تبليغاتX
روز نوشت های من
ما چون دو دريچه, روبروي هم,
آگاه ز هر بگومگوي هم.
هر روز سلام و پرسش و خنده,
هر روز قرار روز آينده.
عمر آينة بهشت, اما . . . آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست,
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست.
نه مهر فسون, نه ماه جادو كرد,
نفرين به سفر, كه هر چه كرد او كرد.


مهدي اخوان ثالث
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1382ساعت 14:17 توسط |

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند.شادي،غم،غرور،عشق و ...
روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.پس همه ساكنين جزيره قايق هايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند . اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود . وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت ،كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت:
ـ آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:
ـخير نمي تواني. من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست.
عشق گفت:
ـلطفا كمك كن و مرا با خود ببر.
غرور گفت:
ـ نمي توانم تمام بدنت خيس و كثيف شده ،قايق مرا كثيف مي كني!
غم در نزديكي عشق بود.پس عشق به او گفت:
ـاجازه بده تا من با تو بيايم.
غم با صذايي حزن آلود گفت:
ـ آه عشق.!من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدايي مسن گفت:
ـ بيا عشق من تو را خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد.وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود.
عشق از علم پرسيد:
ـ او كه بود؟
علم پاسخ داد:
ـ او زمان است.
عشق گفت:
ـ زمان!اما چرا به من كمك كرد؟
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
ـ زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است.
...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1382ساعت 14:37 توسط |

به دادم برس ای اشک
دلم خيلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته

منو دريغ يک خوب
به ويرونی کشونده
عزيزمه تا وقتی
نفس تو سينه مونده

تو اين تنهايی تلخ
من و يک عالمه ياد
نشسته روبرويم
کسی که رفته بر باد

کسی که عاشقانه
به عشقش پشت پا زد
برای بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه درديه خدايا,نخواستن اما رفتن
برای اونکه سايه س,هميشه رو سر من

کسی که وقت رفتن
دوباره عاشقم کرد
منو آباد کرد و
خودش ويروون شد از درد

به دادم برس ای اشک
دلم خيلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته

به آتش تن زد و رفت تا من اينجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم

هنوز سالار خونه س,پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه,رو گونمه نفس هاش

به دادم برس ای اشک ...


ـ اردلان سرافرازـ

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1382ساعت 23:18 توسط |

آن روز با تو بودم

امروز بي توام



آن روز كه با تو بودم

- بي تو بودم

امروز كه بي توام

- با توام


ـ حميد مصدق ـ
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1382ساعت 0:35 توسط |

در طبيعت ،همه چيز از مادر حكايت مي كند. خورشيد،مادر زمين است ،با نور و گرما به او شير ميدهد ؛ و شبانگاهان هيچ گاه فرزندش را ترك نمي گويد، مگر آنكه او را ب لالايي دريا و سرود پرندگان و زمزمه نرم جويبار خوابانده باشد. زمين، مادر درختان و گل هاست ؛ به دنياشان مي آورد ،پرورششان مي دهد و آنگاه از شيرشان مي گيرد. درختان و گل ها نيز مادران مهربان ميوه ها و دانه هاي دلبندشان هستند. “مادر “ ، اين نمونه ازلي همه وجود‌ ، روحي جاودانه و سر شار از زيبايي و عشق است.


ـ جبران خليل جبران ـ
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1382ساعت 17:35 توسط |

از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

در پس درهاي شيشه اي روياها،
در مرداب بي ته آيينه ها،
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود.
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم.

بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد.
من به رويا بودم،
سيلاب بيداري رسيد.
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم:
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود.
در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم.
هستي اش در من ريشه داشت،
همه من بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟


ـ سهراب سپهري ـ
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1382ساعت 1:36 توسط |

با همين چشم, همين دل
دلم ديد و چشمم مي گويد:
آنقدر كه زيبائي رنگارنگ ست, هيچ چيز نيست.
زيرا همه چيز زيباست, زيباست, زيباست؛
و هيچ چيز همه چيز نيست.
و با همين دل, همين چشم
چشم ديد, دلم مي گويد:
آنقدر كه زشتي گوناگون ست, هيچ چيز نيست.
زيرا همه چيز زشتست, زشتست, زشتست:
و هيچ چيز همه چيز نيست/
زيبا و زشت, همه چيز و هيچ جيز,
و هيچ, هيچ, هيچ, اما
با همين چشم ها و دلم
هميشه من يك آرزو دارم؛
كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكترست,
از همه كوچكتر.
و با همين دل و چشمم
هميشه من يك آرزو دارم؛
كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگترست,
از همه بزرگتر.
شايد همه آرزوها بزرگند, شايد همه كوچكند.
و من هميشه يك آرزو دارم.
با همين دل,
و چشم هايم,
هميشه.



ـ مهدي اخوان ثالث ـ

+ نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1382ساعت 0:57 توسط |

دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دير يافته با تو سخن می گويم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دريا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گويد


زيرا که من
ريشه های تو را در يافتم
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست


ـ احمد شاملو ـ
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1382ساعت 0:5 توسط |