بگذار تا شيطنت عشق
چشمان تو را به عريانی خويش بگشايد
هر چند آنجا جز رنج و پريشانی نباشد
اما کوری را به خاطر آرامشش تحمل کن!
ـ دکتر علی شريعتی ـ
اي عشق توام پرتوي از مهر خدايي
دنياي من از پرتوعشق تو طلايي
من از همه سو بهر تو بازو بگشايم
باشد كه تو بازآيي و بازو گشايي
با ياد رخت حال و هواي دگرم هست
تا مرغ دلم شد به هواي تو هوايي!
هر گوشه اي از دل ز نگاه تو نگارين
هر پرده اي از جان ز نواي تو نوايي
اي خنده شيرين تو جان مايه هستي
با گريه تلخم چه كني وقت جدايي؟
درياب گرفتار قفسي را نفسي چند
اي نغمه چشمان تو گلبانگ رهايي
ـ فريدون مشيری ـ