سيه چشمی به کار عشق استاد ٬
به من درس محبت ياد می داد
مرا از ياد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از ياد
...
ـ فريدون مشيری ـ
جان هاي خاكي ما كه اشتياقي پنهان به حقيقت دارند
گاه به گاه براي مصالح زميني از آن دور مي شوند ،
و براي هدفي زميني از آن جدا مي افتند
با وجود اين ، همه روح ها در دستان امن عشق اقامت دارند
تا زماني كه مرگ از راه برسد و آن ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد
اي عشق كه دستان خداييت
بر خواهش هاي من لگام زده ،
و گرسگي و تشنگيم را تا وقار و افتخار بالا برده ،
مگذار توان و استقامتم
از ناني تناول كند و يا از شرابي بنوشد
كه خويشتن ناتوانم را وسوسه مي كند
بگذار گرسنه گرسنه بمانم ،
بگذار از تشنگي بسوزم ،
بگذار بميرم و هلاك شوم ،
پيش از آن كه دستي برآورم
و از پياله اي بنوشم كه تو آن را پر نكرده اي،
يا از ظرفي بخورم كه تو آن را متبرك نساخته اي.
گل من پر پر نشوی
كه بلبلي در باز شدن غنچه ي لبخند تو
زبان به سرود باز كرده است
شمع من خاموش نگردي
كه چشمي در پرتو پيوند تو
به ديدن آمده است
ساقه ي گلبن بهار من نشكني
كه دلي در رويش اميدوار تو دل بسته است
آفتاب من غروب نكني
كه شاخه ي آفتاب گرداني به جستجوي تو سر بر داشته است
ـ دكتر علی شريعتی ـ