تبليغاتX
روز نوشت های من

من تمنا كردم

كه تو با من باشي

تو بمن گفتي

- هرگز، هرگز

پاسخي سخت و درشت

و مرا اين غصه اين

هرگز

كشت .

               

 

ـ حميد مصدق ـ

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1382ساعت 23:35 توسط |

كاش چون پاييز بودم...کاش چون پاييز بودم
كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهاي آرزويم يكايك زرد ميشد
آفتاب ديدگانم سرد ميشد
آسمان سينه ام پر درد ميشد
ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد
اشكهايم همچو باران دامنم را رنگ ميزد
وه ...چه زيبا بود اگر پاييز بودم
وحشي و پر شورو رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من ميخواند... شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله ميزد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من...
همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر ميريخت بر دلهاي خسته
پيش رويم :
چهره تلخ زمستان جواني
پشت سر :
آشوب عشقي ناگهاني
سينه ام :
منزلگه اندوه و دردو بدگماني
كاش چون پاييز بودم...کاش چون پاييز بودم

ـ فروغ فرخزاد ـ

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1382ساعت 15:51 توسط |

 

من واژه اي هستم

كه صداي طبيعت آن را ميگويد و تكرارش مي كند

من ستاره اي افتاده هستم

از خيمه عرش نيلگون بر فرش سبز

من دختر ذراتي هستم

كه زمستان از آن بارور شد

و بهار آن را به دنيا آورد

من در زانوي تابستان پرورش يافتم

و در بستر پاييز به خواب رفتم

 

به هنگام سپيده با نسيم يگانه مي شوم

تا آمدن نور را خبر دهد

و شب هنگام به پرندگان مي پيوندم

تا با نور وداع گويم

 

دشت ها به رنگ هاي زيباي من آراسته مي شوند

و هوا

با رايحه من معطر است

 

تا خواب را به آغوش مي كشم

چشمان شب مرا پاس مي دارد

و چون بيدار مي شوم

در خورشيد خيره مي نگرم

كه او

تنها چشم روز است

 

شراب شبنم مي نوشم

صداي پرندگان را مي شنوم

و با موج موزون علف ها به رقص مي آيم

 

 

من عاشق بخششم من حلقه عروسم

من خاطره لحظه شادي ام

و آخرين بخشش زندگي به مرگم

من جزيي از شادي و بخشي از اندوهم

 

 

اما

همواره به آسمان چشم مي دوزم

تا فقط نور را ببينم

و هرگز

به پايين نمي نگرم

تا شاهد سايه ام باشم

اين حكمتي است

كه انسان بايد آن را بياموزد

 

 

ـ جبران خليل جبران ـ

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1382ساعت 16:20 توسط |