زيباترين واژه بر لبان آدمی ، واژه مادر است . زيباترين خطاب ،مادر جان! است.
مادر ،واژه اي است سر شار از اميد و عشق ،واژه اي شيرين و مهربان كه از
ژرفاي جان بر مي آيد.
مادرم روزت مبارك!!

کودک از مادرش پرسيد :چرا گريه ميکنی؟
مادر پاسخ داد: چون مادرم
کودک گفت :نميفهمم
مادر او را در آغوش کشيد و گفت : هرگز نخواهی فهميد...
کودک از پدرش پرسيد که چرا مادر بی هيچ دليلی گريه ميکند و تنها جوابی که پدر داشت اين بود که همه مادر ها همين طور هستند.
کودک تصميم گرفت اين موضوع را از خدا بپرسد: خدايا!چرا مادر ها به اين راحتی گريه ميکنند؟
خداوند پاسخ داد: پسرم!من بايد مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم . من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگين زندگی را داشته باشند و در عين حال آرام و مهربان باشند.من به آنها نيرويي دادم كه طاقت به دنيا آوردن كودكانشان را داشته باشند. من به آنها نيرويي دادم كه توان ادامه دادن راه را، حتي هنگامي كه نزديكانشان رهايشان كرده اند ،داشته باشند ،توان مراقبت از خانواده در هنگام بيماري ،بي هيچ شكايتي. من به آنها عشق ورزيدن به فرزندانشان را اموختم ،حتي هنكامي كه اين فرزندان با آنها بسيار بد رفتار كرده اند.
و البته اشك را نيز به آنها دادم، براي زماني كه به آن نياز دارند.
چندين سال پيش در يك همچين شبي ستاره اي از اين آسمان بي كران به سوي زمين اومد و ستاره اي كوچك ،ستاره اي كه تازه حس درخشيدن را درك كرده بود جايش را گرفت .
اسم اين ستاره كوچولو نيلوفر بود!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1382ساعت 12:52 توسط
|
پس از لحظه هاي دراز
بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند.
و هنوز من
ريشه هاي تنم را در شن هاي روياها فرو نبرده بودم
كه براه افتادم.
پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
ولرزش انگشتانش بيدارم كرد.
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم.
كه براه افتادم.
پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
كه براه افتادم
پس از لحظه هاي دارز
يك لحظه گذشت:
برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد،
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
و لنگري در مرداب ساعت يخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
كه در خوابي ديگر لغزيدم.
ـ سهراب سپهري ـ
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1382ساعت 15:59 توسط
|
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم، زينهمه نازآفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من، چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آن جا كه او بود
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
ز خود بيگانه، از هستي رميده
از اين بي درد مردم، رو نهفته
شرنگ نااميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها فسرده
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت، سر به زير بال برده
به خلوت، سر به زير بال برده
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي درافتد بيكرانه
لبي، از قطره آبي تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد
ـ فريدون مشيري ـ
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1382ساعت 15:1 توسط
|
آن که می گويد دوستت می دارم
خنياگر غمگيني ست
كه آوازش را از دست داده است
اي كاش عشق را
زبان سخن بود
هزار كاكلي ي شاد
در چشمان توست
هزار قناري ي خاموش
در گلوي من
عشق را
اي كاش زبان سخن بود
آن كه مي گويد دوستت مي دارم
دل اندوهگين شبي ست
كه مهتاب اش را مي جويد
اي كاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گريان
در تمناي من
عشق را
اي كاش زبان سخن بود
ـ احمد شاملو ـ
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1382ساعت 0:25 توسط
|
بر او ببخشاييد
بر او كه گاهگاه
پيوند دردناك وجودش را
با آب هاي راكد
و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندارد
كه حق زيستن دارد
بر او ببخشاييد
بر خشم بي تفاوت يك تصوير
كه آرزوي دور دست تحرك
در ديدگان كاغذيش آب مي شود
بر او ببخشاييد
بر او كه در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطرهاي منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته مي كنند
بر او ببخشاييد
بر او كه از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور ميسوزد
و گيسوان بيهده اش
نوميدوار از نفوذ نفس هاي عشق مي لرزد
اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
زيرا كه محسور است
زيرا كه ريشه هاي هستي بارآور شما
در خاك هاي غربت او نقب مي زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در كنج سينه اش متورم مي سازند
ـ فروغ فرخزاد ـ
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1382ساعت 23:57 توسط
|