ساعت : 5:07 بامداد
مکان: همون جای همیشگی!
امشبم مثل هر شب خوابم نمی بره و زل زدم به سقف اتاقم و خالیه خالیم از همه چیز!!
با صدای رعد و برق بلند میشم و از پنجره بیرون و نگاه می کنم ...نم نم بارون همه جارو خیس کرده و من چقدر این بوی خاک و دوست دارم...
صدای اذان که تو صدای بارون گم شده...
صدای آهنگی که پر بود از خاطره همه و همه فقط یه روز بهاری رو برام زنده میکرد...روزی که زیاد دور نبود و همین نزدیکیا زیر روزمره گیا داشت فراموش می شد!!!
روزی که با زنده شدنش فقط میتونستی بگی:
چرا؟
وقتی که باصدای رعد و برق به خودم اومدم فقط یه چیز روی بخار پنجره باقی مونده بود...
" چراا؟"
آهای مردم دنیا ......آهای مردم دنیا
گله دارم..... گله دارم
من از عالم و ادم گله دارم گله دارم...
آهای مردم دنیا.......آهای مردم دنیا
گله دارم ..... گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم...