تبليغاتX
روز نوشت های من

 

دونه دونه ورق می زنم...روزهام رو ورق می زنم

ورق می زنم...

زندگیم رو ورق می زنم

.

.

.

یه فصل تموم شد

ورق می زنم

ورق می زنم... فصل جدیدی از زندگیم رو ورق می زنم

...

 

پ.ن: خووووب بالاخره اخمامم باز شد...ببین

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:33 توسط |

وقتی پرسیدی: حالا چه حسی داری؟

می خواستم بگم ، احساس می کنم دارم دور می شم ...خیلی خیلی دوووور

ولی گفتم: هیچی!!

 

پ.ن: میدونی؟

       یه حس عجیبی دارم.خستگیه؟ بی حوصلگیه؟دلتنگیه؟!

       م!نمیدونم...یه چیزی هس دیگه!

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:20 توسط |