می خوام درکت کنم میخوام بفهممت ولی نمی تونم دیگه ظرفیتم تکمیل شده
خیلی وقته که ظرفیتم تکمیل شده دیگه نمی تونم سنگ صبور همه باشم و خودم کسی رو برای گفتن حرفام نداشته باشم دیگه نمی تونم همه رو درک کنم و کسی درکم نکنه دیگه نمی تونم ببینم تنها واکنش در مقابل اعتراض هام نصیحته ...
می خوام درکت کنم می خوام رفتارت رو توجیه کنم ولی ... نمی شه بد جور شکستم. میدونم کلی مشکل داری ، خسته ای ولی نمی تونم رفتارت رو قبول کنم. فکر می کنم ای کاش فقط یک لحظه نگاهم میکردی اون وقت می فمیدی که چقدر تو اون لحظه بهت احتیاج دارم ،به حرفات،به دلگرمی دادنات... اون موقع به هیچ وجه این کار و نمی کردی...
میدونم همیشه می گی از هیچ کس نباید توقع داشته باشم... می دونم ...ولی اگه راستش رو بخوای من از تو توقع نداشتم توقع نداشتم کسی مثل تو که همیشه حواسش به همه چیز و همه کس هست ،کسی که می دونه هر کدوم از اطرافیانش تو چه حس و حالین این کار و بکنه ... توقع داشتم توام من رو بفهمی. بفهمی که دیگه نمی تونم ببینم عزیز ترین کسم جلو چشمام پرپر بزنه می خواستم این رو بفهمی که چقدر تحملش سخته. برای توام سخته چون عزیزترین کسه توام هست ولی برای من فرق می کنه تو این رو خوب می دونی ... تو این رو خوب می دونی و بازم من رو محکوم کردی!
من از این جور محکوم شدن نشکستم من از محکوم شدن توسط تو شکستم...
چـه سماجتی در چشمانم است که پلکها بر هم نمی افتند!چه بوی خوش بازگشتن این غبارهای نشسته بر پیکرقلمم را به سویی میکشد ! چه دیـدن دارد این رقص واژه ها زیر این نوخاسته ی دلتنگ ! و من ٬ زیر این قلب فروزان شــب ٬ شهادت می دهم که بندهای بسته بــه بال و پــرم را فراموش کرده ام ....شهادت می دهم با یخ زدگی این دستهای زمستانی کنار آمده ام ... شهادت می دهم به صبر ...شهادت می دهم به بیگناهی غزلهای سوخته ... پیش پای راه از طلوع آمده زانـو میزنم . به خیرگی ، به انتها ٬ چشم می دوزم...
تا حالا دقت کردی پشت بهترین لحظه ها همیشه چیزی هست که نذاره از اون لحظه ها لذت ببری؟!
پ.ن: یه چیزی مثل یک ضد حال تمیز!!
پ.ن: قابل توجه کسانی که تصور می کنند من وبلاگ دیگری به نام نیلوفرستان دارم متاسفم ولی سخت در اشتباهید!!!! لطفا جای دیگری دنبال گم شده تان بگردید...
گفت : " از او حدیثی گو "
گفتم:" از که ؟"
گفت:" آن که نامی ندارد و پاسخ است "
گفتم :" چگونه؟"
گفت:" در خود شو."
امروز خیلی ساکت بود بیشتر از همیشه ... تا حالا ندیده بودم انقدر دقیق به اطرافش خیره بشه ... وسط حرف هاش یه چیزی گفت که برام جالب بود ...
:: می دونی وقتی بیهوشم تصاویر ی می بینم که وقتی می خوام از حالت بیهوشی بیام بیرون دلم نمی یاد! دلم می خواد همیشه تو همون حالت بمونم...
الان دلم می خواد بیهوش بشم که بفهمم جنس تصاویرش از چه نوعیه که دلش نمی خواد از اون حالت بیاد بیرون!!![]()
پ.ن: جدا از بی خوابی های شب امتحان و استرس های قبل از شروع امتحان ... چه حالی می ده
وقتی همه تو خونه تحویلت می گیرن و هی تقویتت می کنن!!!
.... این چند روز انقدر آب هویج
و آب انواع و اقسام میوه جات آماده
ریخته شده تو حلقم الان احساس می کنم یه ویتامینه
متحرکم!!!
All the people say Sky is blue but I say sky is brown .Becase my sky is in your EYES
آخرین دقیقه های کلاسه و استاد داره تند تند مطلب رو تموم می کنه و بچه ها همه مات و مبهوت!! خیره به تخته موندن!
درس تموم میشه ...
استاد: خوب بچه ها با این که می دونم سوالی ندارین ولی خوب اگه بازم مشکلی یا سوالی هست بگین؟!
یکی از بچه ها بلند می شه و با اشاره به جزوه ها می گه...
::مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم!!!!!![]()
![]()
![]()

بعد از یاد آوری اون روزها تازه
دارم می فهمم ...
که چقدر کور شده بودم!!
دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودم
از من و هرچه در من نهان بود
میرمیدی
میرهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
میکشیدی
میکشیدی
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظهء تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گرچه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه،هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو
پ.ن:نمی دونم چرا هر وقت می شینم مثل یک بچه خوب
درس می خونم یاد حس و حال کنکورم
می افتم... انگار توی این ۱۳ سال فقط همون یک سال درس خوندم
!!!
پ.ن: فردا یکی از مهم ترین روزهای زندگیته و من به جای تو دارم از هیجان می میرم...![]()
![]()
از خرداد بدم میاد!...نمی خوام به خودم دروغ بگم از خرداد بدم میاد چون همه روزهاش پره از خاطره! ولی نه خاطره های خوب...از خرداد بدم میاد چون یادآور کسایی ِ که نباید به یادشون بیارم!
پ.ن: به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم
و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم
تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش
که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم
چقدر سخته کمک کردن به کسی که توی شرایط مشابهی به چند ماه اخیر خودته ... چقدر سخته برگشتن به روزهایی که خیلی سخت و کند گذشتن .
پ.ن : داشتم دفترم رو ورق می زدم این شعر رو دیدم
" آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش "
چقدر با این شعر خاطره داریم ... چقدر این شعر رو روی میز و نیمکت های مدرسه نوشتیم!
یادش به خیر!
بعضی وقت ها فکر می کنم اشتباه کردم...اشتباه کردم که روی خواسته ام پا فشاری نکردم ٬ نمی دونم شاید اون وقت وضعم خیلی با الان فرق می کرد شایدم اون وقت آرزوی یک همچین وضعی رو داشتم ... مثل قضیه " مرغ همسایه غازه" است...
پ.ن: میدونی بیشتر از همه چی آزارم میده این که می دونم و حس میکنم که حسودیم میشه!!
امروز بعد از مدت ها دوباره همون حس خوب قدیمی بهم دست داد. این حس که کسی رو داری که باهاش ساعت ها بگی ٬بخندی٬ شوخی کنی ٬ به حرفاش گوش کنی و به این فکر کنی که چقدر راحتی چقدر خوشحالی!
امروز با هم ولیعصر رو پایین رفتیم ... آخ که من چقدر ولیعصر رو با اون درخت های بلند و شاخ به شاخ هم داده رو دوست دارم ... نمی دونم چقدر طول کشید ولی این رو خوب می دونم که آرامش بخش بود بعد از اون همه مشغله فکری و استرس و سردرگمی عالی بود .
چقدر خسته شدم چقدر بی طاقت شدم چقدر زود رنج و عصبی شدم ای کاش می دونستی
اره ای کاش می دونستی که از دوری توست همه این ها ٬به خاطر تو ... می دونم که حق این رو ندارم که بهت بگم چقدر برام عزیزی ولی بدون ...ای کاش می دونستی که چقدر سخته بی خبری چقدر سخته سر کردن با فکرهایی که مثل خوره همه وجودت رو می خوره می دونم می دونم حق این رو ندارم که بهت بگم چقدر دلم برات تنگ شده ولی بدون ٬ بدون که بیشتر از اونی که فکرش رو کنی دلم برات تنگ شده ... بدون که بی خبری از تو داره داغونم می کنه بدون که من فقط راضی ام به بودنت تو فقط باش فقط من بدونم هستی دیگه هیچی برام مهم نیست برام مهم نیست که تو حتی لحظه ای به یادم نیستی برام مهم نیست که بیای و از عشقت به دیگری برام حرف بزنی تو فقط باش ٬ فقط باش...همین کافیه
غرور ... کلمه غریبیه ... چیزی که سخت نابود کننده است ٬ سخت ضربه زننده است
کی می دونه چند نفر تا حالا به خاطر غرورشون زندگی شون ٬ عشقشون ٬ آرزو هاشون و موجوداتی رو که براشون خیلی عزیز بودند رو از دست دادن...
کی می دونه
وقتی خوب فکر میکنم می بینم بعضی وقتا مجبوریم از عقاید و خواسته هامون بگذریم به خاطر آدم ها و چیزهایی که برامون خیلی با ارزش ترند.
ولی چه دردناکه وقتی مجبور باشی به خاطر تفکر ادم ها عقایدت رو یک عمر قایم کنی و ماسکی به صورت بزنی که چیزی از اون نمی دونی ... فکر کردن به این که میشه به افکار دیگران و نظر شون نسبت به خودمون اهمیت نداد ساده اس ولی خیلی سخته وقتی که بخواهیم این فکر رو عملی کنیم.
چند ماه قبل تصمیم گرفتم که این فکرم رو عملی کنم ولی وقتی این چند ماه اخیر رو مرور می کنم میبینم هنوزم خیلی عقبم بیشتر از اون چیزی که تصورش رو می کردم من حتی به حد عقاید خودمم نرسیدم چه برسه به این که بخوام عملی شون کنم.
دوباره تصمیم گرفتم بنویسم
این دفعه یک جای دیگه یک طور دیگه با یک حال و هوای دیگه ...