تبليغاتX
روز نوشت های من

چه زود يک سال گذشت ...

خونه کوچولوم تولدت مبارک!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن 1382ساعت 23:7 توسط |

پيرمردي در ساحل دريا در حال قدم زدن بود ، به قسمتي از ساحل رسيد كه هزاران ستاره دريايي به خاطر  جزر و مد در آنجا  گرفتار شده بودند و دختركي را ديد كه ستاره هاي دريايي را مي گرفت و يكي يكي آنها را به دريا مي انداخت . پير مرد به دخترك گفت : دختر كوچولوي احمق ، تو كه نمي تواني همه اين ستاره هاي دريايي را نجات بدهي ، آنها خيلي زياد هستند . دخترك لبخندي زد و گفت : مي دانم ولي اين يكي را كه مي توانم نجات بدهم و يك ستاره دريايي را به دريا انداخت و اين يكي وبه دريا انداخت و اين يكي...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم بهمن 1382ساعت 19:14 توسط |

و آنگاه از ميان مردم اختر شناسي گفت : اي حكيم در ماهيت زمان چه مي گويي؟

پيامبر گفت : شما زمان را مي سنجيد و به ميزان مي آوريد در حالي كه زمان بي انتهاست و از شمار و اندازه بيرون است .

شما کارهای خود را با زمان هماهنگ می کنيد٬ حتی سلوک روحتان را به هدايت ساعتها و فصلها می سپاريد.

شما از زمان جويباري رسم می كنيد و سپس بر لب جوي مي نشينيد و در گذر آب مي نگريد .

 

با اينهمه آنچه در شما بي زمان است از ماهيت بي زماني حيات آگاهي دارد

و نيك مي داند كه ديروز جز خاطره امروز ، و فردا جز روياي امروز چيزي نيست و مي داند كه آنچه در شما مي انديشد و آواز مي خواند هنوز ساكن آن نخستين لحظه اي است كه ستارگان را بر دامن آسمان افشاندند.

 

در يان شما كيست كه احساس نمي كند نيروي عشق در او بي انتهاست و كيست كه احساس نمي كند كه اين عشق ، اگر چه بي منتهاست ، در مركز وجود او محاط و محدود است و از انديشه عاشقانه اي به انديشه عاشقانه ديگر و از كار عاشقانه اي به كار عاشقانه ديگر سير مي كند؟

و آيا زمان نيز مانند عشق قسمت ناپذير و لا مكان نيست؟

 

اما اگر شما در انديشه خويش بايد كه زمان را به فصلهاي گوناگون قسمت كنيد ، اين تقسيم چنان باشد كه هر فصل فصلهاي ديگر را نيز شامل شود و چنان باشد كه امروزتان گذشته را با ذوق خاطرات ، و آينده را با آرزو و اشتياق در آغوش گيرد.

 

 

 گزيده اي از كتاب پيامبر

اثرجبران خليل جبران

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1382ساعت 1:6 توسط |

من نهادم سر به نرده ی آهنی باغش
که مرا از او جدا می کرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او می گشت
گــــشتن غمگين پری در باغ افسانه
او به چشم من نگاهی کرد .
ديد اشکم را
گفت :
 ها ، چه خوب آمد بيادم ، گريه هم کاريست .
گاه آن پيوند با اشکست ، يا نفرين
گاه با شوق است يا لبخند
يا اسف يا کين
و آنچه زينسان ، ليک بايد باشد اين پيوند
بار ديـگر ســيــب را بـويـيـد و ســــــاکت مـاند
من نگاهم را چو مرغــی مرده ســـــــوی باغ خود بردم . 
........
چه بگويم؟ هيچ !!!    
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1382ساعت 16:41 توسط |