مثه وقتی دلم پيش مامان گيره و با يه لبخند و يه بوسه میرم پيشش...
می آم پيشت
مثه اين ابر سياه که غصه های دلش همه جا رو سفيد کرده
غصه های دلمو بهت می گم
مثه التماس دختر بچه سر چهار راه که با دستای کثيف کوچولوش لباسم رو می کشه والتماس می کنه
بهت التماس می کنم
که شايد صدای دلمو بشنوی
خودت بهتر می دونی که فقط خودت می تونی کمکم کنی
+
نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1383ساعت 2:24 توسط
|