تبليغاتX
روز نوشت های من
 

يكشب ز ماوراي سياهي ها

چون اختري به سوي تو مي آيم

بر بال بادهاي جهان پيما

شادان به جستجوي تو مي آيم

 سر تا به پا حرارت و سرمستی

چون روزهاي دلكش تابستان

پر مي كنم براي تو دامان را

از لاله هاي وحشي كوهستان

 

ديگر در آن دقايق مستی بخش

در چشم من گريز نخواهي ديد

چون كودكان نگاه خموش خود را

با شرم در ستيز نخواهي ديد

يکشب چو نام من زبان آری

مي خوانمت به عالم رويايي

بر موجهاي ياد تو ميرقصم

چون دختران وحشي دريايي

 

يک شب لبان تشنه من با شوق

در آتش لبان تو مي سوزد

چشمان من اميد نگاهش را

بر گردش نگاه تو مي دوزد

 

از زهره آن الهه افسونگر

رسم و طريق عشق مي آموزم

يكشب چو نوري از دل تاريكي

در كلبه ات شراره مي افروزم

 

آري ، منم كه سوي تو مي آيم

بر بال بادهاي جهان پيما

شادان به جستجوي تو مي آيم

 

 

ـ فروغ فرخزاد-

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1382ساعت 23:41 توسط |

كوزه هاي خالي و غبار گرفته را

برگرفتم و به راه افتادم

رفتم تا از سرزمين چشمه هاي سبز ،

براي روح تشنه معبد ،

براي كبوتران معصوم حرم،آب برگيرم

چشمه هايي كه از دل آفتاب سر مي زنند

سپيده صبح، نهري از آن سرزمين است

فلق دهانه اي از آن چشمه هاست

سرزميني در آن سوي بامدادان

رفتم و دل ،لبريز از عشق،

جان تافته از ايمان ،

انديشه روشن از حكمت ،

تن گرم از اميد و ...

من بي تاب انتظار!...

 

ـ دكتر علي شريعتي ـ

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1382ساعت 11:9 توسط |




پدر !
پدر!
پدر!
اين موجود دوست داشتني!كسي كه همه زندگي شو فداي خانوادش ميكنه ولي حيف كه بعضي وقتا بهش كم لطفي ميشه!
پدري كه شايد مثله مادر!نتونه احساساتشو بروز بده ولي سر شار از احساسه!با يك لبخند به وجد مياد و با بوسه فرزندش به اوج خوشبختي ميرسه...
پدر!موجودي كه شايستگي اين رو داره كه به دستهاش بوسه اي بزنيم و بگوييم:
دوستت دارم!






خدايا!تو اين شب مبارك... ميخوام ازت يه خواهش كنم... خواهشي كه نه سال سابقه داره!
خدايا !
پدرمو به خودت و خودت و خودت ميسپارم!
خدايا!پدرمو شفا بده!نذار از دست بدمش!
ميدونم كه اين دفعه هم صدامو شنيدي!
شما هم براش دعا كنين...
ممنون
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1382ساعت 2:34 توسط |


سرم به شانه بانوي مهربان نسيم
به سوي دامنه دوردست مي رفتيم

به زير چادر ابر
چراغ باران ، در كوچه باغ جان ،روشن!

در آستان سحر
فضاي دهكده همرنگ نيمه شب ،تاري،
نديده بودم ابري بدان گرانباري!

هزار خيمه به هم پرده پرده پيوسته،
به چار سوي افق ره به روشني بسته،
نبود روزني از طاق آسمان روشن!

سحر ، ـ وليكن ـ فرهادوار ، مي كوشيد
ز بيستون سياهي برون كشد خورشيد!

به روي قله دور،
صداي تيشه فرهاد بود،
تيشه نور،
به كوه ابر گرانبار و ضربه ها كاري
كه ناگهان شد شير سپيده دم جاري
شكافت سينه كوه ،
دريد چادر ابر،
دميد چهره مهر،
افق،طلايي،
تاج سپيده،گلناري
شد از شكستن شب چهره جهان روشن


من و نسيم به سوي سپيده مي رفتيم
پرندگان سحر خوان ،سرود مي خواندند
جوانه ها نفس نرم روشنايي را
درود مي گفتند
به روي دامنه ها ، جاي جاي تا لب رود
زمين ،ز پرتو گل هاي ارغوان روشن!

من از لطافت صبح
من از طراوت نور
من از نوازش آن مهربان ،
چنان سرمست ،
كه گاه ، در همه آفاق ، مي گشودم بال
كه مست ، بر همه افلاك مي فشاندم دست

چو بوي صبح ،همه روزن روان روشن!

نسيم را گفتم:
ـ اگر حقيقت خورشيد را حجابي هست
هميشه در پس هر ابر ، آفتابي هست
هميشه ، آن سوي ديوارهاي نوميدي
اميد هست و،
افق هاي بيكران روشن!


ـ فريدون مشيري ـ
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1382ساعت 0:9 توسط |

زمانه قرعه نو ميزند به نام شما
خوشا شما كه جهان ميرود به كام شما

درين هوا چه نفسها پر آتشست و خوشست
كه بوي عود دل ماست در مشام شما

تنور سينه سوزان ما به ياد آريد
كز آتش دل ما پخته گشت خام شما

فروغ گوهري از گنجخانه شب ماست
چراغ صبح كه بر ميدمد ز بام شما

ز صدق آينه كردار صبح خيزان بود
كه نقش طلعت خورشيد يافت شام شما
هماي اوج سعادت كه ميگريخت زخاك
شد از امان زمين دانه چين دام شما

به زير ران طلب زين كنيد اسب مراد
كه چون سمند زمين شد سپهر رام شما

به شعر سايه در آن بزمگاه آزادي
طرب كنيد كه پرنوش باد جام شما

تهران ، مهر 1358


ـ ه .ا. سايه ـ

+ نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1382ساعت 2:41 توسط |



با تو ديشب تا كجا رفتم
تا خدا و آنسوي صحراي خدا رفتم
من نميگويم ملايك بال در بالم شنا كردند
من نميگويم كه باران طلا آمد،
با تو ليك اي عطر سبز سايه پرورده،
اي پري كه باد مي بردت
از چمنزار حرير پر گل پرده،
تا حريم سايه هاي سبز
تا بهار سبزه هاي عطر
تا دياري كه غريبيهاش مي آمد به چشمم آشنا،رفتم
پا به پاي تو كه مي بردي مرا با خويش،
ـ همچنان كه از خويش و بيخويشي ـ
در ركاب تو كه مي رفتي ،هم عنان با نور،
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حيراني،
سوي اقصا مرزهاي دور ،
ـتو قصيل اسب بي آرام من ،تو چتر طاووس نر مستم
تو گراميتر تعلق ،زمردين زنجير زهر مهرباني من ـ
پا به پاي تو
تا تجرد،تا رها رفتم


غرفه هاي خاطرم پر چشمك نور و نوازشها
موجساران زير پايم رامتر پل بود
شكر ها بود و شكايتها،
رازها بود و تامل بود
با همه سنگيني بودن ،
وسبكبالي بخشودن،
تا ترازوئي كه يكسان بود در آفاق عدل او
عزت و غزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
كه به سوي بي چرا رفتم



شكر پر اشكم نثارت باد
خانه ات آباد اي ويراني سبز عزيز من،
اي زبر جدگون نگين خاتمت بازيچه هر باد
تا كجا بردي مرا ديشب ،
با تو ديشب تا كجا رفتم

ـ مهدي اخوان ثالث ـ
+ نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1382ساعت 15:48 توسط |