تبليغاتX
روز نوشت های من

خيلی وقته که دلم برای دعاهای بچه گونم تنگ شده...

خيلی وقته که دلم برای شيطونيام تنگ شده...

خيلی وقته که دلم هوای بچگيو داره...

خيلی وقته که طعم بزرگ شدن و چشيدم...

خيلی وقته که شيرينيه عشق و تو وجودم احساس کردم ...

خيلی وقته که به بهونه يه سرک کشيدن کوچولو تو اين دنيا موندگار شدم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1383ساعت 21:5 توسط |

 

مكان: پارك كودك

ساعت 4:15 بعد از ظهر

 

به ديوار تكيه زده بود و داشت  زمين بازي و نگاه مي كرد با چشاش شيرين كاري هاي پسر بچه رو دنبال كرد و يه لبخند رو لباش نشست.

- سلام

به طرف صدا برگشت از ديدن كسي كه كنارش ايستاده بود شكه شده بود ولي هيچي نگفت.

- حالت خوبه؟

داشت تو صندوقچه دلش دنبال احساسش نسبت به اون مي گشت...ولي!...پس چرا هيچي پيدا نمي كرد؟!

- من امروز فقط به خاطر تو تا اينجا اومدم ، مي خوام تكليفم و باهات روشن كنم حواست هست چی ميگم؟

امروز چه راحت حرفاشو ميزنه! بدونه تته پته! بازم فقط نگاهش كرد

- ببين من تو رو دوست داشتم ولي خوب انگار اشتباه كردم تو اوني نبودي كه من مي خواستم!من دارم ...

ديگه حرفاشو نمي شنيد فقط داشت به يه چيز فكر ميكرد " چقدر احمق بودم"

...

- خداحافظ

اون رفته بود ولي هنوز داشت مسير رفتنشو نگاه مي كرد

يكي داشت لباسشو مي كشيد

:: خاله! خاله!مي ياي حلم بدي مي خوام تاب سوار شم...

به پسر بچه نگاه كرد و يه لبخند رو صورتش نقش بست!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1383ساعت 17:54 توسط |

 

می گريزد زمان٬

می گريزد همچنان و بازگشتنش نه

و ما٬ دل به عشق سپرده ٬

اين سو آن سو به پرسه

 

ـ ويرژيل ـ

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1383ساعت 1:18 توسط |