خسته تر از هميشه داشت نگاش ميكرد ...
داشت اون چشماي خرمايي اون نگاه غريب رو نگا ميكرد
چقدر براش غريبه بود!اصلا اون کی بود؟
براي هزارمين بار ازش پرسيد:
::آخه تو كييي؟ تو كييي كه اين طوري نگام ميكني؟ چرا هميشه با سرزنش؟ تو كييي؟
باز كه داري فقط نگام ميكني بابا يه چيزي بگو ديگه خستم كردي...
ولي فقط يه نگاه بود !فقط نگاه!
::اين دفعه هم جوابمو نميدي؟ باشه!باشه نده ولي بدون من لجبازتر از اين حرفام!...
از آخرين باری که ديده بودتش خيلی گذشته بود ...حالا دوباره جلوش واستاده بود ولی...
اين دفعه خودشم فقط نگاه ميكرد !انگار از اون نگاه غريبه داشت حرفاشو ميخوند...
آره!اون ديگه شناخته بودتش!اون خود خودش بود!