تبليغاتX
روز نوشت های من
خيلی دلم می خوات چيزی بروز ندم ولی نمی دونم اين قلبم نمی تونه مثه آدم بشينه و هی توی اين سينه ما تالاپ تولوپ می کنه ! يکی بگه اين چی می گه ؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1383ساعت 13:42 توسط |

 

زير نور شمع٬تنهای تنها٬سکوت مطلق  ...

                                                          آرامش

چقدر دلت می خواست تنها باشی تنهای تنها تا ديگه کسی بهت گير نده سر به سرت نذاره ٬کسی ازت توقعی نداشته باشه فقط خودت باشی و خودت حتی اگه شده برای يک ساعت!

يه دفعه همه چی جور ميشه خونه خالی ميشه و تنها ميشی وااای چه سکوتی رفتن برقم اين سکوت و تشديد می کنه ...ای خدا!خيلی دوستت دارم

ميرم کنار پنجره اتاقم از اين جا می تونم چراغای تلکابين و ببينم آخ که چقدر خوشگله...سکوت...حالا تازه تازه دلم داره آروم می شه همه قول و قرارام يادم می ره...يواش يواش چشام داغ می شه و گونم خيس می شه ...صداها تو گوشم میپيچه!...وای نيلو ديدی چی شد؟! يعنی فقط اين يه نفر زيادی بود؟؟!آره؟...مخلصيم!...اگه يه اتفاقی براش می افتاد من چی کار می کردم؟...اِآبجی!نميگی؟...بگو تا منم بگم بگو ديگه...اصلا من قهرم...اه خره گريه نکن

حالا ديگه آرومم

                    آروم ...

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1383ساعت 23:40 توسط |

 

اي عشق٬ پناهگاه پنداشتمت
اي چاه نهفته ! راه پنداشتمت
اي چشم سياه ٬آه اي چشم سياه
آتش بودي ٬نگاه پنداشتمت

ـ فريدون مشيری ـ

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1383ساعت 1:54 توسط |

در آغاز هر سفرم به جهان امشاسپندان و ايزدان و فرشتگان و فروهرانم می دهند و چه ...
داستان ها است و داستان ها !
که هر يک از آنجا آغاز می شوند که روايت ها پايان می يابند و سفر ها آغاز می شود به سرزمين های دوردستی که پاک ترين کلمات اهورايی را بدانجا راه نمی دهند..چه بگويم ؟با که بگويم ؟!
دارم برای يه هفته می رم سفر ،نمی گم کجا
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1383ساعت 17:17 توسط |

 

يک روز صبح ٬همراه با يک دوست آرژانتينی در صحرای موجاوه قدم می زديم ٬که چيزی را ديديم که در افق می درخشيد٬ هر چند قصد داشتيم به يک دره برويم٬مسيرمان را عوض کرديم تا ببينيم آن درخشش از چيست.تقريبا يک ساعت زير آفتابی که مدام گرم تر می شد ٬راه رفتيم٬ و تنها هنگامی که به آن رسيديم٬ فهميديم چيست.يک بطری آبجو بود٬ خالی.شايد از چند سال پيش در آن جا افتاده بود.غبار صحرايی در درون اش متبلور شده بود .از آن جا که صحرا بسيار گرم تر از يک ساعت قبل شده بود ٬ تصميم گرفتيم ديگر به سمت دره نرويم. به هنگام بازگشت٬ فکر کردم: چند بار به خاطر  درخشش کاذب راهی ديگر ٬ از پيمودن راه خود باز مانده ايم؟

اما باز فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتيم ٬ چه طور می فهميديم فقط درخششی کاذب است؟

 

ـ پائولوکوئليو ـ

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1383ساعت 2:25 توسط |