مکان: نزدیک تر از همیشه
زمان: ...!
...خوب اینم از آخرین پله! " ببینم برای همه، پله ها انقدر زیاده؟! " اینو وقتی به پله های پشت سرش نگاه کرد گفت ولی خیلی زود با خودش گفت: " بی خیال!من کارهای مهمتری دارم" به پله هایی که به یه در بسته ختم می شدن نگاه کرد و با خودش گقت :" یعنی بالاتر از اینم هست؟! " با دیدن پهنای آبی رو به روش در بسته رو فراموش کرد ، اخه اون کارهای مهمتری داشت!...خوب!حالا وقتشه خیلی آروم می ره بالا یه خورده دل دل می کنه میگه :" خوب امتحانش که ضرری نداره بذار ببینم اون پایین چه خبره...اصلا کسی منتظر من هست؟!!" ...ام!!نه خیلی جالبه همه دارن تشویقش میکنن که بره پایین چقدر خوب همه با نظر خودش موافقن!!!..." هوراااا!همه منتظر منن! "...دیگه وقتی نداشت باید کار مهمشو تموم میکرد ... یه نفس عمیق ِ عمیق می کشه ...1 ،2، 3...حالا!..." نه! بذار یه بار دیگه پایین و ببینم شاید...شاید همش خیال بوده " ...دوباره چشاشو باز می کنه همه سر جای خودشونن و با صدای بلند تری دارن تشویقش می کنن همه رو یکی یکی نگاه می کنه همه خوشحالن!فقط...فقط یه نفره که داره با دلی نگرون بالا رو نگاه می کنه و با چشاش می گه: " نه!این انصاف نیست ! دوباره بالا رفتن سخت نیست؟ خیلی بلند نیست؟! "...ولی اون جوابشو نمیده و دوباره چشاشو می بنده ... با صدای بلند می گه: " نه!نیست!...تویی که یه ترسو بیشتر نیستی وگرنه می یومدی بالا پیش ِمن!"..."عیبی نداره خودم میام پایین!! " ..." یک!دو..." و دستی که به طرفش دراز میشه و چشایی که میگه " نه این بی انصافیه!" ...