواهد تو باشي

    با چكه چكه ي باران از دامنت.

    دلم مي خواهد تو باشي

    با شانه اي كه سر بر آن بگذارم

    و گيسويي كه شبي خيس است

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:3 توسط |

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

 شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

 

پشت ستون سایه ها  روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

 

می دانم آری نیستی اما نمی دانم،

بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب

 

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما،

نگذاشت بی خوابی ،بدست آرم تو را امشب

 

ها...سایه ای دیدم،شبیهت نیست اما حیف

ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

 

هر شب صدای ،پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

 

امشب ز پشت ابرها، بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه ها را  یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

 

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب،

باید چه رنجی برده باشم،بی تو، تا امشب

 

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی تو تا امشب

 

 

 

پ.ن :خیلی سریعتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم یک سال گذشت ... شاید من پارسال توی یک همچین شبی زیاده از حد سیب زمینی بودم ولی بازم یک حس عجیبی داشتم ... فردا خیلیا کنکور دارن و خیلی خوب می تونم احساسشون رو  درک کنم ... امیدوارم همه اونایی که واقعا تلاش کردن به هدفشون برسن.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 22:22 توسط |

 

می دونی دیگه عادت کردم هر لحظه توی انتظار اومدنت باشم ... ولی امروز عصر زیر بارون توی لحظه ای که فکر می کردم هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه این حس آرامش رو ازم بگیره  تازه فهمیدم که انتظارت شده جزئی از وجودم.

 

 پ.ن: وقتی بنزین سهمیه بندی نشده بود صف پمپ بنزین اوووون بووود حالا که سهمیه بندی شده خدا به خیر بگذرونه....راستی اگه من قصد راننده شدن نداشتم  هم این طوری می شد؟!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:53 توسط |

 

دو هفته تمام هر روز صبح روزنامه همشهری میگرفتیم و ۳ تایی دنبال آگهی یک پراید نوک مدادی دو گانه سوز صفر می گشتیم ... ولی همه رنگی و همه ماشینی پیدا می کردیم الا اون چیزی که می خواستیم ... دیشب به این نتیجه رسیدیم که حالا رنگ های دیگه هم قشنگن چه کاریه چسبیدیم به این رنگ!!!! ... صبح که روزنامه همشهری رو ورق می زدم  دیگه نظرم عوض شده بود عمرا دنبال نوک مدادی نمی گشتم ولی جلل خالق که پنج تا آگهی پراید نوک مدادی دو گانه سوز صفر فقط توی یک صفحه پیدا کردم!!!!!!! ...

 

پ.ن۱: حالا مشکل ماشین حل شد کی می خواد این ماشین رو برووونه؟؟؟؟ من؟؟!!!! ... عمرا ْ !!!

پ.ن۲: دیشب حالم خیلی بد بود یک  نفر رو خیلی خیلی ناراحت کردم میدونم این جا رو می خونه خیلی خیلی ازش معذرت خواهی می کنم... ببخشید.

پ.ن۳: امشب چه بارووووووووووون توپی اومد ... کلی حال کردم.

 پ.ن۴: راستی بستنی بعضی ها هم محفوظه.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 23:27 توسط |

 

      

فضای وحشتناکیه همه دارن از استرس و دلهره قبل از امتحان می میرن ...  یکی فرمول ها رو بلند بلند می خونه یکی سعی داره توی آخرین لحظه ها اشکالات یک ترمش رو حل کنه یکی طبق معمول داره ایه یاس می خونه که هیچی بلد نیست و می افته ( البته همیشه هم نمره بالا می اره) یکی نگران اینه که نکنه نتونه تقلباش رو روی میز بنویسه و ... فضای بیخودیه .... این وسط یکی خیره شده به ما ۴نفر که می خواهیم تو لحظات آخر کل جزوه رو بکنیم تو مخمون نگاهش اعصاب خورد کنه ... تا حالا ۳بار این درس رو افتاده و حالا هم خیلی بی خیاله ... یه لحظه فکر می کنم شاید سوال داره بهش می گم سوال داری؟ می گه نه نخوندم که سوال داشته باشم ... دوستم میگه پس حتما چیزی می خوای بگی! یه کم ۴ نفریمون رو نگاه ٬ نگاه می کنه و می گه نه ٬هیچی!!!... دارم از پله ها می رم بالا  و به این فکر می کنم که اگه از مبحث آخر بده چیزی حالیم نیست... میاد از کنارم رد میشه می گه تو چرا عین مرده متحرک میای سر امتحان مگه عزاداری باباته!!!!!!!!!!!!!! فکر می کنم با من نبوده از پله ها می رم بالا دنبالم میاد می گه با توام! بر می گردم میگم چیزی کفتی؟ میگه گفتم سر امتحانا عین مرده متحرک نیا یه کم به خودت برس استاده قیافت یادش بمونه به دردت می خوره! با دوستش که حالا پیشش وایستاده میزنن زیر خنده ...سر تا پاش رو نگاه می کنم و میگم  تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره!!! انتظار نداشت یکی مثل من جوابش رو بده  بر می گرده که بره ...می گه خله از خود راضی  و میره!

دارم فکر می کنم چقدر ادم ها طرز تفکرشون با هم فرق داره چقدر حس و حاله آدم ها تو یک شرایط به ظاهر یکسان با هم فرق داره  ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:42 توسط |

 

چه شبی است
چه لحظه های سبک و مهربان و لطیفی
گویی در فضایی پر از شراب نفس می زنم .
گویی زیر باران نرم فرشتگان نشسته ام.
می بارد و می بارد و هر لحظه بیش تر نیرو می گیرد.
هر قطره اش فرشته ای است که آسمان بر سرم فرود می آید
چه می دانم؟
خداست که دارد یک ریز غزل می سراید
غزل های عارفانه و مهربان و پر از نوازش
هر قطره ی این باران
کلمه ای از ان سرود هاست
همچون قطره ای بر نیلوفر

 

پ.ن:چه حالی می ده وبلاگ آدم خود به خود به روز بشه ها!!!!دست بعضی ها درد نکنه...

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:3 توسط |