همه طبقات آسمان را عروج کردم و هيچ نيافتم
بر همه درياهای غيب گذشتم
و از هر کدام مشتی بر گرفتم
همه چشمه سارهای بهشت عدن را سرکشيدم
از همه جرعه ها نوشيدم
چهره ام را در زير همه ی باران های بهارين ملکوت گرفتم
و قطره هايي را مزه كردم
از آب غديرهاي بلوريني
كه در دل كوه هاو سينه ي دشت هاي بي كرانه ي ماوراء ،پراكنده بود
چشيدم اما،
زلالي هر كدام را كه مي ديدم،
خوش گواري هر كدام را كه مي چشيدم،
به اميد زلال تر و به هواي خوش گوارتر،
به سوي ديگري مي تاختم
در نفس روح بخش صبحگاهان پر شكوه ملكوت،
قطره هاي درشت و شاداب شبنم ها را
كه بر نيلوفرهاي بهشت از شادي و سرشاري مي لرزيدند،
با لب هاي كنجكاو آزمايشگرم، مي ربودم
و جگرم سيراب مي شد
و درونم نوازش مي يافت
اما دلم بهانه مي گرفت ، راضي نمي شد
و جامم همچنان خالي مي ماند
ـ دكتر علي شريعتي ـ
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1382ساعت 18:6 توسط
|
سلام ...
ميخواستم قبل از اينکه اين داستان کوتاه رو شروع کنين از اينکه لطف ميکنين و به من سر ميزنين وبا نظرات قشنگتون خوشحالم ميکنيد تشکر کنم....همچنين از امين عزيز به خاطر تمام زحمتاش تشکر ميکنم
ببخشيد اين دفعه خيلي طولاني شد...
november29/2002
THE IRANIAN
در ساعت پنج و نيم بعد از ظهر،در يكي از آخرين روزهاي تابستان،از نياوران وارد تجريش شدم .شلوغي را به زحمت رد كردم و در سايه ي درختان بلند و قديمي دو طرف خيابان ولي عصر پيچيدم توي زعفرانيه.
روي خط عابر پياده غلغله بود.
چند خيابان فرعي را رد كردم تا جايي براي پارك پيدا شد.
وارد كافه شدم.
يك ميز دو نفره خالي بود .رفتم آنجا نشستم .
چشم هاي كنجكاو ، پنهاني نگاهم كردند.
چند زن ومرد جوان با سر و صدا از در وارد شدند .يكي از مردها كه كمي چاق بود و بلوز نارنجي پوشيده بود گفت:
ـ بايد خواهر برادري بشينيم !
بعدهمه زدند زير خنده و به زور خودشان را توي يك ميز چهار نفره جا دادند.
يك ليوان آب با يك نسكافه با شير سفارش دادم.
دختري كه چشم هاي سبز داشت و روسري سفيد سرش بود ،وارد شد
مرا ديد جلو آمد و پرسيد :
ـ مي تونم اينچا بشينم؟
كمي مكث كردم ،بعد لبخند زدم و گفتم :
ـ خواهش ميكنم ... البته من منتظر كسي هستم ولي هنوز نيومدن.
جمله دوم رو بلند گفتم تا آن مرد چاق بذله گو كه نارنجي پوشيده بود و حواسش به من بود ،آن را بشنود.
دختر نشست كيف كوله اي اش را باز كرد ، سيگار و فندكش را در آورد.
ـ سيگار اذيتتون نميكنه؟
ـ نه ،راحت باشين.
داشتم قهوه ام را آرام آرام سر ميكشيدم كه باز پرسيد:
ـشما رو اين طرفا نديدم، اولين باره اينجا مياين؟.
ـ بله...بعد از سالها.بعد از سالها دوباره هوس كردم به اينجا سري بزنم.
تلفن زنگ زد،مرد ميان سالس كه كافه را مي گرداند به تلفن جواب داد.بعد از يك مكالمه كوتاه،گوشي را گذاشت،رو به همه كرد و گفت:
خانم ها لطفا روسري هاتونو درست كنين.
ترسيدم .دختري كه چشم هاي سبز داشت گفت:
ـ نترس.
صداي خنده كمتر شد.مرد ريشوي تنومندي در لباس پليس آمد.بدون آنكه به كسي نگاه كند با مس’ول كافه پچ پچي كرد،به جايي تلفن زد و رفت.
دختري از ته كافه بلند پرسيد:
ـ سبزه...؟!
مردي كه كافه را مي گرداند گفت:
ـ آره.
همهمه دوباره شروع شد.روسري ها عقب رفت. زن ها دوباره سيگارهايشان را گوشه لب گذاشتند و صداي خنده پيچيد توي فضاي كوچك كافه.
دختري كه چشم هاي سبز داشت ،قهوه اش را تمام كرد،سيگارش را در زير سيگاري خاموش كرد ،گفت از ديدن من خوشحال شده و رفت.
از پشت شيشه بيرون را ميپاييدم كه سپهر آمد.
جين پوشيده بود،با يك بلوز آستين كوتاه سرمه اي و صندل چرمي قهوه اي.
مرا ديد خنديد و با شوق به طرفم آمد.
از اين كه دير كرده بود معذرت خواست .گفت در راه وقتي مي امد توي ميرداماد تصادف شده بود.
براندازش كردم و با شيطنت گفتم:
ـ بشين !
تا نشست پرسيدم:
ـچه مي نوشي؟
ـتشنه ام ...اول آب!
از پيشخدمت يك ليوان آب خنك خواست.بعد به طرف من برگشت و گفت:
ـ چه گردنبند قشنگي!
ـ مرسي.
ـ فيروزه است؟
ـني لاجورده.
ـخيلي بهت مياد!
خنديدم و بعد هر دو در سكوت به هم نگاه كرديم.
پرسيدم:
ـ خوب كي پرواز داري؟
ـ هفته آينده تو چي؟
ـ يك هفته بد تو!
تو ي صندليش جا به جا شد و گفت:
ـ ديشب فرصت كردم نوشته تات رو بخونم... البته نه همش رو،تقريبا يك سوم اونها رو خوندم.
با هيجان گفتم:
ـ خوب...؟!
كمي من من كرد و گفت :
ـ خوب مينويسي،اما...
ـاما چي؟
ـ ميدوني...من بعد از خوندن نوشته هات، به نظرم رسيد تو خيلي زود از همه جا خسته مي شي. وقتي اونجايي،دلتنگ ايران هستي و وقتي اينجايي ميخواي برگردي!
ـ خواهش ميكنم زندگي خصوصي منو تو نوشته هام جستجو نكن. گفتگوي من با خواننده ها ،وصف حال شخصي نيست،داستان هزاران زن ايراني هم نسل منه.
پيشخدمت ليوان آب پر از يخ را گذاشت جلوي سپهر.
ادامه دادم:
ـ من سختي ها و دلتنگي هاي غربت رو براي تو و اون هايي كه مثل تو به دنبال سامان گرفتن، در حال گريز از ايران هستن نوشتم، تا بدونين كه فرنگستان اونجايي نيست كه در نوارهاي ويديو و فيلم هاي ماهواره مي بينن.
سپهر خودش را جمع كرده بود.
دستهايم را روي ميز گذاشتم .صورتم را جلو بردم و گفتم:
ـ تويي كه در حال كوچ هستي بايد بدوني كه براي شروع زندگي در اونجا تنهايي هاي دردناك خواهي داشت و شب هايي كه بالشت از اشك خيس خواهد بود. اونجا كسي وقت اينو نداره كه به تو بپردازي و تو معناي خشونت زندگي و مبارزه براي بقا رو به قيمت سنگيني تجربه خواهي كرد.
شايد مجبور بشي براي داشتن يه سر پناه محقر و يه غذاي ساده ،تمام روز و هفت روز هفته رو سخت كار كني،اونم كاري كه هيچوقت تصور انجام دادنش رو نداشتي.
سپهر ليوان آب را به لبش نزديك كرد، ابروهاش را بالا برئ . گفت:
ـ اما اينجا جاي زندگي نيست.
ـ مي دونم.
ـ بايد به اون هايي هم كه اونجا دلشون براي دماوند و بازار تجريش و درياي شمال و نخل هاي جنوب تنگ ميشه ،گفت كه ايران ديگه ايراني كه ار اون تصور دارن نيست.
ليوان آب را سر كشيد .پوزخند تلخي زد و باز گفت:
ـ نا به ساماني اقتصادي وحشتناكه، برج هاي بلند توسط حاج آقا هاي نو كيسه با لا ميرن و بهترين ها در اختيار اون ها و زن هاي عقدي و صيغه ايشون و حاج آقا زاده هاس.ردم بي حوصله و عصباني،تو خيابون هاي شلوغ دود آلود ،با ماشين هاشون از سر و كول هم بالا مي رن،به هم مي كوبن و به هم ناسزا ميگن.
با تاسف سر تكان دادم.سپهر دور گرفته بود و ول كن نبود.ادامه داد:
ـ بايد بترسي وقتي موسيقي گوش ميدي،بايد بترسي وقتي مهمون داري،بايد بترسي حتي وقتي به كوه ميري!
يه كار كوچك اداري ،دريافت يا پرداخت يك چك،تمام روزت رو تلف مي كنه.همه جا بوي رشوه ميده و در اين آشفته بازار مهمترين مسءله مملكت شده رعايت كرئن يا نكردن حجاب اسلامي...در حالي كه خيابون ها ي شهر پر از گداو فاحشه شدن.
گفتم:
ـ داغ دلم را تازه كردي!
براي چند ثانيه هيچكدام حرف نزديم تا اينكه من سكوت را شكستم :
ـ مي دوني ...همه ما ،در اين دوره خاص از تاريخ ،همه جا نا آرام و نا آشناهستيم چه اينجا و چه اونجا.
و بعد زمزمه كردم و گفتم:
ـ نه در غربت دلم شاد و نه جايي در وطن دارم ...
سپهر آهي كشيد ،سرش را به اطراف چرخانيد .پيشخدمت را صدا كرد و يك قهوه ترك سفارش داد.بعد به طرف من برگشت و به موهايم كه ريخته بود روي پيشانيم نگاه كرد.
روسري ام را مرتب كردم و گفتم:
ـ اينجا عشق گناهه و شلاق و زندان و سنگسار داره.
پيشخدمت آمد ،فنجان قهوه ترك را گذاشت روي ميز و ليوان خالي آب را برداشت.
سپهر گفت :
ـ مرسي.
به صندلي تكيه دادم و گفتم :
ـ حالا ديدي نوشته هاي من خاطرات شخصي نيستن؟!
دستش را در موهاي نرم قهوه ايش فرو كرد و صورتش به لبخند تلخي باز شد.
گفتم:
ـ تو هيچ مي دوني كه خود تو الان يك شخصيت خيالي هستي؟
ـ يعني چي؟!
ـ يعني اينكه تو وجود خارجي نداري.تو يكي از شخصيت هاي اين داستان كوتاه هستي كه من اونو ساخته و پرداختم ،اسمش رو گذاشتم سپهر و در يك غروب تابستون به كافه اي در تهران كشوندم!
سپهر جا خورده بود .به نظرم رسيد لب پايينش مي لرزد،چشمان درشتش با نا باوري و ترديد به من خيره شد.
از سنگيني نگاهش گريختم و به تماشاي پياده رو پناه بردم.
برگشتم.سپهر رو برويم نبود.به پيشخدمت كه داشت فنجان قهوه ترك را از روي ميز بر مي داشت گفتم كه صورتحساب را بياورد.
هوا تاريك شده بود .
مرد بلوز نارنجي ،هنوز آن طرف، بين جمع نشسته بود و شيرين زباني مي كرد .
از كافه بيرون آمدم .
به اطراف نگاه كردم .نگين گردنبندم را در دستم گرفتم و فشار دادم.
از كنار ويترين فروشگاه ها گذشتم و وارد خيابان روبرو شدم.
زير برف پاك كن ماشينم يك كاغذ بود.جلوتر رفتم،كاغذ را برداشتم و خواندم:
به اميد ديدار در آن سوي آب ها... ـسپهر
دلم ريخت...
_sadat kiani
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1382ساعت 20:6 توسط
|
شادماني هنگامی روی می دهد که تو با زندگيت همامنگ باشی چنان همساز که هر آنچه انجام ميدهی
مايه مسرت تو باشد .اگر عاشق کاری باشی که می کنی ،اگر عاشق طريقه زندگيت باشی آن وقت
هيچ چيز حواست را پرت نخواهد کرد . وقتی چيزها حواس تو را پرت می کنند نشانه آن است که
تو واقعا به آن چيزها علاقه مند نيستی .
شاد باش!مذهب خودش در پي خواهد آمد .شادماني شرطي اساسي است .مردم،تنها وقتي مذهبي مي شوند كه غصه دار و اندوهگين اند ،به همين دليل مذهبشان دروغين است.
ـ اشو ـ
+
نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1382ساعت 18:51 توسط
|
دلم نمی خواهد کسی در قفس تنهايی ام را حتی به بهانه دادن دانه باز کند ...
دلم نمي خواهد نسيم بر درون قفس تنهايي ام به بهانه هواي تازه پر بكشد ...
دلم نمی خواهد كه صوت از روزنه هاي كوچك پنجره ام به بهانه موج بودن به شعورم سر بزند...
دلم نمی خواهد كه طلوع خورشيد و غروب آفتاب بر سقف اتاقم گذر كنند...
من در خلوت تنهايي خود يك به يك ابعاد زندگي ام را خراب مي كنم تا ديگر تكيه گاهي باقي نماند .
مي خواهم در پوچي زندگي بخوابم و ديگر بيدار نشوم ...
مي خواهم در وقت مردن نفرين كنم ... نفرين به همه ستاره ها كه تو دوستشان داري ...نفرين به عشق كه تو به آن وفادار مانده اي ... نفرين به نردبان انتظار كه بلندايش از ابرها گذشته و راه تنفسم را بند آورده ... نفرين به تعلق ،به دلبستگي و نفرين به خودم كه تا قيامت و لحظه دميدن صور ويلان و سر گردان بماند و قرار و آرام نگيرد...
ـ فهيمه رحيمي ـ
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1382ساعت 12:38 توسط
|
امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در زمستان دشت كاغذها
پنجه هايم جرقه مي كارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره ميسوزد
عطش جاودان آتش ها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا هراسيدن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب بجاي مي ماند
عطر خواب آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد دگر نشانه ي من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ي من
آه بگذار زين دريچه ي باز
خفته بر بال گرم روياها
همره روزها سفر گيرم
بگريزيم ز مرز دنياها
داني از زندگي چه مي خواهم
من تو باشم ..تو ..پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو..بار ديگر تو
آن چه در من نهفته دريايي است
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين توفان
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بروم در ميان صحراها
سر بسايم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج درياها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
...
ـ فروغ فرخزاد ـ
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1382ساعت 23:49 توسط
|