تبليغاتX
روز نوشت های من
 

سيه چشمی به کار عشق استاد ٬

به من درس محبت ياد می داد

مرا از ياد برد آخر ولی من

بجز او عالمی را بردم از ياد

...

 

ـ فريدون مشيری ـ

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر 1382ساعت 22:7 توسط |

 

جان هاي خاكي ما كه اشتياقي پنهان به حقيقت دارند

گاه به گاه براي مصالح زميني از آن دور مي شوند ،

و براي هدفي زميني از آن جدا مي افتند

با وجود اين ، همه روح ها در دستان امن عشق اقامت دارند

تا زماني كه مرگ از راه برسد و آن ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد

 

 

اي عشق كه دستان خداييت

بر خواهش هاي من لگام زده ،

و گرسگي و تشنگيم را تا وقار و افتخار بالا برده ،

مگذار توان و استقامتم

از ناني تناول كند و يا از شرابي بنوشد

كه خويشتن ناتوانم را وسوسه مي كند

بگذار گرسنه گرسنه بمانم ،

بگذار از تشنگي بسوزم ،

بگذار بميرم و هلاك شوم ،

پيش از آن كه دستي برآورم

و از پياله اي بنوشم كه تو آن را پر نكرده اي،

يا از ظرفي بخورم كه تو آن را متبرك نساخته اي.

 

ـ جبران خليل جبران ـ

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1382ساعت 17:8 توسط |

به سراغ من اگر مي آييد،
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ هاي هوا ، پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند ، از گل واشده دورترين بوته خاك .
روي شن ها هم ، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي
است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان ، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي آيد.
آدم اينجا تنهاست.
و در اين تنهايي ، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.
 
ـ سهراب سپهری ـ
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر 1382ساعت 17:1 توسط |

گل من پر پر نشوی                                  

كه بلبلي در باز شدن غنچه ي لبخند تو

زبان به سرود باز كرده است

شمع من خاموش نگردي

كه چشمي در پرتو پيوند تو

به ديدن آمده است

ساقه ي گلبن بهار من نشكني

كه دلي در رويش اميدوار تو دل بسته است

آفتاب من غروب نكني

كه شاخه ي آفتاب گرداني به جستجوي تو سر بر داشته است

 

ـ دكتر علی شريعتی ـ

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1382ساعت 15:59 توسط |