آسمون بغض کرده ..صدای مبهم بوق ماشينا...و همون کوچه!!...همون کوچه ای که پر بود از يه خاطره دور ...خيلی دور...ولی چقدر نزديک بود...بازم همون جا وايستاده بود ولی اين دفعه تنها... تنهای تنها... هنوز همون جا بود همون جای هميشگی...داشت فکر می کرد:چقدر زود همه چيز فراموش می شه خيلی زودتر از اون چيزی که فکرشو می کردی ...بازم جا موندی!!!کجايی دختر؟... سردی ِاولين دونه های برفی که روی صورتش نشسته بود اونو به خودش آورد...
آره اون هنوزم همون جا بود....!!