تبليغاتX
روز نوشت های من
:: ببینم یعنی دست این دختره ندم دیگه؟

- ها!نههههههه اصلا"!

:: ولی دختره خوبیه ها...

 - مممم!نه شما ظاهر گولش رو نخورین!!!!!!!!!

 ::

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 23:54 توسط |

داشتیم زیر برف راه می رفتیم...دلم بستنی می خواست...

داشتی سر به سرم می ذاشتی

داشتی بهم می خندیدی

برام بستنی خریدی

دستم و گرفته بودی و با خودت می بردی...کجا؟ مم نمی دونم

داشتی حرف می زدی ولی هر کاری می کردم نمی فهمیدم چی می گی ...انگار هی داشتی دووورتر و دوورتر می شدی...

دستت داشت شل می شد ...

دستت رو محکمتر گرفتم و می خواستم تو چشات نگاه کنم ...

ولی...

تو نبودی

.

.

.

                                

 

پ.ن: - میدونی دارم به چی فکر می کنم؟

        :: نه!

        - ممم!همون بهتر که نمی دونی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:5 توسط |

                                            

انسان نمی تواند

به آسمان نیندیشد!

چگونه می تواند؟!

مگر انسانهایی که

عمر را بی چرا ٬

به چریدن مشغولند

و سر به زمین فرو برده اند

و پوزه در خاک دارند

و غرق در آب

و علف اند

اینها که " گوسفندان"  دو پایند!

 

                                               ـ دکتر علی شریعتی ـ

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 22:34 توسط |

می دونی بعضی وقتا دلم برای خیلیا تنگ میشه…شاید حتی یک ساعت هم از جدا شدنمون نگذشته باشه ولی دلم براشون تنگ میشه

الانم دلم تنگه…

برای خیلی چیزا خیلی کسا…نمیدونم چند وقته سراغ شون نرفتم چند وقته ندیدم شون… چند وقته نگاهشون رو حس نکردم نمی دونم…چند وقته حتی دلم هواشون رو نکرده ولی دلم تنگه براشون…

دلم تنگه

دلم تنگه برای آقا جونم…برای قرتی گفتناش…برای دستای مهربونش… برای نگاه شوخش…برای شکلاتای همیشه حاضر زیر بالشش…برای …برای بودنش

دلم تنگه

دلم تنگه برای پاپا…برای سکوت پر از مهرش…برای نگاه پر از حرفش… برای آرامش همیشگیش…برای تخته بازی کردناش…برای دستای هنرمندش…

.

.

.

 

دلم تنگه…برای خیلی از روزا برای خیلی از دوووستام!برای اونایی که از هر لحظه با هم بودنمون لذت می بردیم و با خنده هامون همه رو شاکی می کردیم…دلم تنگه براشون …

دلم تنگه…برای خیلی از شبا!برای خیلی از شبایی که نمی شه فراموش شون کرد…برای شبایی که تا صبح پای اینترنت با بچه ها ، با استاد ، با کاکا…چرت و پرت میگفتیم و می خندیدیم … دلم تنگه…

آره دلم تنگه حتی برای شبایی که خودم برای دل خودم الکی اشک می ریختم …

.

.

.

دلم تنگه…

کجاااااااااااااایی؟

 

 

 

پ.ن: ای دیر به دست آمده بس زود برفتی

                              آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

       چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی

                             چون دوستی سنگدلان زود برفتی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 23:6 توسط |

یک ساعت قبل از شروع امتحان سر کلاس اندیشه اسلامی!

ـ نووولووو؟!

:: هَین!

ـ من نادمم!

:: این جاست که آدم عبرت میگیره دفعه بعد مثل آدم درس بخونه!

ـ هااااا آره خوووب!

::

ـ این جاست که شاعر می گه حااااالم بده حاااالم بدههههههه ...

:: حال منم بده!یه امتحانه دیگه چیزی نیس که!

ـ عزیزم من حالم به خاطر کم خوابی دیشب بده امتحان کیلو چند!!!

:: هااا! همون!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 1:12 توسط |

توی تاکسی نشسته بودم داشتم میرفتم خونه .طبق معمول ترافیک سنگین بود ماشین نگه داشت و دو تا دختر حدود ۲۵ ساله با آرایش کامل و خیلی شیک سوار شدن  یکیشون جلو نشسته بود و بلند بلند داشت با موبایلش حرف می زد...

- آره عزیزیم الان سوار ماشین شدم...وااای نمیدونی چقدر خستم ...آره الان زیر پل گیشام دارم میرم خونه!

ـ وااا خوب معلومه دیگه مقنعه سرمه...نه بابا آرایشم کجا بود حوصله داریا میدونی که شرکت چه جوریه!

ـ نه نه نه!نه ها تو نیای ها خودم ماشین گیر آوردم عزیزم تو خسته ای!آره بابا گفتم که گیشام...باشه مموشی ...توام...بای بای!

راننده یه نگاه به دختره می کنه یه نگاه به خیابون و می گه: تازگیا اسم تجریش رو عوض کردن گذاشتن گیشا؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:46 توسط |