بس كه بي رنگم چو آب از هر چه بينم رنگ مي گيرم
بي صدايم همچو كوه از هر ندا آهنگ مي گيرم
روشن از سنگ حوادث شد دل من،شوري از آن يافت
چشمه ام اين مايه جوشش از درون سنگ مي گيرم
انتظار آفتابم پرده بر چشم تماشا گشت
گر چو شبنم بستر از گلهاي رنگارنگ مي گيرم
خار پر،خورشيد سوزان،خستگي،شن زار بي پايان
پاي اگر گامي فراتر مي نهم فرسنگ مي گيرم
از نم اشكم غبار از كاروان در دست صحرا نيست
مي روم چون كوه دامان طنين زنگ مي گيرم
_ سهراب سپهري _
يادش گرامي...
آهاي!آهاي! شادي كنين دست بزنين! برقصين! ...
هر كي شادي نكنه از دستش رفته...
امشب يكي از بهترين شباي خداست...
آهاي!آهاي! دست بزنين شادي كنين...
وسط مجلس ميرقصه جيغ ميزنه شادِ! امشب شبِ بزرگيه!...يكي داره با نگاش دنبالش ميكنه ...نگاش تو نگاه اون گره مي خوره... برق چشاش قطره اي ميشه ولي پايين نمي ياد فرياد صداش شاديِ ِ نگاش خاموش ميشه ...يه جفت چشم خيس و غمگين جلوشه ...چطور داره شادي ميكنه؟چطور؟...خودشو قانع ميكنه : آخه امشب شبِ بزرگيه!...ولي خودشم ميدونه كه دروغگوي خوبي نيست اون نقششو از دست داده ...يكي داره با نگاه خيسش دنبالش ميكنه...علت سكوت نگاش، سكوت لباشو جستجو ميكنه!...
اما كي ميدونه؟
كی ميدونه؟!