تبليغاتX
روز نوشت های من
                   

 چشمام رو می بندم ...

دلم می خواد بازم اون دره ٬ اون رودخونه ٬ اون پل چوبی رو ببینم...

دلم می خواد بفهمم دستایی که از پشت مه من و راهنمایی می کنه دستای کیه ...

دلم می خواد...

دلم

می خواد

بفهمم

.

.

.

اون چشمای هراسون ...چشمای کیه؟!!

دلم می خواد ببینم اون راه پر از دار و درخت  اون رویای سبز به کجا می رسه...

کجا؟؟

.

.

.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 23:40 توسط |

                                        

چرا همیشه من باید منتظر باشم؟هان؟

چرا هیچوقت تو منتظر نیستی؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:36 توسط |

دكتر شريعتي: دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نميدارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين...

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 1:0 توسط |

در منی و این همه ز من جدا
با منی ور دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بیخبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه تو ام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
 چون تو در جهان نجسته ام هنوز
 تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ... مگر به خوابها ببینمت
 غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
 شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند... بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو 
 

    ـ فروغ فرخزاد ـ

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 19:35 توسط |

احساس خریت عجیبی می کنم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 0:54 توسط |

خوب منم توی بازی شب یلدا توسط همسفر عشق دعوت شدم و پنج اعتراف خودم رو می کنم!

۱. وقتی پنج سالم بود برای رو کم کنی هم بازیام یه آجر  و گرفتم بالا سرم و نمی دونم چرا یهو افتاد رو سرم!!!و اعتراف می کنم که لذت می بردم وقتی می دیدم پسر عمم به جای من برای سر ِشیکستم گریه می کنه و من دلداریش میدم.

۲.خوب من اعتراف می کنم که دلم برای مانتوی فرم سال سوم دبیرستانم بی نهایت تنگ شده!!!!مخصوصا برای رنگ آبی نفتیش با اووون شال آبی آسمانی خووووووشگلش.

۳. سال سوم راهنمایی روز معلم ...دبیر زبان با نقشه من و عملکرد بچه ها توسط یه تخم مرغ که قرار بود توش کاغذ رنگی باشه نشونه گرفته شد و بیچاره چند ثانیه بعد با چشم باد کرده و بوی تخم مرغ راهی دفتر مدرسه شد!!

۴. پارسال از توی اتاق برادرم یه مشت کاغذ به قول خودم  باطله کش رفتم و همه رو بعد از استفاده دادم آشغالی برد و نمی دونم چرا بعد از اون روز دیگه جزوه مدیریت برادرم پیدا نشد!

۵. عادت دارم شبای بارونی یا شبای مهتابی تا صبح بیدار بمونم و صبح مثل مرده متحرک از خونه برم بیرون.

با این که فکر می کنم بازی دیگه تموم شده ولی پنج نفر بعدی رو معرفی می کنم :شمع های روشن و جاده و اشک و لبخند و ورار و علی سیاه

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 21:42 توسط |

                               

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی در دم

ترا می بینم و میلم زیادت می شود هردم

بسامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری

به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و برگردی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن مگر در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی

دمار از من بر آوردی نمی گویی بر آوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم

رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم ذز برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می باش با حافظ برو گو حضم جان می ده

چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

 

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 0:24 توسط |