ما چون ز دری پای کشيديم کشيديم اميد ز هر کس که بريديم بريديم
دل نيست کبوتر که چو برخاست نشيند
از گوشه ی بامی که پريديم پريديم
رم دادن صيد خود از آغاز غلط بود حال که رماندی و رميديم رميديم
کوی تو را باغ ارم و روضه خلداست انگار که ديديم ٬نديديم نديديم٬
صد باغ بهارست و صلای گل و گلشن گر ميوه يک باغ نچيديم نچيديم
سر تا به قدم تيغ دعاييم و تو غافل هان واقف دم باش رسيديم رسيديم
وحشی! سبب دوری و اين قسم سختها
آن نيست که ما هم نشنيديم٬ شنيديم
ـ وحشی بافقی ـ
کسی می خواهم ،نمی يابمش
می سازم روی تصوير تو
و تو با يک کلمه فرو می ريزی اش
تو هم کسی می خواهی ، نمی يابی اش
می سازی اش روی تصوير من
و من نيز با يک کلمه ...
اصلا بيا ديگر چيزی نسازيم
و تن به زيبايی ابهام بسپاريم
فراموش شويم در آنچه هست
روی چمن های هم دراز بکشيم
به نيلوفرهامان فرصت پيچش بدهيم
بگذار دست هايم در آغوش راز شناور شوند
رويای عشق در همين حوال مبهم درد است شايد!
ـ مهدی رحمانی ـ
نويسنده : يه بيکار!
نديده ای که حباب٬
به يک تلنگر باد ٬
به چشم هم زدنی ٬ محو می شود ناگاه؟
چه اتفاقی بايد بيفتد ٬
ای همراه٬
که من بدانم و تو
که عمر و هستی ما
حباب وار ٬ بر اين موج خيز می گذرد؟