می خوام بنویسم ولی نمی دونم چرا احساس می کنم این دفعه حتی با نوشتن هم خالی نمی شم و احساس راحتی نمی کنم... با این که بر خلاف میلم کلی جلوی بقیه گریه کردم و چشام باد کرده ولی هنوز حس خفگی عجیبی توی گلوم دارم دلم می خواد تا صبح گریه کنم ولی...با گریه کردن من چیزی تغییر می کنه؟!
اصلا فکرشم نمی کردم شنیدن خبری که اون همه برای اجابت شدنش دعا و نذر و نیاز کردم این طوری حالم رو به هم بریزه!...این نامردیه که فکر کنن چون این اتفاق برای خودم نیافتاده ناراحتم و گریه می کنم در حالی که ناراحتیه من از چیز دیگه ایه!(از فاصله هاست...)
نمی دونم ولی شاید درکش براشون سخته...همون طور که برای خودم!...من حتی یک لحظه هم نمی تونم تصورش رو بکنم چه برسه به این که بخوام به عنوان یک واقعیت باهاش رو به رو بشم...
ولی همه اینا یه واقعیته! که چه بخوام و چه نخوام خیلی زود تر اون چیزی که فکرشو بکنم بهش عادت می کنم همون طور که بقیه واقعیت ها تبدیل شدن به یک عادت ِ ساده!
آره!این یه واقعیته بزرگ و تلخه که با اومدن پاییز از اونی که هستم تنها تر می شم...
این یه واقعیته که از این به بعد یکی از اونایی که خیلی دوستشون دارم دیگه کنارم نیست ...
این یه واقعیته که من نمی تونم این ماجرا رو حضم کنم...!!!
و این یه واقعیته که هیشکی ِ هیشکی نمی دونه یک ثانیه بعدش چه اتفاقی می افته...
روزی مردی خواب عجيبی ديد.ديد که رفته پيش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود ٬ دسته بزرگی از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارن و تند و تند نامه هايی را که توسط پيکها از زمين می رسند ٬ باز می کنند و آنها را داخل جعبه هايی می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسيد:شما داريد چکار می کنيد؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ٬ گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحويل می گيريم.
مرد کمی جلوتر رفت.باز دسته بزرگ ديگری از فرشتگان را ديد که کاغذهايی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پيک هايی به زمين می فرستند.
مرد پرسيد: شماها چکار می کنيد؟
يکی از فرشتگان با عجله گفت :اينجا بخش ارسال است ٬ ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمين می فرستيم.
مرد کمی جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چه می کنيد و چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق است . مردمی که دعاهايشان مستجاب شده ٬بايد جواب بفرستند ولی فقط عده بسيار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده ٬فقط کافيست بگويند:خدايا شکر
با یه اتفاق خیلی خیلی دور از ذهن و غیر قابل باور می شه باور آدم ، تصوراتش ،ذهنیاتش ، عقایدش و تمام زندگیش به هم بریزه...تا جایی که ننگش بیاد سرش رو بالا بگیره و بگه منم مثل بقیه آدما جزئی از این اتفاقام!!
با یه اتفاق می شه آدم تمام اعتقادشو از دست بده!با یه اتفاق می شه تمام دلهره ها و ترس های دنیا بریزه تو دل آدم!
خیلی سخته سالها یه تصوری از یه کسی داشته باشی و اونوقت یه روز عصر با شنیدن یه سری حرف تمام تصوراتت که سالها ساختیش از بین بره و مثل دود سیگار پخش بشه تو هوا!!!
همیشه با شنیدن این جور اتفاقا انگار یه زنگ خطر تو گوشم هی زنگ می زنه که: آره!ببین! عبرت بگیر به همه اعتماد نکن!بترس!قوی باش!هیشکی ارزش محبت تورو نداره !ببین!یاد بگیر!بترس!مثل سنگ باش!ولی همه اینها فقط و فقط یه زنگ خطر بیشتر نیست !هر چقدرم سعی کنم بازم تو تاریکی ممکنه یه چاله (شایدم چاه) جلوی پام ظاهر بشه!اونوقته که یه زنگ خطر می خوام !اون موقعست که یه چراغ قوه می خوام (شایدم یه فانوس برام بس باشه...!)
تو این جور وقت هاس که یه همراه می خوام ...ولی همین جا دوباره یه زنگ خطر تو مغزم می زنه که: نکنه این همراه واقعا همراه و یارت نباشه ؟!از کجا معلوم برای این که خودش تو چاه نیفته تورو قربونی نکنه!..و دقیقا همین جاس که اوج نیازم رو بهش احساس می کنم و از ته ِته ِدل می خونمش (مثل همیشه فقط تو گرفتاریام از تهِ دل می خونمش)! و با صداش دوباره می شم همونی که بودم و دوباره بر می گردم به آرامشم که مثل ِ یه شیشه نازکه و هر لحظه ممکنه با یه اتفاق بشکنه و دوباره تو دره بی اعتمادی سقوط کنم...!!
چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني
سنگي و ناشنيده فراموش مي كني
رگبار نو بهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
با برگ هاي مرده همآغوش مي كني
گمراه تر ز روح شرابي و ديده را
در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني
اي ماهي طلائي مرداب خون من
خوش باد مستيت ، كه مرا نوش مي كني
تو دره ي بنفش غروبي كه روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني
در سايه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سيه پوش مي كني؟